بسم الله الرحمن الرحیم. وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ
آیا واژه‌ی «عشق» ریشه‌ی عربی دارد؟

بخش اول
معربات
همان‌طور که اطلاع دارید، در زمان حمله‌ی عربها به ایران و به قدرت رسیدن حکومت ظالمانه‌ی اعراب، گمکرده‌راهان وابسته به حکومت، زبان عربی را بخشی از دین فرض می‌کردند! از این روی تلاش کردند که زبان فارسی را نابود و زبان بیگانه‌ی عربی را جایگزین آن سازند اما رفته‌رفته به فصاحت و زیبایی زبان مادری ما پی بردند و در اندک مدتی زبان فارسی توانست بیشترین تأثیر را بر روی شاعران عرب بگذارد.
آنان به خوبی دریافتند که کلمات و مصاریع‌شان در کنار واژگان و عبارات ما بسی زیباتر جلوه‌گری می‌کند. از این روی در گفتگوی محاوره و سروده‌هایشان از واژگان و عبارات فارسی بهره‌ور شدند.
آری با رونق گرفتن دوباره‌ی زبان و فرهنگ ما، تازى‌ها سخت تحت تأثير واژگان و عبارات فارسی قرار گرفتند، به گونه‌ای که نتوانستند از این واقعیت چشم بپوشند و خود دهان به اعتراف گشودند.
مانند این قطعه‌ى ابونواس که به فارسیات ابونواس شهره است:

یا غاسل الطرجهار
للخند ريس للعقار

يا نرجسى و بهارى
بده مرا يك باری

[درباره‌ی سروده‌ی فوق رجوع شود، به مجله‌ى دانشکده‌ی ادبیات تهران سال اول شماره‌ى سه مقاله‌ی استاد «مجتبی مینوی»]

قطعه‌ی فوق با تعداد هجاهای کم در مصاریع، هر چند که در اوزان مختلف سروده شده و شعرگونه است؛ نشان از به کارگیری ترانه و موسیقی در مجالس عيش و طرب تازى‌ها دارد!
به‌جز این تأثیرها، قواعد دستوری و مشتقات زبان عربی را دو تن از ایرانیان در همان دوره تدوین کردند و تحویل تازیان دادند که این حادثه‌ى افتخارآمیز ایرانیان در تاریخ ادبیات عرب، اظهر من الشمس است.
در زبان عربی ‌چندین هزار واژه وجود دارد که آن را ”معربات" می‌نامند. یعنی آن دسته از واژگان فارسی که به عربی تغییر و بدل یافته‌اند.
به هر روی؛ تعداد این واژگان تا حدی است که بخشی از سازمان فرهنگستان عرب تلاش خود را صرف ریشه‌یابی و شناسایی این‌گونه واژگان کرده و می‌کند.
از آنجا که در فرهنگ عرب، معربات رنگ اشتقاق پذیرفته‌اند و از لحاظ تلفظ و ساختاری دچار تغییرات اساسی شده‌اند لذا شناسایی و ریشه‌یابی بیشتر این نوع واژگان دشوار به نظر می‌رسد و جای تعمق فراوان دارد!
تنها در کتاب واژگان فارسی در فرهنگ واژه‌های عرب «الکلمات الفارسیه فی‌المعاجم العربیه» به‌طور تقریبی سه‌هزار «معربات» با ذکر دلیل و توضیح‌های فراوان شناسایی شده است و چند پژوهشگر ادیب ایرانی دیگر نزدیک به دو هزار معرب دیگر را یافته‌اند و این بدان معناست که اگر این پنج‌هزار معرب در دهها قالب (مشتق) گرد هم آیند؛ رقمی باور نکردنی در تعداد واژگان معرب به‌دست می‌آید و این در حالی است که گروهی از ادبای زبان‌شناس تعداد واژگان معرب را بیشتر از واژگان کنونی کشف شده تخمین زده‌اند!
در زبان عربی واژگان از قوالب مفعول. تفعیل. استفعال. افعال. مفاعله. فعال. تفعل. فعله و ... شکل می‌گیرند!
مانند:

مأمور. تعمیر. استخدام. انکار. مکالمه. کلام. تکلم. کلمه
بنابر این زبان عربی این قابلیت را دارد که به راحتی با تغییر لفظ و مشتق کردن واژگان بیگانه به آنها شناسنامه‌ی عربی بدهد، به گونه‌ای که حتا تمیز دادن آن برای زبان‌شناسان حرفه‌ای نیز دشوار به‌نظر رسد!
کمبود واژگان عربی موجب ایجاد معربات می‌شود و به جز اشتقاق واژگان، راه دیگری موجود است که به عربی شدن واژگان فارسی کمک می‌کند و آن کمبود حروف عربی است. مانند این واج‌ها [به ترتیب حروف الفبا] که عربها از آن بی‌بهره‌اند:
پ. چ. ژ. گ
و ما تنها به ذکر چند نمونه اکتفا می‌کنیم:
«آذربایگان»
اگر چه «آذربایجان» نام استانی در ایران است و در زبان عربی کاربردی ندارد اما چون در زبان عربی «گ» موجود نیست؛ در حضور ۴۰۰ ساله‌ی‌شان در سراسر ایران، اندک‌اندک تلفظ «آذربایگان» به «آذربایجان» و «گرگان» به «جرجان» تغییر یافت!
دیگر واژه‌ی مهم، لفظ «پارسی» است که در زمان حمله‌ی اعراب به ایران مورد استفاده‌ی مهاجمین قرار می‌گرفت و در نتیجه به فارسی بدل شد!
*
«چغندر» معرب آن «شمندر» است.

لغت‌نامه‌ی دهخدا
شمندر [شَ. مَ. دَ] (معرب، اسم) شمندور. معرب چغندر و به همان معنی است
*
حال به نکته‌ی زیر توجه فرمایید:
واژه‌ی «قاضی» که ریشه‌ی آن «کادی» اوستایی است!
*

لغت‌نامه‌ی دهخدا
قاضی. (عربی. صفت) داور
(فرهنگ نظام)
حکم کننده
*

فرهنگ فارسی معین
قاضی
[عربی. اِسم فاعل] داور و حکم کننده.
*

فرهنگ فارسی عمید
قاضی
(اسم، صفت. عربی) حاکم شرع؛ دادرس. رواکننده‌ی حاجت
*
همان‌طور که ملاحظه فرمودید؛ هر سه فرهنگ‌نویس بزرگ معاصر، با اثرپذیری از فرهنگ‌نویسان کهن واژه‌ی قاضی را عربی دانسته و به ریشه‌ی آن اشارتی ولو مختصر نداشته‌اند! چند فرهنگ‌نویس پیشین به بسیاری از واژگان فارسی شناسنامه‌ی عربی داده و برای آن ریشه‌های ساختگی در نظر گرفته‌اند. حتا چند واژه‌ی معرب را که فرهنگ‌نویسان عرب، معرب معرفی کرده‌اند، در فرهنگ‌های فارسی پیشینیان عربی معرفی شده است و چنین حرکتی می‌تواند، هم عمدی باشد و هم سهوی!
اما تا آنجا که به تکاپو پرداخته‌ام؛
واژه‌ی «قاضی» معرب واژه‌ی باستانی اوستایی «کادیک» یا به لفظی دیگر؛ «کاتیک» است که از «کاد» یا «کات» معنای «واقعیت، حقیقت، راستی» اراده می‌گردد!
بنابر همین ملاحظه‌ها واژه‌ی «قاضی» یا ریشه‌ی اوستایی آن «کادی» معنای «واقعیت‌یاب» یا «راست‌آزما» یا «حقیقت‌جو» را افاده می‌کند.
من معتقدم از آنجا که قبائل عربِ دوران جاهلیت، قرن‌های متمادی، با یکدیگر درگیر جنگهای قبیله‌ای بودند و بدون منطق قتل‌های بسیار می‌کردند و برای پایان دادن به جنگ ریش سفیدی را به عنوان داور برنمی‌گزیدند لذا ضرورت آفرینش واژه‌ای با نام «قاضی» یا «داور» را در خود نمی‌دیدند!
نکته‌ی جالب اینکه خدا نیز در قرآن کریم از این واژه حتا به عنوان معرب نیز بهره نبرده است [بسیار جستجو کردم و تا کنون این واژه را در قرآن کریم نیافته‌ام، بر فرض مثال موجود هم باشد، باز چیزی را تغییر نمی‌دهد، چون در قرآن واژگان معرب "فارسیِ عربی شده" نیز وجود دارد] و به نظر می‌رسد که مردم عرب پس از پذیرفتن آیین اسلام که تلاش بر ایجاد عدالت در عربستان می‌کردند، این واژه را در زمان حمله به ایران از مردم ما فرا گرفتند و به گونه‌ی معرب در کشور خود رواج دادند و برایش مشتقات فراهم آوردند!
بعدها در زبان عربی، تنها در دعاها با توجه به اندک دگرگونی معنایی، ترکیب [قاضی‌الحاجات] به‌چشم می‌خورد که از آن معنای [رواکننده‌ی نیازها. برآورنده‌ی نیازها. پایان دادن به نیازها] اراده می‌گردد!

*
البته به عاریت گرفتن واژگان از مرز و بومی دیگر و تصرف در آن‌ها علاوه بر اینکه ننگ نیست بلکه نشانه‌ی پیشرفت و روابط بین الملل است!
از نظر من تمام زبانهای دنیا می‌توانند بر یکدیگر تأثیر بگذارند و اگر زبانی بر زبانهای دیگر اثرگذار نباشد؛ نشان‌دهنده‌ی آن است که مردم آن سرزمین عمر خود را در بطالت و جمودیتِ اندیشه به‌سر برده‌اند و با هیچ کشور روابطی که بتواند، موجب پیشرفت‌شان شود، نداشته‌اند! از همین‌روی کشورهایی که زبان‌شان بر دیگر کشورها اثری به‌جا نگذاشته و یا از زبان دیگر ممالک اثرپذیر نبوده، جزء سرزمین‌های عقب‌مانده محسوب می‌شوند!
*
«نظر» واژه‌ای است که تردیدی ندارم، معرب است و ریشه‌ی فارسی دارد! زیرا به اعتقاد من از (نگرش. نگریستن. نگر «به‌معنای؛ بنگر، نگاه کن» می‌آید و از آنجا که عربها در زبانشان (گ) ندارند، آنرا به (نظر) تغییر داده‌اند و از آن مشتقاتی چون؛ (مناظره. منظور. ناظر. نظاره. ‌نظریه. منظر. منتظر. انتظار. انظار و ...) به‌وجود آورده‌اند!

«نرجس» معرب «نرگس» و «جُلاب» معرب «گلاب» است و پرواضح است که (ج) در دو واژه‌ی معرب و هم‌معنا بودن آن با واژگان فارسی نشانگر معرب بودن آن است!
«بنفسج» را دکتر عجم گفته از «بنفشه» می‌آید و این نام زیبای دیگری است که مورد توجه مردم عرب قرار گرفته است!
"طازج" نیز معرب "تازه" است!

لغت‌نامه‌ی دهخدا
"طازج"
معرب "تازه" واژه‌ی فارسی
(منتهی‌الارب)
«برنامج» واژه‌ی معرب دیگری است که از واژه‌ی فارسی «برنامه» گرفته شده است و نامش را می‌توان در برخی از برنامه‌های تلویزیونی و ماهواره‌ای عربی مشاهده کرد!

لغت‌نامه‌ی دهخدا
برنامج
معرب برنامه
"کارنامج" معرب "کارنامه" نیز از چنین خصوصیاتی برخوردار است. یکی از راههای معرب کردن واژگان فارسی در زبان عربی افزودن "ج" به آخر واژگان فارسی است یا حذف حرفی از اول واژگان فارسی، مانند: (مارستان) که اصل واژه، (بیمارستان) است.

لغت‌نامه‌ی دهخدا
مارستان
معرب بیمارستان است
(دهار) (منتهی الارب)
بیمارستان را گویند و آنرا به تازی دارالشفا خوانند
(جهانگیری)
*
بابوج؛ معرب واژه‌ی فارسی "پاپوش"

لغت‌نامه‌ی دهخدا
بابوج
معرب. بابوجه. شکل معمولی کلمه‌ی فارسی است که در زبان عرب داخل شده است!


دکتر یحیی عطایی دانش‌آموخته‌ی زبان‌شناسی و پژوهشگر و دکترای ادبیات فارسی به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، درباره‌ی تاثیر زبان فارسی بر زبان و ادب عرب فرموده است:
در میان لغات عربی پیش از اسلام تا قرن دوم، معمولا و نه صد‌درصد، چنانچه کلمه‌ای مشاهده کنیم که ریشه‌ای بیش از سه حرف دارد و همچنین بوی تمدن و فرهنگ می‌دهد، به احتمال زیادی ایرانی یا غیر عربی است.
«جفری آرتور» پژوهشگر زبان‌شناس که تسلطی کامل بر زبان فارسی و عربی دارد، معتقد است که در قرآن ۲۷ کلمه‌ی معرب وجود دارد که ریشه‌ی فارسی دارند!
چند معرب که در قرآن کریم بکار رفته است! ⤵
سراج = معرب چراغ
توضیح اینکه؛ (عربها "چ" ندارند و این می‌تواند، دلیلی بر معرب بودن واژه‌ی "چراغ" باشد)
اما دکتر معین و دیگر فرهنگ‌نویسان به معرب بودن آن اشارتی نداشته‌اند:

فرهنگ فارسی معین
سِراج: اسم. عربی. (چراغ)
جُناح = گناه
در زبان عربی (گ) وجود ندارد و به جای آن (ج) می‌گویند!

لغتنامه‌ی دهخدا
[جُناح] گویند معرب گناه است.
(اسم. عربی. گناه)
[منتهی‌الارب]
*
سجیل= سنگ و گل
لغتنامه‌ی دهخدا
سجیل = معرب سنگ و گل
(اسم. عربی) سنگ گل

(منتهی‌الارب) (نصاب‌الصبیان) (ترجمان‌القرآن)
سنگ گل و آن نوعی از سنگ خام است
(غیاث)
در المعرب از ابن قتیبه سجیل به فارسی سنگ و گل است!
*
با اینکه قرآن کریم سراسر حوادث تاریخی است اما خدای متعال در آن از این واژه بهره نبرده و از واژگان دیگری که آن معنا را افاده کند، سود جسته و احتمال بسیار دارد که نشان‌دهنده‌ی این باشد که واژه‌ی تاریخ در آن زمان هنوز معرب نشده بود! البته بر این نکته واقفیم که عدم بهره‌وری از آن دلیل بر معرب بودنش نیست اما احتمال آن را افزایش می‌دهد، اگر باتعمق بنگریم، می‌بینیم؛ انگیزه‌های ذکرشده هرگونه شک و شبهه‌ای را از بین می‌برد!
تاریخ

فرهنگ فارسی معین
مصدر. زمان چیزی را معین کردن. سرگذشت‌ها و حوادث پیشینیان. باستان. قدیم
در نظر بسیاری واژه‌ی «مورَخ» از تاریخ آمده و تاریخ نیز معرب "تاریک" است. چرا که درباره‌ی پیشینه‌ی سلفیان که در تاریکی و ابهام قرار دارد، سخن می‌گوید!
فردوس = فردیس. پردیس
فردیس که در زبان انگلیسی هم نفوذ کرده و به «پارادایس» بدل شده است.

لغتنامه‌ی دهخدا:
فردوس: [معرب. اسم. بهترین جای بهشت]
*
لغت‌نامه‌ی دهخدا

مزگت
نمازخانه و مسجد
(ناظم‌الاطباء)
مرحوم دهخدا معنای "مسجد" را "مزگت" نامیده و در معنای "مزگت" به معرب بودن آن؛ "مسجد" اشارت داشته و گفته است؛ این کلمه آرامی است و از این زبان وارد عربی و فارسی شده است. (مرحوم دهخدا می‌بایست زبان فارسی را پیش‌تر از زبان عربی ذکر می‌کردند. زیرا اگر چنین باشد، اول از زبان آرامی وارد زبان فارسی، سپس از زبان فارسی وارد زبان عربی شده و دلیلش این است که در گذشته مشرکین عرب پیش‌تر و بیش‌تر به بتخانه توجه داشتند تا نمازخانه و در وهله‌ی اول همواره از زبان مردمان همسایه‌ی خود؛ "ایران" وام‌واژه دریافت می‌کرده‌اند تا دیگر زبان‌ها، اضافه بر آن زمحشری لفظ دیگر "مزگت" را "مژگت" بیان کرده و این نیز دلیل دیگری بر این مدعاست که این واژه در ایران پرورش یافته و هم‌چنین آنندراج "مسجد" را برگرفته از "مزگت" می‌داند): 👇

لغت‌نامه‌ی دهخدا
مزکت. مژگت
(زمخشری)

چون زاء و سین و تاء و دال تبدیل یافته‌اند، معرب آن مسجد به فتح جیم است. یعنی مکان سجده کردن
(آنندراج)

پیغامبر علیه السلام به "مزگت" آمد و پیش خلق این آیت بخواند. (ترجمه‌ی طبری بلعمی)
از این احتمال نیز به سادگی نمی‌گذریم که "مزگت" یا "مژگت" می‌تواند، از زبان آرامی اما زبان آرامی ایرانی دوران هخامنشی باشد اما باید دانست، عربها برای معرب کردن واژگان فارسی همواره "گ" را به "ج" بدل کرده و هنوز از چنین کار ابایی ندارند. بنابراین "مسجد" از ریخت "مزگت" زبان پهلوی گرفته شده است.
گفتن این نکته لازم است که؛ زبان آرامی در دوره‌ی هخامنشی نیز به‌عنوان دیگر زبان کم‌وبیش در ایران رواج داشته است که آغاز پیدایش این زبان باستانی، در دوره‌ی هخامنشی صورت پذیرفت و در دوران شاهنشاهی ساسانی به زبان آرامی میانه بدل شد. [[[یکی از دوستان زبان‌شناسم دکتر (م.پ) می‌گوید؛ زبان "آرامی" به دلیل همسایگی صاحبانشان با زبان ایرانیان تداخل‌هایی داشته است.]]]

عده‌ای دیگر از ادبا معتقدند؛ ریشه‌ی "مسجد" از زبان پارسی باستان "مزکد" برگرفته از؛ "مزداکده" است. یعنی؛ "مز" در "مزکد" یا "مزگت" همان "خدا" و "کد" به معنای "خانه" است.
گروهی دیگر معتقدند؛ مترادف این واژه در آرامی سریانی و مندائی "مَسْگداء" است و از زبان آرامی وارد زبان عربی شده که این فرضیه بسیار نادرست است. چون "مزگت" و "مسجد" هر دو بر یک وزن و دارای دو هجای بلند هستند که از حیث ساختمانی و تلفظ، نزدیک به یکدیگرند اما "مَسْگداء" سه‌هجایی است. ضمنا در زبان پهلوی "مزگت" نیز آمده که بعدها عربها آن را معرب کرده و به‌صورت "مسجد" درآورده‌اند و‌ از واژه‌ی مذکور اشتقاق‌هایی چون؛ ساجد سجده سُجود سَجّاد سَجَدَ سَجْدَى سَجْنَدَ سَجْوَدَ سَجْيَدَ سَنْجَدَ سَوْجَدَ سَيْجَدَ مَسْجَدَ أسجد مسجد سَجَدَة سَجْدَى سُجَّد سُجَّاد و ... ساخته و پرداخته‌اند. عده‌ای کم‌تعمق از لغت‌شناسان عرب ریشه‌ی اصلی را "سجد" دانسته‌اند که نادرست است. در هرصورت این واژه در زبان پهلوی موجود بوده و اگر هم از زبان آرامی وارد شده باشد که چنین چیزی را بعید می‌دانم، از زبان فارسی وارد زبان عربی شده است.


در زبان انگلیسی به "مزگت" یا "مسجد" Mosque و در زبان ارمنی به آن Maskit گفته می‌شود که نشان از ریشه‌ی "مزگت" دارد.

واژه‌ی «محراب» یکی دیگر از واژگان فارسی است که قبل از اسلام به زبان و فرهنگ عرب راه یافته است. چنانچه در قرآن کریم، سوره‌ی مریم آمده است: (فَخَرَجَ قومِهِ اِلی المِحراب)
این واژه همان واژه‌ی "مهراوه" ایرانی است که مکانی گنبدی‌شکل و جای‌گاه بندگی خدا بوده است.
در دوران جاهلیت عرب‌ها و بعد از گذراندن آن دوران منفور در اشعار شاعران جاهلی این واژگان فارسی به چشم می‌خورد.
بهار. یار. بده. بنفشه. مرا. بادیه. دیبا. گلستان. دهقان. شاه. ماه. انجمن. بربط

بخش دوم ⤵


عشق یا اشق؟
در گذشته بسیار می‌شنیدیم که گروهی از شاعران ادیب و ادبای شعر دوست، می‌گفتند: واژه‌ی "عشق" لازمه‌ی شعر فارسی است اما ذاتا واژه‌ای عربی است که در زبان خود عرب‌ها کاربردی ندارد و آنان در کلام ادبی و گفتار روزمره‌ی محاوره‌ای خود به‌جای "عشق" از (حَبَّ) بهره می‌برند اما اگر همین واژه‌ی عربی را از شعر فارسی بگیرند، یک پای شعر ایران می‌لنگد!
واژه‌ی اوستایی "عِشْق" که از نظر برخی زبان‌شناس و ادیب می‌بایست آنرا "اِشْق" نوشت، به دلایل گوناگون که در سطرهای پایین‌تر بدان اشارت خواهد شد؛ به احتمال قریب به یقین در دوره‌ی حمله‌ی عربها به ایران، از لفظ اوستایی خارج و به صورت "عِشق" نوشته شده و وارد زبان عربی گردیده و در نتیجه بعدها به‌فرهنگ واژه‌های‌شان راه یافته و اندک‌اندک رنگ اشتقاق پذیرفته و زیر غبار واژگان عربی مدفون و به‌باد فراموشی سپرده شده است و چون در آن زمان از روی جهالت و حسادت مدارک و کتابها و کتابخانه‌های ما را آتش زدند و ایرانی‌ها را مجبور کردند که زبان مادری خود را رها و به زبان عربی تکلم کنند؛ اثباتش برای افراد مغرض متعصب کم‌سواد، مشکل به‌نظر می‌رسد.
همان‌طور می‌دانید واژه‌ی عشق در قرآن کریم نیامده و این بر درصد بیشتر احتمال‌ها می‌افزاید که این واژه در حمله‌ی اعراب به ایران، به عربستان و برخی از کشورهای عرب زبان نفوذ کرده است.

(البته می‌دانیم که این دلیل نمی‌شود، هر واژه‌ای که در قرآن کریم به‌کار نرفته، غیر عربی باشد)
آگاهی دارید که واژگان لطیف، لطافت و زیبایی خود را از معنای زیبا و به‌کارگیری مداوم جمهور مردم در محاوره‌های روزمره‌ای کسب می‌کنند. پس اگر واژه‌ی عشق از نظر ما ایرانی‌ها زیباست؛ به این دلیل است که واژه‌ای فارسی است و مفهوم واقعی‌اش از زیادی استعمال توده‌های فارسی زبان سرچشمه می‌گیرد که چنین نقش مهمی را ایفا کرده و بر زیبایی آن افزوده است.
خود در سروده‌ای گفته‌ام:
واژه‌ی عشق به هر نام و زبانی زیباست.
یعنی؛ واژه‌ی عشق با نام و نشان همان مرز و بوم که توده‌هایش معنا و لطافتش را درک می‌کنند؛ زیباست.
جان کلام اینکه؛ این واژه‌ با این نام، تنها در نزد فارسی‌زبانان مقدس است و در هر کشور نام ویژه‌ای را به خود اختصاص داده است.

یک‌سوال و آن این‌که؛ اگر عربها از این واژه بهره نمی‌برند، آیا به‌خاطر این نیست که پیشینه‌ی به‌کارگیری چشمگیری نداشته و این کلمه در نزدشان زیبا و در مجموع عربی نیست؟
موردی که بر افزایش انگیزه‌های فارسی بودن واژه‌ی ذکرشده می‌افزاید، 《عشق‌آباد》پایتخت ترکمنستان است که در قرون گذشته "اشک‌آباد" تلفظ می‌شده است.
گروهی معتقدند که نام "اشک‌آباد" از "اشکانیان" گرفته شده و بعدها به "عشق‌آباد" تغییر یافته است. حال اگر این تغییر قبل از حمله‌ی عربهای وحشی به ایران بوده باشد، در این‌که واژه‌ی"عشق" فارسی است، جای هیچ‌گونه شک و شبهه‌ای باقی نمی‌ماند. البته در این میانه گروهی هم بوده‌اند که نظر داشتند، اول با فتحه بر همزه "اَشک‌آباد" به‌لفظ درمی‌آمده، بعد با کسره بر همزه به "اِشک‌آباد" بدل شده که این نظر نادرست به‌نظر می‌رسد.
واژه‌ی عشق به چند زبان:
(اوستایی: ایشک) (ترکیه: اِشک aşk) (ترکمنستان: اِشک) (فارسی: اِشق) و ...
اما علامه علی‌اکبر دهخدا در فرهنگ واژه‌ی خود تحت تأثیر واژه‌نویسان کهن ایرانی، دقیقاً کلام نویسندگان فرهنگهای واژه‌ی (غیاث‌اللغات، منتهی‌الارب. اقرب‌الموارد) را تکرار کرده که صاحبان دو فرهنگ کهن عامداً و عالما می‌کوشیدند تا میان (عَشَق) عربی و (اِشق) فارسی نوعی ارتباط معنوی برقرار سازند و این در حالی است که فرهنگ‌نویسان عرب خود چنین اعتقادی نداشته و اگر معنای "عشق" را همین‌گونه ثبت کرده باشند که نکرده‌اند، نشانه‌ی این است که طرز اندیشه‌ی فرهنگ‌نویسان ایرانی بر آنان اثرگذار بوده است. ای کاش فرهنگ‌نویسان معاصر نظر خود را هم درباره‌ی ساختار واژه‌ی "عشق" بیان می‌کردند!

حکیم فردوسی توسی که بر به‌کارگیری واژگان فارسی در نظم خود مبادرت می‌ورزیده، از به‌کارگیری واژه‌ی عشق ابایی نداشته است که در سطور پایین‌تر نظر شما را بدان جلب خواهیم کرد!
و امّا در حال حاضر نظر علی‌اکبر دهخدا و دکتر معین را در این‌باره جویا می‌شویم:
*
علامه دهخدا در لغت‌نامه‌ی خود به‌نظر (منتهی‌الارب) و (غیاث‌اللغات) می‌پردازد و می‌گوید:

عشق
واژه‌ای عربی و اسم مصدر است و به‌معنای:
شگفت دوست به حسن محبوب یا در گذشتن از حد در دوستی و آن عام است که در پارسایی باشد یا در فسق یا کوری حس از دریافت عیوب محبوب یا مرضی است، وسواسی که می‌کشد مردم را به‌سوی خود جهت خلط و تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی صورتها
(منتهی‌الارب)
یا مرضی است، از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌شود و گویند که آن مأخوذ از [عَشَقه] است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند. چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند و همین حالت عشق است. بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند.
(غیاث‌اللغات)
همانطور که ملاحظه فرمودید، در غیاث‌الغات آمده؛ ("عشق را" گویند که ماخوذ از "عشقه" است ...) و این بدان معناست که ایشان در درستی آن مردد بوده و آن را نظر شخصی نویسنده‌ی "منتهی‌الارب" دانسته است!
(عِشق) اسم است و از مصدر [عَشَق] می‌آید و آن بمعنی افراط است. در حب از روی عفاف و یا فسق گویند اشتقاق آن از [عَشَقَه] است و به‌معنای لبلاب که بر درخت می‌پیچد و ملازم آن می‌باشد.
(اقرب‌الموارد)
بیماری است که مردم آن را خود به خویشتن کشد و چون محکم شد، بیماری باشد با وسواس! مانند: مالیخولیا و خود کشیدن آن به خویشتن چنان باشد که مردم اندیشه همه اندر خوبی و پسندیدگی صورتی بندد و امید اصل او اندر دل خویشتن محکم کند و قوت شهوانی او را بر آن مدد می‌دهد تا محکم گردد.
(ذخیره‌ی خوارزمشاهی)
همان‌طور که ملاحظه فرمودید؛ تمامی تعابیر مذکور سست و تنها از روی حدس و گمان و یا تحت تأثیر فرهنگ‌نویسان کهن صورت پذیرفته و هیچ‌گونه جنبه‌ی پژوهشی، علمی ندارد و فرهنگ‌نویسان عرب چنین تعابیری را در تفسیر "عشق" به‌کار نبرده‌اند و توجیه‌های مذکور ویژه‌ی فرهنگ‌نویسان ایرانی است که در پایین‌تر ثابت شده است.
*
حال نظر استاد دکتر محمد معین:

عشق
[واژه‌ای عربی و اسم مصدر است. به‌معنای: به شدت دوست داشتن. شیفتگی. دلدادگی. لذت. کیف. عشق افلاطونی: عشقی است که با گرایش‌های جنسی همراه می‌شود!]

واژه‌نویسان ایرانی که فرهنگ واژه‌ی عربی‌به‌عربی ایجاد کرده‌اند، با تاثر از فرهنگ‌نویسان کهن واژه‌ی عِشق را عربی دانسته و نوشته‌اند:
قاموس عربی عربی
عشق فی (لسان‌العرب)
العِشْقُ: فرط الحب
یعنی: عشق افراط در محبت کردن [دوست داشتن] است.
و همان‌طور که ملاحظه فرمودید؛ تعبیرهای ساختگی فرهنگ‌های؛ "منتهی‌الارب" و "اقرب‌الموارد" و "غیاث‌الغات" در آن گنجانده نشده است.

همانطور که می‌دانید؛ زبان هر جامعه در گرو فرهنگ آن اجتماع است.
عشق در زبان فارسی معنای عمیق و مقدسی دارد. حال عربهای مشرک وحشی که دائما در حال قتل و غارت قومی بوده و بویی از وفا و محبت نبرده بودند، چگونه می‌توانستند، چنین واژه‌ای بدین عمیقی را آفریده باشند؟ دیگر اینکه
واژه‌ی عشق که هیچ‌گونه کاربردی در زبان عربی و گفتگوی محاوره ندارد، آیا از سوی واژه‌نویسان طراز اول خودشان به فرهنگ‌شان راه یافته؟ اگر چنین است، از چه زمان ورود کرده و از چه واژه‌ای مشتق شده که بتواند، از جهاتی به‌معنای محبت و دوست داشتن نزدیک باشد و یا دست‌کم نوعی رابطه‌ی معنوی میان‌شان برقرار باشد؟
اولین بار در دهه‌ی شست در انجمن شعر با دوستان بحث می‌کردم و همه متحدالقول می‌گفتند؛ عشق واژه‌ای عربی است که در کشورهای عربی کاربردی ندارد اما همین واژه را اگر از شعر فارسی بگیرند، شعر ایران یتیم می‌شود اما من به چند علت نپذیرفتم که این واژه عربی است.
اول اینکه:
خداوند متعال که خود خالق خرد و اندیشه است، به‌جای عشق از حبّ بهره برده! یعنی با زبان خود اعراب سخن گفته، آن‌هم به این دلیل که واژه‌ی عشق در محاوره‌های روزمره‌ی عرب‌ها کاربردی نداشته است، چراکه واژه‌ی مذکور آن زمان هنوز معرب نشده بود. [به‌اعتقاد من عرب‌ها بعد از پذیرش اسلام که با محبت آشنا شدند و خوی وحشی‌گری را کم‌وبیش رها کردند؛ اندک‌اندک نیاز به استفاده از واژه‌ی «محبت بسیار» را حس نمودند و این واژه را از ایرانیان آموختند که بعد از ظهورشان در ایران به گونه‌ی معرب در آمد]
خدا در قرآن می‌گوید:
وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ‌ رَسُولٍ‌ إِلاَّ بِلِسَانِ‌ قَوْمه لِيُبَيِّنَ‌ لَهُمْ‌ فَيُضِلُ‌ اللَّهُ‌ مَنْ‌ يَشَاءُ وَ يَهْدِي ‌مَنْ‌ يَشَاءُ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَکِيمُ‌
سوره‌ی ابراهیم آیه‌ی ۴
یعنی:
ما هیچ پیامبری فرو نفرستادیم مگر اینکه به زبان قوم خود تکلم کند ...!
و یا در جایی دیگر می‌گوید:
«إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا»
سوره‌ی یوسف آیه‌ی ۲
ما قرآن را به زبان عربی فرو فرستادیم
یعنی خداوند از واژگانی که در زبان محاوره‌ی عوام مکه و جزیرة‌العرب کاربرد داشته، بهره برده و این بدان معناست که خدا وام‌گیری واژگان از دیگر زبان‌ها را مردود نشمرده وگرنه از ورود واژگانی چون؛ "مسجد" (۲۸ بار در قرآن آمده) و "سراج" (۴ بار در قرآن آمده) که معرب هستند، جلوگیری می‌کرد!
اگر واژه‌ی محبت بسیار، یعنی: عشق، واژه‌ای عربی یا حتا معرب بود و در آن مرز و بوم کاربرد داشت؛ شاید خدا از آن استفاده می‌کرد!
از این روی من هم، چون مشاهده کردم خدا از این واژه یعنی؛ عشق بهره نبرده، بر انگیزه‌ی فارسی بودن واژه‌ی عشق به‌شدت می‌افزاید. به‌ویژه اینکه عشق هیچ ارتباط معنوی با عَشَقَة یا عَشقَ ندارد و مشخص است که در قرون گذشته، برخی از فرهنگ‌نویسان ما تنها برای توجیه این که این واژه فارسی نیست و خواستند، برایش شناسنامه‌ی عربی در نظر بگیرند؛ چنین پیوند معنوی دروغینی میان دو واژه برقرار کرده‌اند!
از دوستانم کسی نمی‌پذیرفت این واژه فارسی است تا اینکه با دوستان ادیب منصف دیگری مشورت کردم، اکثراً می‌گفتند؛ چون در زبان عربی کاربردی نداشته و ندارد، احتمالاً عربی نیست ولی نمی‌توانیم، ثابت کنیم. در گذشته‌های دور با چند تن ادیب عرب صحبت کردم و ایشان گفتند این واژه در کشورهای عربی کاربرد ندارد، چراکه واژه‌ای نازیبا است و از (عشقة) به‌معنای چسبیدن می‌آید و در محاوره‌ی ما «حبَّ» بسیار زیباست و شما فارسی‌زبانان این واژه را در فرهنگ ما گنجانید!
پس اگر این واژه در عربستان و کشورهای عربی، زیبا نبوده و نیست، دلیلش چیست؟ آیا به این علت نیست که واژه‌ی عشق عربی نیست و هرگز در کشورهای عربی زبان کاربردی نداشته است!
چراکه این واژه از آنجا که در محاوره‌ی فارسی‌زبانان کاربرد بسیاری دارد و صد در صد فارسی است؛ در نزد ما ایرانیان بسیار لطیف و زیباست!!
دوم اینکه:
فردوسی که در به‌کارگیری واژگان فارسی در شاهنامه شهره است؛ بارها و بارها از واژه‌ی عشق بهره برده است و کثرت استعمال این واژه در شاهنامه بیانگر این است که فردوسی با رغبت از این واژه بهره برده است. بنابر این، این هم نشانی دیگر از فارسی بودن واژه‌ی عشق!


حال نظر دکتر محمد حیدری را در مورد واژه‌ی «عِشق» جویا می‌شویم که اصولاً این واژه دارای چه ریشه‌ای است!
[[[واژه‌ی «عشق» ریشه‌ای ایرانی و آریایی هند و اروپایی دارد و از ishka اوستایی به معنی [خواهش و میل] ریشه می‌گیرد که آن نیز با واژه‌ی اوستایی ish به معنای خواستن. میل داشتن آرزو کردن. جستجو کردن، پیوند دارد.
واژه‌ی اوستایی Ish دارای (مشتقات) زیر است:
آرزو، خواست، جستجو aesha
می‌خواهد، آرزو می‌کند Ishaiti
خواسته ، محبوب Ishta
آرزو . مقصود ishti
پسوند ka نیز که در ishka اوستایی موجود است؛ کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژه‌های زیر دیده می‌شود!
مرگ mahrka
رشک، حسد araska
جامه، ردا، روپوش aδka
خشک hushka
چهارپا، ستور pasuka در پهلوی pasu و pah «چهارپا، گله، رمه» در گویش تاتی کرینگانی «پس» = «گوسفند» در فارسی رسمی «شبان» و «چوپان» از pasu.p
درفش drafshka
گزنده. ضحاک dahaka
واژه‌ی اوستایی Ish در سنسکریت هم ریشه است با:
آرزو کردن، خواستن، جُستن esh
آرزو، خواست، خواهش Icchs
می‌خواهد، آرزو می‌کند icchati
خواسته، محبوب Ishta
خواست، جستجو iṣti
و در زبان پالی‌با:
خواهان آرزومند icchaka


هم‌چنین به گواهی شادروان فره‌‌وشی این واژه در فارسی میانه به Form یا دیسه (صورت شکل isht به‌معنی: خواهش، میل، ثروت خواسته و مال باز مانده است.
واژه‌های اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشه‌ی هند و اروپایی نخستین یعنی ais به معنی خواستن. میل داشتن. جُستن می‌آید که شکل (دیسه) اسمی آن aisska به‌معنای خواست، میل و جستجو است اما لغت‌نامه‌نویسان سنتی ما واژه‌ی عشق را به واژه‌ی عَشَقْ عربی به معنای ”چسبیدن“ (منتهی‌الا‌رب) "التصاق به‌چیزی" (اقرب‌الموارد) پیوند داده‌اند! نویسنده‌ی "غیاث‌اللغات" می‌کوشد میان "چسبیدن، التصاق" و "عشق" رابطه برقرار کند و می‌نویسد:
مرضی است از قسم جنون که ....
از آنجا که عربی و عبری جزو خانواده‌ی زبانهای سامی‌‌اند واژه‌‌های اصیل سامی معمولاً در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق می‌یابند و جالب است که واژه‌ی "عشق" همتای عبری ندارد و واژه‌ای که در عبری برای عشق به‌کار می‌رود، اَحَو است که با عربی حَبَّ خویشاوندی دارد!
واژه‌ی دیگر عبری برای عشق «خَشَق» است به‌معنای: خواستن. آرزو کردن. وصل کردن. چسباندن و لذت که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته ‌است!
بنا بر نظر اسکات نوگل استاد پژوهش‌های انجیلی و باستانی در دانشگاه واشنگتن واژه‌ی عبری خَشَق و عربی عَشَق، هم ‌ریشه نیستند و با ذکر دلیل می‌گوید:
شباهت معنایی این دو واژه در عربی و عبری تصادفی است! چون معنای ریشه‌ی آغازین آنها یکی نبوده است. «خَشَق» عبری به احتمال در آغاز به‌معنای «بستن» یا «فشردن» بوده است؛ آنگونه که برابر آرامی آن نشان می‌دهد!
همچنین ورنر آرنولد استاد پژوهشهای زبانهای سامی از دانشگاه هایدلبرگ آلمان تأکید می‌کند که «خ» عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به «ح» تغییر می‌کند و هرگز «ع» نمی‌شود!
نکته‌ی جالب دیگر اینکه واژه‌ی «عشق» در قر‌آن کریم نیامده است و واژه‌ی بکار ‌رفته در آن همان مصدر «حَبَّ» است که یاد شد با مشتقات خود مانند: دیسه شکل اسمی حُبّ! همچنین دانستنی است که در عربی [کهن و] نوین واژه‌ی «عشق» کاربرد بسیاری [نداشته و] ندارد!
و بیشتر حَبَّ و دیسه‌های مشتقات آن بکار می‌روند:
حب، حبیب، حبیبه، محبوب و ...
نگاهی به فردوسی:
فردوسی نیز که برای پاسداری و پدافند از زبان فارسی از بکار بردن واژه‌‌های عربی آگاهانه و کوشمندانه خودداری می‌کند و تنها سی‌واژه‌ی تازی را در نظم خود بکار برده با این حال واژه‌‌ی «عشق» را به آسانی و رغبت بکار می‌‌برد و با آن‌که آزادی شاعرانه به او امکان می‌دهد تا واژه‌ی دیگری را جایگزین «عشق» کند. می‌توان پرسید:
چرا فردوسی واژه‌ی «حُب» را که واژه‌ی اصلی و رایج «عشق» در عربی است و مانند «عشق» یک هجایی است و بنابر ‌این وزن شعر را به‌هم نمی‌‌زند؛ بکار نمی‌برد؟ [البته واژه‌ی عشق از یک هجای بلند و یک کوتاه تشکیل شده است. این نگارنده]
خداوندگار شاهنامه با آن که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه‌شناسی واژه‌های هند و اروپایی نداشته است، به احتمال قوی می‌دانسته است که عشق واژه‌ای فارسی است. وی از جمله می‌گوید:

بخندد بگوید که ای شوخ‌چشم!
ز عشق تو گویم نه از درد و خشم

نباید که بر خیره از عشق زال
نهال سر‌افکنده گردد همال

دل زال یکباره دیوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت

پدید آید آنگاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد

((متاسفانه در این مصرع نمی‌توان واژه‌ی «حُب» را به‌جای «عشق» در وزن گنجاند و دکتر محمد حیدری نباید این بیت را به عنوان نمونه ذکر می‌کردند. ضمناً فراموش نشود که واژه‌ی «حُب» به‌معنای مهر و دوست داشتن است اما «حَبَّ» مفهوم ”عشق“ یا دوست داشتن بیش از حد را افاده می‌کند!))
‹این نگارنده›
این احتمال نیز وجود دارد که فردوسی خود واژه‌ی «عشق» را نه با "ع" بلکه به‌شکل "اِشق" و یا حتا "اِشک" نوشته باشد که البته پی بردن به این نکته کار آسانی نیست، زیرا کهن‌تر‌ین دست‌نوشت بازمانده‌ی شاهنامه به در حدود دو سده پس از فردوسی بر‌می‌گردد. دقیق‌تر گفته باشیم، این دست‌نوشت نسخه‌ای است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ قمری رونویسی آن به پایان رسیده است! (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۵۹۶ خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه مه ۱۲۱۷ میلادی)
ترادیسیِ واکِ فارسیِ "ک" به عربیِ "ق" نیز کمیاب نیست!
به چند نمونه توجه فرمابید:
کندک = خندق
زندیک = زندیق
کفیز = قفیز
کوشک = جوسق
کاسه = قصعَه
(به‌نوشته‌ی المعرب جوالیقی، منتهی‌الا‌رب، اقرب‌الموارد)
[نمونه‌ی بسیار جالب و نزدیک به این ترادیسی (عشق‌آباد) پایتخت ترکمنستان است که در گذشته و هم‌چنین زبانهای غیر پارسی اشک‌آباد تلفظ می‌شود]
جالب است که در این واپسین واژه (قصعَه) نه تنها «ک» به «ق» ترادیسیده شده (تغبیر یافته) دو واک «ص» و «ع» هم که ویژه‌ی زبانهای سامی‌اند، پدید آمده‌اند. نمونه‌ی دیگری از ترادیسی به «ع» را در نام جزیره و شهر آبادان می‌بینیم که در عربی عبّادان خوانده می‌شود. باید گفت که دیسه‌ی کهن آبادان، بنابر نظر بطلمیوس اخترشناس و جغرافی‌دان نامور سده‌ی دوم میلادی Apphana یا به‌نوشته‌ی مرسیان جغرافی‌دان سده‌ی چهارم میلادی Apphadana است. در اینجا نیز مصوت نخستین به «ع» عربی دگرگون شده است.
بنابر پژوهش زنده‌‌یاد فره‌وشی دیسه‌ی اصلی نام این جزیره از فارسی باستان appa گرفته شده است!
از āp به‌معنای «آب» و pa «پاییدن، نگهبانی کردن» روی‌هم‌رفته به‌معنای «پاسگاه کرانه‌ی آب» پاسگاه ساحلی خلیج فارس!
چند نمونه هم از جایگزینی واک‌های «غ» و «ط» در واژه‌ها‌یی که عربی از زبان پارسی به وام گرفته، حال آنکه این آواها در زبان اصلی وجود ندارند: طاس. طسّوج. طسق. طَبَق. در واژه‌هایی هم که از دیگر زبانهای بیگانه مانند: یونانی در گذشته و فرانسوی درحال گرفته شده نیز این حالت وجود دارد. بر‌آیند:
کوتاهانه!
ما روال زیر را برای هست شدن واژه‌ی «عشق» پیشنهاد می‌کنیم: پوروا. هند و اروپایی. ais
«خواستن، میل داشتن، جُستن» aisska «خواست، خواهش، جستجو، اوستایی is «خواستن، آرزو کردن، جُستن» و ishka «خواست، خواهش، میل»
واژه‌ی اوستایی ish که خود از ریشه‌ی هند و اروپایی نخستین یعنی ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید!
واژه‌ی ishka و بعد ishk را در فارسی میانه پدید آورده و سپس به عربی راه یافته است که در‌باره‌ی چگونگی گذر این واژه به عربی نیز می‌توان دو امکان را تصور کرد:
نخستین امکان آن است که Ishk در دوران ساسانیان که ایرانیان بر جهان عرب تسلط داشته‌اند (به‌ ویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن و حتا حجاز) به عربی وارد شده است.
(برای آگاهی بیشتر از چگونگی تأثیر فارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام نگاه کنید به کتاب خواندنی (آذرتاش آذرنوش "راههای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی" چاپ دانشگاه تهران ۱۳۵۴)
امکان دوم این است که «عشق» در آغاز‌ دوران اسلامی به عربی وارد شده باشد و از آنجا که لغت‌‌نویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشته‌اند که مفهوم "خواستن و جستجو کردن“ را دارد، آن را با عربی «عَشَق» که به معنی "چسبیدن" است؛ در‌آمیخته‌‌اند. روی‌ هم‌ رفته لغت‌‌نویسان سنتی بارها ریشه‌های عربی برای واژه‌های فارسی تراشیده‌اند، بیشتر به سبب نا‌آگاهی‌شان و شاید برخی در کوشش‌های‌شان برای عربی کردن!
یک نکته‌ی جالب در این رابطه کند و کاو در مفهوم «عشق» در عرفان ایرانی است که عشق را با "جستجو“ و "گشتن" پیوند می‌دهد.
به‌یاد آورید «منطق‌الطیر» عطار و جستجوی مرغان را در طلب سیمرغ و یا بیت معروف مولوی را


هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم


که نشان‌دهنده‌ی معنی واژه‌ی «عشق» با ریشه‌ی فارسی آن یعنی "خواستن" و "جُستن" است!!]]]


بخش سوم؛ ⤵
نظرهای عزیزان درباره‌ی واژه‌ی عشق
پس از خواندن مطالب فوق که به وسیله‌ی یک دوست ادیب (دکتر مریم هاشمی مقدم) برایم ارسال شده است! 👇👇👇
ج. ط نژند:
درود و دستمریزاد!
پیران ما «عشق» را «اِخش» و «اِشخ» و "اِشق" می‌گویند!

Seyyed Golesorkh
درود!
عالی!
پیران گویش ما نیز «اِخش» می‌گویند!
தாமரை:

م. کویر:
در [زبان] کهمره [زبان قدیم دیار فارس] واژه‌ی "بکشدن" یا "boshkodan"
یعنی: "عاشق شدن"
این هم یک مصدر که پیدا کردم! "بشک" نشانه‌ای از «ایشک» است!
ضمن اینکه فعل «خواستن» به‌کلی فعل «عاشقی» است. در زبان‌های ایرانی به‌خصوص که در گویش‌های جنوب غربی " avistan " یا " اویستن" را هم به‌عنوان خواستن و عاشق بودن بکار می‌برند و هم‌چنین "وایه‌مند" به چم " آرزومند" یا "عاشق" از ریشه‌ی «اویستن» مورد استفاده است و به کلّی مصادر «خواستن» همیشه معنای «عاشقی» را در خود دارند، چه "اویستن" و چه "بشکدن"!
در لارستان تا جایی که یاد دارم «دل اویستی» یا "del avisti" به چم "علاقه‌مندی" و "خواهت اویستی" یا " xahat avisti " به‌چم " خاطرخواهی "در بهبهان "خاسّه" یا "xasseh " یعنی: «خواستن» و «عاشق بودن» و "vaye:mand " به‌چم ” آرزو به دل، آرزومند، عاشق" است!

دیگر نظرهای دوستان 👇👇👇


پاسخ؛ 👆👆👆
بزرگوار هستید و گرامی!
ان‌شاءالله زنده باشید!

نظر جناب (حیدر) 👇👇👇


پاسخ؛ 👆👆👆
سلام بر شما دوست عزیز!
اول این‌که؛ در مطلبی که مرقوم فرمودید؛ (در رابطه با) معنای "درمورد" و "درباره" را نمی‌دهد و ترجمه‌ی واژه‌به‌واژه‌ی (in connection with) است که نوع ارتباط "فیزیکی" است. هرچند عبارت ذکرشده، دارای کاربرد است اما بهتر است، از این گرته‌برداری بهره نبرید، چون معادل فارسی آن "درباره‌ی" موجود است!
دوست عزیز!
"را" نشانه‌ی مفعول بی‌واسطه است و در این جمله می‌بایست یکبار به‌کار گرفته شود، نه دو بار! پس عبارت (مقاله‌ی شما را در رابطه با ریشه‌ی واژه‌ی عشق را مطالعه کردم) فصیح نیست!

http://lalazad.blogfa.com/post/77/
در ادامه فرموده‌اید؛
(چند نکته از نوشته‌ی شما وجود داشت)
جل‌الخالق!!! یعنی‌چه؟
(در نوشته) یا (از نوشته)؟
لطفا کمی سطح دانش ادبی خود را ارتقا دهید. هرکس مطلب شما را بخواند، بی‌درنگ متوجه می‌شود، شما از حیث دانش ادبی در مرز مبتدی هستید!
آقای محترم!
شما چطور به‌خود اجازه می‌دهید، بدون اطلاعات ادبی جوّگیر شوید و پس از صاحب‌نظر فرض کردن خود به گنده‌گویی بپردازید؟ مگر دانش ادبیات فارسی در حوزه‌ی تخصصی شماست که فتواگونه سخن بر زبان می‌رانید؟ آن‌هم شمایی که حتا به ساده‌ترین نکات دستوری اشراف ندارید و نمی‌توانید، یک عبارت کوتاه را درست بنویسید!
در ادامه فرموده‌اید؛
(یک‌خورده سطح مطالعه‌ی‌تان ...)
آقای محترم، آقای محترم!
این چه طرز نگارش است؟ (یک‌خورده) یا (یک‌خرده)؟؟
سوادتان کجا رفته؟ کمی سطح مطالعه‌ی خود را افزایش دهید!
(یک‌خورده) گویش تهرانی‌هاست و در محاوره‌ها به‌کار گرفته می‌شود. ناسلامتی شما می‌خواهید، درباره‌ی مطلبی ادبی به بحث و گفت‌وگو بپردازید، نه اینکه به صورت محاوره‌ای مطلبی را افاده کنید! بی‌تعمقی هم حد و مرزی دارد! توجه بفرمایید؛

لغت‌نامه‌ی دهخدا
خرده
ریزه‌ی هر چیز را گویند.
(برهان قاطع)
ریزه‌ی هر چیز از قبیل چوب و امثال آن
(آنندراج ) (انجمن آرای ناصری)
ریزه‌ی هر چیز از نان و امثال آن
خرده به‌معنای کمی. اندکی
(یادداشت بخط مؤلف)
یک خرده صبر کن. یعنی؛ اندکی صبر کن
یک خرده یادم آمد و آن نیک خرده‌ای است
شاید که در سخن کنم این خرده را بیان
(مسعودسعد سلمان)
دوست عزیز! شما از حیث ادبی تا حدی دارای اشکال هستید که چنانچه بخواهم، به رفع ایراد یکایک مطلب‌تان بپردازم، می‌بایست وقت زیادی را هدر دهم که در حوصله‌ی این مقاله نیست. [ان‌شاءالله از این به بعد چنانچه خواستید، مطلبی ارسال کنید، گذشته‌تر آن‌را از نظر ادیبی پردانش بگذرانید]

با این‌همه اشتباه ادبی چه شهوت کلام و اعتماد به نفس کاذبی در شما به‌چشم می‌خورد؟؟!
دوم اینکه؛ چشم‌بسته غیب فرمودید! منظور من حمله‌ی معاویه به ایران نبود، بلکه منظورم این بود؛ [پس از حمله‌ی اعراب، معاویه در سرزمین خود به‌قدرت رسید و احکامی که در سرزمین خود صادر می‌کرد، در مرز و بوم ما بی‌تاثیر نبود.] این‌که چه کسی با لشکر خود به ایران حمله کرد، در اذهان اظهر من الشمس است.
نام "معاویه" را به "اعراب" بدل کردم تا برای دیگری سوءتفاهم نشود!
سوم این‌که؛ درباره‌ی "کادی" و "قاضی" عرض کنم که؛ ای‌کاش کمی به دانش زبان‌شناسی اشراف و در جریان تحولات و دگرگونی‌های معنوی در وام‌گیری واژه‌ها قرار داشتید! شما بهتر است، به‌جای دخالت در امور ادبیاتی زبان عربی، دستور زبان فارسی خود را تقویت کنید و این بدان معناست که شما دستور زبان فارسی را بیاموزید، سخن درباره‌ی زبان عربی و آموزش آن به دیگران پیشکش وجود مبارکتان! دوست عزیز!

ممنون می‌شوم، در مورد چیزی که از سواد آن بی‌بهره‌اید، اظهار نظر نفرمایید!
معنای "قاضی" و جمع آن را در المعجم (عربی‌فارسی) و (عربی‌عربی) ملاحظه فرمایید:


در المعجم (عربی عربی) در معنای "قاضی" آمده است:
۱ - القاضی؛ القاطع للامور المحکِمُ لها
قاضی با حکم خود به امور ( دعواها) خاتمه می‌دهد.
(حرف آخر را می‌زند)


۲- القاضی؛ من یقضی بین الناس بحکم الشرع
قاضی کسی است که به حکم شرع میان مردم قضاوت می‌کند!
معنای قاضی را در (المعجم عربی‌عربی) مطالعه فرمائید و‌ پس از آن نیم‌نگاهی هم به تعبیر مضحک خودتان بیندازید و اندکی از توجیه تند خود شرم کنید؛


اگر قاضی معنایی دیگر را افاده می‌کرد، باز نمی‌توانستید، چیزی را ثابت کنید، زیرا؛ زمانی‌که زبانی از زبانی دیگر واژه‌ای وام می‌گیرد، احتمال اینکه معنایش نیز اندکی یا کاملا تغییر کند و دستخوش تحولات گردد، کم نیست.
برای نمونه؛ واژه‌ی فارسی "میدان" را ملاحظه بفرمایید؛
فرهنگ فارسی معین
میدان
[واژه‌ای فارسی پهلوی] پهنه‌ی زمین. فلکه. عرصه. محوطه‌ای که چند خیابان بدان وصل می‌شود. (جمع عربی آن میادین) زمین یا محوطه‌ی بازی و مسابقه
دوست گرامی!
همان‌طور که می‌دانید، عربهای چادرنشین در صحرا و بیابان زندگی می‌کردند و چنانچه کسی به جست‌وجو و تکاپو بپردازد، به‌روشنی به این نکته پی می‌برد که عربها تا حدود یک قرن پیش نیز چادرنشین بودند و به‌گفته‌ی یکی از دوستان محققم، هنوز هم برخی از عشایر و قبایل عرب چادرنشین هستند. حتا در دیگر کشورهای خاورمیانه هم چنین پدیده‌ای کم‌وبیش به چشم می‌خورد!
واژگان بر اساس نیاز مردم پدید می‌آیند، بنابراین طبیعی است، قومی که خانه‌نشین و دارای کوچه و خیابان نبوده و جز بیابان محوطه‌ای برای زندگی کردن نداشته، نداند، میدان چیست و بعدها این واژه را از فارسی‌زبانان آنهم با معنای تازه‌ای که آن را هم از زندگی ایرانیان کسب کرده، وام گیرد و جمع آن را "میادین" ذکر کند.
زبان معلول تمدن، فرهنگ، تخیل، نوع اندیشه و ... است، با انسان زندگی و رشد می‌کند، پرورش می‌یابد و دگرگون می‌شود. پرواضح است که این بدان معناست که موارد ذکرشده در امر واژه‌سازی دخیل است. تا آنجا که به جستجو و تکاپو پرداختم و با دوستان زبان‌شناس به مشاوره پرداخته‌ام، به این نتیجه رسیدم؛ رفته‌رفته عربها با زندگی شهرنشینی ایرانیان آشنا شدند و مشاهده کردند که مردم ایران در کنار میدان‌ها دست به فروش میوه (به‌ویژه؛ "موز" که جز "بنان" به‌صورت "الموز" در میان عرب‌ها رایج است)، تنقلات، بستنی، فالوده و ... می‌زنند و از واژه‌ی "میدان" نه معنای حقیقی ("فلکه" مکانی برای دور زدن اتومبیل‌ها و ...) بلکه معنایی مجازی اراده کردند و بدین ترتیب مکان فروش اجناس را "میدان" نامیدند و‌ در سرزمین ما هم رفته‌رفته چنین معنایی کم‌وبیش دارای کاربرد شد و بعدها میدان مبارزه و میدان جنگ و میدان مسابقه و ... هم به آن افزوده شد.
بنابراین واژه‌ی "میدان" در نظر عربها به بازار فروش (تره‌بار و ...) معروف است که در زبان مشترک مرز و بوم ما از واژگان "فلکه" و "میدان" یک‌معنا اراده می‌شود، منتها "فلکه" به شکل هندسی دایره است اما "میدان" می‌تواند، دارای دیگر اشکال هندسی نیز باشد.

در زبان فارسی دیوان؛
به ساختمان‌هایی که در آن کارهای مهم انجام می‌شده، می‌گفتند. مانند جایگاه بزرگان و فرمانروایان یا محل نگهداری اسناد و مدارک محل نوشته‌ها و دفتر بوده است.
از این‌جا بود که ترکیب‌های «دیوان شعر» (گردآوری‌شده‌ی سروده‌های شاعران) و «دیوان دادگستری» یا «دیوان‌سالاری» (دستگاه و دفتری که امور اداری در آن ثبت می‌شد) شکل گرفتند!
بعدها این واژه به عربی راه یافت و جمع آن به صورت «دَواوین» درآمد. سپس در فرهنگ اداری جهان اسلام، از ایران به ترکی و دربار عثمانی راه یافت. در عثمانی «دیوان» به معنی «شورای حکومتی» و هم‌چنین «محل گرد آمدن وزیران» بود.
فرانسوی‌ها هم که با ترک‌زبانان عثمانی رابطه‌ی مالی داشتند، از طریق تجارت با این واژه آشنا شدند!
بنابراین فرانسوی‌ها با واژه‌ی «دیوان» نه به‌عنوان معنای؛ «دفتر شعر» بلکه در ترکی عثمانی، «دیوان» به معنی اداره‌ی مالیه و گمرک به کار می‌رفت. از همین‌جا واژه‌ی فرانسوی douane (گمرک) ساخته شد که امروزه در بسیاری از زبان‌های اروپایی هست: در زبان ایتالیایی (dogana)، اسپانیایی (aduana)، هلندی (douane)، حتی در رومانیایی هم رد آن را داریم.
تحولات زبانی در وام‌گیری واژه‌ها یعنی همین!


در مورد "قاضی" هم عرض شود که؛ با توجه به معنای "قاضی" در المعجم عربی‌عربی، بله! به‌قول شما "قاضی" در زبان عربی یعنی؛ "تمام کننده" اما تمام کننده‌ی چه چیز؟ [تمام کننده‌ی دعوا] که با معنای "داور" بی‌ارتباط نیست!
واژه‌ی "قضی" یعنی؛ "منقضی شدن" در نماز قضا (قضی) هم می‌گوییم.
در زبان عربی برای "تمام کننده"ی هر چیزی یک کلمه خاص وجود دارد. مانند؛ "خاتم" یعنی؛ "ختم‌کننده" "تشطیب" هم یعنی؛ "پوست کندن"
"پوست کندن" آخرین مرحله‌ی ذبح است! یعنی انتهای کار
دوست عزیز!
این‌گونه موارد مربوط به دانش زبان‌شناسی می‌شود و لازمه‌ی ورود به آن، دانستن مقدماتی است که متاسفانه شما از آن بی‌نصیب هستید.
به شما توصیه می‌کنم، وارد این‌گونه مباحث ادبی نشوید!
و اما درباره‌ی "عشق" نظر مرحومان دهخدا و معین را نوشته‌ام و این‌حقیر چنین جسارتی نکرده و خود را هم‌سنگ ایشان ندانسته‌ و نمی‌دانم. فقط نوشته‌ام؛ ایشان در معنا کردن واژه‌ی "عشق" تنها عقاید فرهنگ‌نویسان گذشته را انعکاس داده‌اند و منظورم این بود که؛ ای کاش نظر خود را هم بیان می‌کردند! آیا خطای بزرگی را مرتکب شده‌ام؟ این‌که این دو تن در زمینه‌ی ادبیات فارسی بسیار پرتلاش بوده‌اند، تردیدی نیست. من هم نظر خود را درباره‌ی واژه‌ی "عشق" نوشته‌ام که توضیح بیشتر در حوصله‌ی این حقیر نیست اما نکته‌ای که یادآوری آن لازم است، این است که بحث فارسی بودن واژگان "عشق" و "قاضی" از تحقیقات چند زبان‌شناس امروزی است و در زمان گذشته بدون پیشینه بوده است! بنابراین بسیار طبیعی است که در گذشته بحثی درباره‌ی فارسی بودن آن صورت نگرفته باشد. حتا عربها خود در حال معرفی کردن واژگان فارسی در زبان خودشان هستند و چنانچه واژگان با اصالت فارسی را شناسایی کنند، بلافاصله دست به کار می‌شوند و آن را در فهرست واژگان فارسی قرار می‌دهند و نمی‌دانم، این امر چرا شما را آزرده‌خاطر کرده است!
ضمنا دوست عزیز، سعی کنید، همیشه احترام بزرگتر از خود را نگاه دارید و این لحن گستاخانه‌ی‌تان را دیگر در هیچ کجا تکرار نکنید.
در پایان فرموده‌اید؛ (ممنون می‌شوم جای حدس و گمان اطلاعات درستی را به هموطنان تقدیم کنید)

پاسخ؛
این آرزوی قلبی من است که مطالب دقیقی در اختیار هم‌وطنان خود قرار دهم و اگر زمانی متوجه شوم، مطلب غلط و پراشتباهی را در اختیار دوستان قرار داده‌ام، بی‌درنگ آن را اصلاح می‌کنم. من که در زمینه‌ی ادبی ادعایی ندارم و همه‌جا گفته‌ام؛ شاگرد ادبیات فارسی هستم و هرکس بتواند، به من چیزی بیاموزد، دورادور دستش را می‌بوسم، البته به شرطی که نقدش بی‌غرض و مودبانه و تخصصی و خود متخصص در امور ادبی باشد و اما شما دوست عزیز! هرچند که بارها عرض کرده‌ام، در زمینه‌ی ادبی داعیه‌دار نیستم اما بهتر است، بدانید؛ پیشینه‌ی ادبی من به بیش از چهار دهه می‌رسد و شما باید شرم داشته باشید که با این ادبیات ضعیف، خود را نه هم‌سنگ بلکه برتر از من می‌پندارید!
جان کلام اینکه؛ اگر حمل بر جسارت تلقی نشود؛ طرز نوشتار شما مانند نوجوانان پانزده ساله‌ای است که در دوره‌ی راهنمایی تحصیل می‌کند! حال چنانچه می‌خواهید، مطلبی را نقد کنید، ممنون می‌شوم، قبل از ارسال آنرا از نظر ادیبی باسواد بگذرانید و نیم‌نگاهی هم به فرهنگ واژگان بیندازید.

دوست عزیز! تلاش کنید، مطالب خود را صحیح، بدون غلط، تخصصی، بدون غرض و مودبانه بنویسید، چراکه حیرت‌زده مانده‌ام، از کردار و رفتار و پندار شما!
برادر گرامی! شما که خود بهتر از هر کس می‌دانید، تا چه اندازه از دانستن نکات دستوری بی‌بهره‌اید، پس چه انگیزه‌ای شما را بر آن داشت تا این‌گونه سطح دانش‌تان را در معرض دید همگان قرار دهید؟
فراموش نشود اگر از این به بعد مطالبتان ضعیف، پرغلط و به‌دور از نکات دستوری باشد، به‌طور کامل نخوانده حذف خواهم کرد.


فضل الله نکولعل آزاد. کرج. بیستم دی‌ماه ۱۳۹۲
www.lalazad.blogfa.com
www.f-lalazad.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ |