معرفی یک شاعر: ناصرالدین شاه

معرفی یک شاعر
ناصرالدین شاه قاجار
سرگذشت ناصرالدین شاه از لحظهی اقتدار تا دمادم مرگ:
پس از مرگ محمدشاه قاجار، پسرش ناصرالدين ميرزای نوجوان بر تخت پادشاهی نشست!
ناصرالدین میرزا با حمایت ميرزا تقیخان فراهانی به قدرت رسید و حامی پادشاه نوجوان ایران تا حدی از خود استعداد و لياقت نشان داد كه ناصرالدين شاه او را به لقب امیر نظام مفتخر و به مقام صدارت اعظم منسوب کرد!
میرزا تقیخان امیر کبیر در اندیشهی استقلال و آبادانی ایران و رفاه مردم کشور بود اما ناصرالدین شاه در پی ملیجکبازی و مسافرتهای خارج از کشور و عیشونوشها و زنبارگیهای خود!
ناصرالدينشاه، امیرکبیر را مردی لایق میدانست و همیشه او را مورد تقدیر قرار میداد! بدیهی است که از عشق و علاقهی پادشاه، نسبت به امیر و اقدامات پربهای این بزرگوار، میتوان دریافت که شاه ایران ذاتاً مایل بود که مملکت رو به ترقی گام نهد و به پیشرفتهای چشمگیری دست یازد اما علاقهی بیشمار او به لذات نفسانی و امور مادی مانع این کار میشد. پرواضح است؛ پادشاه مستبدی که چند ماه از یک سال را در خارج از کشور سپری کند و پس از بازگشت، شبها با زنان بخوابد و روزها با آنان نشست و برخاست نماید و دائماً به شکار رود و از عیشونوش بیحد و خوابیدن به زیر سرسرهی مرمر دست نکشد؛ هرگز نمیتواند، در اندیشهی رفاه مردم خود باشد و به آبادانی و عمرانی کشور بپردازد اما امیرکبیر خود را از این موارد برحذر داشت و هرچه خرابی و فساد را که بهوسیلهی حکومت قاجار [محمدشاه و فتحعلیشاه] پدید آمده بود؛ اصلاح کرد!
مادر شاه که نمیتوانست نفوذ دامادش را در میان مردم به ویژه فرزند خود تحمل کند، هرگاه که از دست او به خشم میآمد؛ به توطئه علیه او مشغول میشد ولی صدر اعظم ایران از آنجا که متدین و درستکار و دانا بود؛ با یاری خداوند متعال تمامی این زمینهسازیهای شیطانی را دفع میکرد!
امیرکبیر تا آنجا که میتوانست در سرتاسر ایران آرامش و امنیت برقرار کرد و ارتش ایران را منظم و جنگهای داخلی را سرکوب نمود! او همچنین به ایجاد عدالت در کشور پرداخت و از آنجا که میدانست برای برقراری عدالت و کوتاه کردن دست متجاوزان و رشوهخواران اول میبایست از نزدیکان حکومتی و درباریان شروع کند؛ بدون هیچ ملاحظه با زورگویان حکومتی به مبارزهی سختی پرداخت و آنان را به زور از رشوهگيری برحذر داشت!
از دیگر کارهای ارزشمند امیر، تاسيس مدرسهی دارالفنون است که موجب رشد اندیشه و آگاهی نوجوان و جوانان این مرز و بوم گردید و انتشار روزنامه ی وقايع الاتفاقيه از دیگر کارهای عام المنفعه و سودمند این مرد بزرگ است و کاهش دادن القاب پوچ و حقوق اطرافیان حکومتی نیز از اقدام های مثبت و سازندهی امیرکبیر بهشمار میرود!
او همچنان به اصلاحات کشور ادامه داد و درستکاریاش موجب بوجود آمدن مخالفین و معاندین گردید!
ميرزا آقاخان نوری [اعتماد السلطنه] مردِ بیکفایتِ توطئهگر، خطرناکترین دشمن ایران و صدر اعظمش، میرزاتقیخان فراهانی محسوب میشد!
این رذلِ خائن به یاری مادر شاه [مهدِ عُلیا ملقب به ملک جهان] و درباريان پلید قاجاری، در نزد ناصرالدينشاه از امیرکبیر بدگویی کرد و او را خطری جدی برای سلطنت معرفی نمود!
مادر ناصرالدین شاه که به خاطر فساد و بیماری جنسیاش کینهی داماد خود را به دل گرفته بود؛ پسرش را قانع کرد که امیر با نفوذی که میان مردم و ارتشیان بهدست آورده در اندیشهی براندازی سلطنت قاجار است و از آنجا که امیر بارها به ناصرالدین شاه گوشزد کرده بود که شما باید سلطنت کنید؛ نه حکومت، هراس و وسوسه ی فکری در وجود شاه قوت بیشتری گرفت؛ بهگونهای که مدتها افسردهحال بود! شاه، امیر را امین میدانست اما مادرش و دیگران پیام دیگری را به او تلقین میکردند!
او مدتی را با ترس و افسردگی سپری کرد اما برای اینکه به این هراس پایان دهد؛ امير را از صدارت بركنار و به فين كاشان تبعيد كرد!
چهل روز گذشت!
مهدعلیا، شاه را مست کرد و در حالت مستی پسرش، حکم قتل امیر را با مهر و امضا از او گرفت!
ماموری را با تهدید فرمان دادند تا در حمام فین کاشان با تیغ، رگ دست امیر را بزند! او نیز چنین کرد و پس از آن به نقطهی دیگری از حمام رفت و دور از چشم حاضرین، با همان تیغ سینهی خود را درید!
بعدها همسر امیر گفت: در حالیکه این مرد بزرگ در حال تسلیم کردن جان به جانان بود؛ ماموران مزدور درباری برای شکنجهی بیشتر کمرش را با لگد شکستند!
بستگان و دوستان امیر او را به کربلا بردند و چندبار، دور حرم امام حسین گرداندند و در همانجا به خاکش سپردند!
هنگامی که شاه از حالت مستی خارج شد؛ دریافت که چه اشتباه شومی را مرتکب شده است؛ از این روی در غم از دست دادن امیر، بسیار گریست اما هرگز از اخلاق زشت خود [ملیجکبازی و زنبارگی] دست برنداشت که هیچ بلکه در نبود امیرکبیر خود را آزادتر حس میکرد و بر اعمال غیراخلاقی خود نیز افزود تا جایی که شاهدان عینی گفتهاند:
ملیجک از کودکی از نزدیکان شاه بهشمار میرفت او که کوتاه قد و لاغر اندام بود؛ در اندک مدتی توانست توجه شاه را به خود جلب کند و شاه تا حدّی به او علاقه نشان میداد که روزی در کالسکهی سلطنتی باقی ماندهی سیب گاز زدهی او را خورد!
داستان سرسرهی ناصری قاجار شهرهی عام و خاص است.
سرسرهی ناصری یا سرسرهی مرمر وسیلهای بود که برخی از پادشاهان سلسلهی قاجار، به ویژه ناصرالدین شاه از آن برای آمیزش جنسی با زنان حرمسرای خود استفاده میکردند.
بنابر روایتی جامعتر، شیوهی استفاده از این وسیله بدینگونه بود که شاه و زنان حرمسرایش عریان میشدند و دو زن در بخش پایین سرسره، او را محکم نگاه میداشتند و زنان به نوبت از بالای سرسره به پایین سرازیر میشدند و بعد از تماسی کوتاه دوباره برای سر خوردن مجدد، پشت آخرین زنِ در حال انتظار میایستادند تا به همین ترتیب دوباره از بالا به پایین سرازیر شوند.
علیاکبر دهخدا نویسندهی مجموعه نوشتههای (چرندوپرند) و ضرب المثلهای معروف ایران میگوید:
[[[ترک عادت موجب مرض است. یعنی: همانگونه که فتحعلی شاه قاجار اگر روزی دو ساعت زیر سرسرهی عمارت نگارستان طاقواز نمیخوابید ناخوش میشد!!]]]
یرواند آبراهامیان محقق ارمنیِ ایرانی تبار (۱۳۱۹ خورشیدی برابر با ۱۹۴۰ میلادی) استاد دانشگاه نیویورک، در اینباره میگوید:
[[[بنا بر روایتی فتحعلی شاه قاجار بر طبق عادت روزانه عریان (زیر سرسره) به پشت دراز میکشید تا زنان حرم سرایش یکبهیک برهنه از روی تن او سر بخورند.]]]
[[[والتر جانریموند (۲۴ فوریهی ۱۹۳۰ - اکتبر ۲۰۰۷) ناشر آمریکاییتبار، استاد ارشد علوم سیاسی و رئیس دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه ساینت پاولز مینویسد:
فتحعلیشاه، زمانی را صرف التذاذ از زیبارویان عریان حرمسرای خود میکرد؛ بهگونهای که زنان به نوبت از سرسرهای به پایین سرازیر میشدند و در میان بازوانش قرار میگرفتند و بعد از آن رقصکنان در حوض آب شناور میگشتند!]]]
پس از قتل امیر، ناصرالدین شاه، آسودهتر به خوشگذرانیهای خود میپرداخت و روزهایش را بدینگونه سپری میکرد!
او [ميرزا آقا خان نوری] را به مقام صدارت برگزید.
یکی از تاثیراتی که برکناری امیر از مقام صدارت و قتل او، بر ایران گذاشت؛ آمدن فردی نالایق به جای او و تسلیم شدنش در برابر انگلیسی های اجنبی و در نتیجه جداسازی هرات از ایران بود!
میرزا آقاخان بعد از گذشت حدود یکسال از زمان قتل امیرکبیر بنا بهاحترام و تشکر و قدردانی از حمایت بی شائبهی انگلیسیها از او بهمنظور برکنار کردن امیر، شهر هرات را که در آن زمان بسیار مورد نیاز انگلیسیها بود؛ به استعمار پیر واگذار کرد و در مقابل انگلیسیهای قدرنشناسِ حریص نیز وارد جنوب ایران شدند و این امر موجب شد که ایران استقلال افغانستان را به رسمیت بشناسد و بدین ترتیب افغانستان برای همیشه از ایران جدا شد و دیگر روی آرامش را به خود ندید! در صورتی که اگر امیر زنده بود؛ هرگز استقلال افغانستان را نمیپذیرفت و انگلیسیها را به زانو در میآورد!
هرچند که ناصرالدینشاه بیشتر اوقات خود را بهبطالت میگذراند اما گاه به امور ادبی میپرداخت و شعر میسرود!
با آمدن دستگاه چاپ به ایران، چاپ تمبر و اسكناس در ایران رونق گرفت. وارد کردن دوربین عکاسی را نیز می توان از دیگر اقدامات مثبت ناصرالدین شاه بهشمار آورد!
[کشته شدن ناصرالدین شاه قاجار]
آوردهاند که « محمد ولی میرزا » پسر «فتحعلی شاه» از حوادث آینده باخبر بوده و از جمله حکومت «ناصرالدین شاه» را نیز نیمقرن پیشبینی کرده که ایشان قرانی دارد و اگر از آن عبور کند؛ سی سال دیگر حاکم ایران خواهد بود و روایت دیگری بدین صورت است که مفسری که در تفسیر پیشگوییها تبحر خاصی داشت، زمان قران ناصرالدین شاه را به ایشان گوشزد میکند و میگوید که چند روز باید در کاخ بماند تا زمان قران بگذرد و بدین شیوه شاه را چند روز در عمارت نگاه میدارند. شاه اعلام میکند که فردا میبایست به شاهعبدالعظیم برود اما اطرافیان از او می خواهند که برای اطمینان بیشتر یک روز دیگر صبر کند و پای خود را از کاخ بیرون نگذارد!
شاه ناراحت می شود و می گوید: چند روز مرا در کاخم حبس کردید و دیگر کافیست!
فردای آنروز ناصرالدین شاه کاخ را به مقصد شاه عبدالعظیم ترک می کند! هنوز شاه راه زیادی نپیموده بود که ناگهان مفسری دریافت که روز گذشته روز قران شاه نبوده؛ بلکه همین امروز آن روز موعود است! از شدت ناراحتی بر سر کوفت و مردی را مأمور کرد تا به شاه برسد و بگوید که در محاسبه اشتباهی صورت پذیرفته و قران ایشان دیروز نبوده و امروز است اما مأمور هر چه تلاش کرد، به کالسکهی سلطنتی نرسید!
حال جزییات ماجرا ⤵
پنجشنبه یازدهم اردیبهشتماه ۱۲۷۵ هجری شمسی، شاه قاجار روز را با دلهره به شب رساند. پس از صرف شام با نزدیکان خود از جشن و شادمانی سخن به میان آورد و گفت:
از اینکه به لطف خدا نیم قرن به شادمانی حکومت کردم ؛ می بایست به منظور شکر گزاری از خدا به حرم عبدالعظیم بروم! سپس به امین همایون اطلاع داد که نظر خود را تغییر داده و به بهارستان نمیرود!
صبح فردای آن شب نظافتچیهای شهر که تصمیم داشتند، خیابانهای شمال شرقی ارک را جارو کنند؛ تغییر موضع دادند و به نظافت خیابان های جنوب پرداختند وآب فروشان [سقّاها] آب مشک بر زمین خشک خیابانها پراکنده کردند
شاه طبق عادت دیرینه ی خود ، دیر از خواب برخاست و به رسم همیشگی به حمام رفت! پس از استحمام، لباس تازه ای بر تن کرد و پای را از کاخ بیرون نهاد و نزدیک ظهر به حرم حضرت عبدالعظیم رسید.
به محض ورود به محوطهی حرم، امر کرد که زایرین را از صحن حرم حضرت عبدالعظیم به بیرون نرانند و زنان و مردانی که به منظور زیارت آمدهاند؛ به حال خود رها باشند اما با آنکه ماموران سلطنت شاهنشاهی از روی عادت مردم را پراکنده میکردند؛ باز اجتماعی از مردم باقی بود!
شاه از صحن گذر کرد و روبروی آرامگاه امینهی اقدس، فاتحهای خواند. سپس توجه خود را به سوی ایوان داخل معطوف کرد!
انبوهی از مرد و زن در روضهخوانی حرم بودند!
شاه پس از زیارت و فاتحهخوانی، همینکه صدای اذان ظهر را شنید دستور داد که همانجا سجاده ای پهن کنند تا نماز ظهر را به جای آورند و پس از ادای فریضه به خوردن ناهار و پس از آن نیز به استراحت بپردازند!
مأموران دویدند و فرشی آوردند تا اسباب نماز را آماده کنند!ناصرالدین شاه در آئینههای حرم چهرهی خود را مینگریست.
آرام روی خود را به سوی دیگری معطوف داشت که در ضلع جنوب غربی آرامگاه، صدای شلیک طپانچهای در فضا پیچید!
شاهدان عینی گفته اند:
صدایی شبیه به صندوق آهنی خالی که گویا از بلندی میان پله ها پرتاب کنند ؛ شنیدیم !
آری!
میرزا رضا کرمانی در کمین شاه بود و در انتظار فرصتی مناسب!
وقت را مغتنم شمرد و تیری به سوی شاه شلیک کرد که به قلبش اصابت نمود!
لحظهای نگذشت که همهمهای در اطراف وقوع حادثه طنین انداخت. مردم به سوی ضارب حمله ور شدند و امین السلطان و چند تن از درباریان شاه را از در دیگر خارج کردند به گونهای که حتا هیچکس از حاضرین هم متوجه نشدند؛ چه حادثهای برای شاه روی داده است!
کالسکهی سلطنتی را آوردند و کالبد نیمهجان شاه را در آن قرار دادند! صدر اعظم، در کنارش نشست تا از او به مراقبت بپرازد.
میرزا محمد خان ملیجک یار دیرینهی ناصرالدین شاه در برابر همدم خود نشست اما دیگر دیر شده بود؛ چون لحظاتی میشد که شاه دیگر جان سپرده بود.
چاکران دربار و گروه سواران ، شاه بیجان را به گونهای که همه تصور کنند؛ زنده است از ری تا تهران آوردند!
بدین گونه که پس از اینکه امین السلطان برنامه ای اتخاذ کرد تا جسد مقتول را به صورت مخفیانه از صحن حرم به بیرون هدایت کنند؛ در راه بازگشت به کاخ گلستان ، در کنار کالبد بیجان شاه قرار گرفت تا جسم مردهی او را به حرکت درآورد تا برای حاضرین دست تکان دهد!
گفتهاند که آخرین عبارات شاه پیش از مرگ این بوده است:
[اگر زنده بمانم جور دیگری بر شما حکومت میکنم]
که معلوم نیست زبانش زبان تهدید بود یا زبان پیشمانی و ترحم!
که اگر زبان پشیمانی و ترحم بود؛ ولو زنده هم که می ماند؛ دیگر سودی نداشت! چرا که در دوران شادابی و جوانی چه کار عام المنفعهای انجام داده بود تا بخواهد در هنگام پیری و ناتوانی بهتر از آن را بینجامد؟!
بدین صورت جمعهی موعود ناصرالدینشاه بهپایان رسید!
خبر حادثهی ترور با تعبیرات گوناگون در تمام شهرها و روستاهای ایران پیچید!
یکی میگفت؛ زنی به شاه حملهور شده و او را زخمی کرده است!
دیگری میگفت مردی زیر پوشش چادر زنانه به شاه شلیک کرده است!
یکی می گفت: پای شاه را زخمی کردهاند و دیگری میگفت تیر قلب او را شکافته است!
چند طبیب بیگانه بر سر بالین شاه آمدند و او را معاینه کردند و گفتند گلوله به قلب شاه اصابت کرده و خیلی پیش از اینها مرده است!
امینالسلطان که در نبود ناصرالدین شاه گستاخ شده بود؛ برای اینکه انتقام خود را از ملیجک بگیرد، مرتب بر سر او فریاد میزد و او را پدر سوخته خطاب می کرد! با خشم از او خواست تا انگشتر سلطنتی را که شاه به او داده بود به او تحویل دهد! ملیجک انگشتر را در انگشت شاه به قتل رسیده کرد و گفت: حالا هر کس از مقامات که جرأت دارد؛ آنرا از انگشت شاه در آورد! بدین ترتیب کسی جسارت انجام دادن چنین کاری را نکرد!
امینالسلطان تلاش کرد تا در شهر بر سر مردن شاه بحث و جدلی صورت نپذیرد و هرج و مرجی ایجاد نشود. ماموران حکومتی را به نظم شهر در نانواییها و دکانها گماشت تا بوسیلهی هرج و مرج و آشوب، شهر بهدست اوباشان نیفتد!
سرگذشت تلخ همسران ناصرالدینشاه⤵
آوردهاند که پس از کشته شدن ناصرالدین شاه قاجار به او لقب «شاه شهید» دادند و همسران او را «زنان شاه شهید» خواندند!
درباریان تصمیم گرفتند که با آمدن شاه جدید زنان ناصرالدین شاه را از کاخ سلطان بیرون کنند!
بنابراین اعلام کردند که با ورود حرمسرای شاه جدید، همسران «شاه شهید» میبایست بدون شرط حرمسرا را ترک کنند!
از این روی؛ روز ششم محرم ۱۳۱۳ هجری قمری پیش از آنکه زمان عدهیشان پایان یابد؛ از حرمسرا بیرون کردند. گروهی را با قاطر و تعدادی را با کالسکه و چند زن را نیز پیاده روانهی نقاط نامعلومی کردند!
تماشاچیان بسیاری بیرون از کاخ، ایستاده بودند و خروج همسران شاه را مشاهده میکردند!
هر مرد تماشاچی یکی را برای خود در نظر می گرفت.
در زمان حیات ناصرالدین شاه هیچ نامحرمی جرأت و توانایی آن را نداشت تا بر چهرهی همسرانش نظری ولو کوتاه بیاندازد اما در آن زمان فریاد آزار دهندهی «دور شو! کور شو» بر فضای بیرون از کاخ طنین افکنده بود!
زنان حرمسرا؛ بغضکنان با حالی گریان از وحشت تنهایی و بیخبری از سرگذشت فردای خود از کاخ خارج می شدند!
دیدن آن صحنه بهقدری رقتآور بود که دل هر انسان را میسوزاند!
زنان ناصرالدین شاه در تمامی کوچهها و محلات شهر پراکنده شدند و گروهی نیز به خانه های دختران ناصرالدین شاه و یا اقوام دور خود پناه بردند اما این سرنوشت شوم هرگز درس عبرتی برای پسر شاه مقتول نشد!
در پایان اینکه؛
ناصرالدینشاه تنها پادشاه قاجار بود که جز زبان فارسی و ترکی به زبان فرانسوی نیز مسلّط و همانند پدر خود به شعر و شاعری علاقمند بود!
نویسنده: فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
★
منابع:
خاطرات: اعتمادالسلطنه
خاطرات: ظهيرالدوله
متن نامههای ناصرالدينشاه
كتاب جامع اميركبير و ايران تاليف فريدون آدميت
خاطرات سیاسی امین الدوله و درباریان قاجار
تاریخ بیداری ایرانیان: ناظم الاسلام کرمانی
قبلهی عالم: عباس امانت
حیات یحیی: خاطرات یحیی دولت آبادی
ایران بین دو انقلاب: یرواند آبراهامیان
نمونه شعر او: ⤵
قابلیت عشق
عشق بازی کار هر شیاد نیست
این شکار دام هر صیاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است
عشق از معشوق، اول سر زند
تا به عاشق، جلوهی دیگر کند
تا به حدی که برد هستی از او
سر زند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدعی خواهی اگر
بر حسین و حالت او کن نظر
روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق
بارالها این سرم این پیکرم!
این علمدار رشید، این اکبرم
این سکینه، این رقیه، این رباب!
این عروس دست و پا خون در خضاب
این من و این ساربان این شمر دون
این تن عریان میان خاک و خون
این من و این ذکر یا رب یا ربم
این من و این ناله های زینبم
پس خطاب آمد ز حق کی شاه عشق
ای حسینِ یکه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم!
پرده برکش من به تو عاشق ترم
غم مخور که من خریدار توام
مشتریِ جنس بازار توام
هر چه بودت داده ای در راه ما
مرحبا! صد مرحبا! خود هم بیا
خود بیا که می کشم من ناز تو
عرش و فرشم جمله پا انداز تو
خوش بود در بزم یاران بلبلی
خاصه در منقار او برگ گلی
خود تو بلبل، گل علی اصغرت
زودتر بشتاب سوی داورت
شاعر: ناصرالدین شاه قاجار
Www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
شخصی به نام "دانش" در مورد مطلب مذکور پیغام داده؛
((((ناصرالدین شاه فردی لایق بود و خاندان پهلوی سعی در تخریب او داشتند و موفق هم شدند. او زنباره نبود و دایم در اندیشهی پیشرفت مملکت بود. دهخدا راست نمیگوید و ...
✅پاسخ؛
با عرض معذرت، خوانندهی گرامی، از آنجا که بدون منبع و در عالم خیال نظر دادهاید لذا پیام شما حتا به اندازهی دانهی ارزنی نیز ارزش ندارد و فاقد اعتبار است. مگر شما آن زمان در کاخ ناصرالدین شاه حضور داشتید که بدون منبع به اظهار نظر میپردازید؟)))
⏺
شخص دیگری بهنام "مهرداد" فرموده:
(((((این نوشته یکطرفه و مغرضانه است ناصرالدین شاه برای پیشرفت و اعتلای کشور با اسب و الاغ و قایق خود را به اروپا میرساند. با سیاستمداران و کمپانیهای بزرگ مذاکره میکرد و آنها را برای آمدن به ایران ترغیب میکرد. برای اینکه پشت سرش کودتایی نشود، میرزاتقی خان را که فرزند یک اشپز بود بهعنوان صدراعظم گذاشته بود ولی گویا همین هم یواش یواش به فکر خیانت افتاده بود. یکبار ناصرالدین شاه او را بخشید ولی بار دوم دیگر نبخشید. منابع شما از دشمنان قاجار بودهاند نوشته شده است(!)))))
✅پاسخ؛
من در نوشتن مطلب فوق به دهخدا و شاهدان و اطرافیان ناصرالدین شاه استناد کردم، شما به چه منبعی استناد کردهاید. شما هم سعی کنید که بدون منبع معتبر سخن بر زبان نرانید! چون از آنجا که منبعی را ذکر نکردهاید، پیام شما هم فاقد اعتبار است! فقط یک نکته را خدمتتان عرض کنم، هفده شهر مهم ایران در کدام دوران با ۱۷ زن جاسوس عوض و به روسیهی جهانخوار بخشیده شد؟ از کجا میدانید که میرزاتقی خان پشت ناصرالدین شاه خیانت و توطئه میکرد؟ بر فرض مثال خیانت میکرد، مگر ناصرالدین شاه شخص مثبتی بود؟ تنها پادشاه قاجار که شجاع و شمشیرزن بود، آغامحمدخان بود که او هم ایرادهایی داشت و بسیاری از کارهایش درست نبود!
به چه مانند کنم؟
به چه مانند کنم موی پریشان ترا؟
به دل تیرهی شب؟
به یکی هالهی دود؟
یا به یک ابر سیاه؟
که پریشان شده و ریخته بر چهرهی ماه!
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم؟
یا بدان شعلهی شمعی که بلرزد ز نسیم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا؟
به یکی نغمهی جادویی از پنجهی گرم؟
به یکی اختر رخشنده بدامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب؟
به چه مانند کنم سرخی لبهای ترا؟
به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوهگر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟
مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به یک بستر رویایی نرم؟
به یکی ابر سپید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم؟
به یکی چشمهی نور؟
یا به سیمای گلانداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوهگری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟
به چه مانند کنم خلوت آغوش ترا؟
به یکی بستر گل؟
به پرستشگه عشق؟
یا به خلوتگه جانها که غم از یاد برَد؟
به نفسهای بهار؟
یا به یک خرمن یاس؟
که شمیم خوش آنرا همه جا باد برَد؟
به چه مانند کنم؟
من ندانم، به نگاهی تو بگو!
به چه مانند کنم؟
شاعر: مهدی سهیلی
قطعهای را که ملاحظه فرمودید؛ اثر مهدی سهیلی است که در دههی چهل در مجموعه شعر عاشقانهی (در خاطر منی) به چاپ رسیده است! مدتی پیش دکلمهای را ملاحظه کردم که دکلماتور عنوان سرودهای را (پردهی گیسو) قرائت کرد و سپس سرایندهی کمسوادش را استاد (ع. اش) خطاب نمود!
هنگامی که دکلمهی سروده را گوش دادم؛ مشاهده کردم سروده، برگرفته از شعر (به چه مانند کنم؟) اثر مرحوم استاد مهدی سهیلی است و سراینده بی آنکه منبع الهامبخش را مشخص کند؛ بافتهاش را در گروههای ادبی پخش کرده است!
در سرودهی زیر که از لحاظ معنوی دچار فقر شدید است؛ جز یک مورد سکته ی قبیح تلاش شاعر بر این بوده که تنها گردش وزن و پرداختن به قافیه را رعایت کند!
در هر صورت سروده ی مذکور دارای اشکالات اساسی فراوانی است و سراینده سعی کرده با رنگ آمیزی الفاظ و استخدام واژگانی که در گذشته تر شاعران از آن بهره برده اند ؛ مخاطبین را بفریبد و آنان را به شگفتی وادارد و سروده ای بی معنا و نامفهوم تحویلشان دهد و این در حالی است که سراینده تنها سطح سواد خود را نمایانده که انشاالله این نقیصه ها را یک به یک بازگو خواهیم کرد!
اول اینکه سبک نیمایی با غزل و مثنوی و دیگر قوالب شعر متفاوت است و نمی توان از سروده ای که به سبک نیمایی سروده شده است ؛ استقبال چندانی کرد و علت عدم توانایی استقبال نیز در این است که شاعران در غزل از وزن و قافیه استقبال می کنند اما در سبک نیمایی که مصاریع ، کوتاه و بلند می شوند و دارای قوافی گوناگون اند ؛ الهام گیرنده چاره ای ندارد جز اینکه از مضمون سروده های نیمایی تقلید کند که این کار را اگر سرقت ادبی ننامیم می توانیم تقلید محض کور کورانه نام نهیم !
توجه بفرمایید : ⤵
پردهی گیسو!
به چه مانند کنم پردهی گیسوی ترا ؟
به یکی خرمن آتش که کند ویران دل
یا به سرچشمهی قیری که فرو ریزد شب ؟
یا به رخسارهی خورشید که البرز کمینگاهش هست؟
که تلاجن گوهرش ریخته زرین پرِ من
یا به آرامی مهتاب که حسنش همه در دست مشیری لغزید؟
ای پریروی زمان!
که زمان برده قرار پریان
تو بگو!
به چه مانند کنم پردهی گیسوی ترا؟
که تُتُق همچو نظامی به سر سرّ خداوند نشاند
یا به آتش که در آن خرمن زرّینهی دلها گسترد.
یا به چنبر که به یغمای دل ما رفتند؟
آنچنان کهنه کمندی که هزاران دل دیوانه ببست
تو بگو!
به چه مانند کنم پردهی گیسوی ترا؟
ای پری روی زمان!
تو بگو!
به چه مانند کنم شیوهی چشمان ترا؟
به یکی ابر کبود؟
که نَوَر دید در آن جنبش شبهای خمار؟
یا به دندانهی اندر صدف کون و مکان؟
یا که بر سو، سوی سیارهی مغلوب در انوار شهاب؟
که در آن چشم خمارین همهاش ریخته در جام شراب
یا به مانندهی خورشید که سرخاب زند رنگ شفق؟
که در آن کِلَّه زنان آه سحرگاه مرا خواهی دید.
تو بگو!
به چه مانند کنم شیوهی چشمان ترا؟
★
سرودهای نیمایی در بحر رمل محذوف (ناسالم)
در مصرع اول:
مهدی سهیلی می گوید:
به چه مانند کنم موی پریشان ترا؟
که جناب سراینده با تقلید از ایشان میفرمایند :
به چه مانند کنم پرده ی گیسو ترا؟
که البته خردهای را بر آن روا نمیداریم!
★
مصرع دوم؛
سراینده پردهی گیسوی معشوقه را به خرمن آتش تشبیه میکند که اصولا این تشبیه بیربط است اما مع الوصف باز بهتر بود که حداقل میگفت:
« به یکی خرمن آتش که بسوزاند دل »
نه اینکه:
«که کند ویران دل»
★
مصرع سوم؛
سرچشمهی قیر؟
خیلی کریه و زشت است!
مضاف بر آن تشبیه (گیسوی سیاه) معشوقه به (ریزش قیر در شب سیاه) ناهمگون و متنافر است!
البته به عبارتی؛ همانطور که سراینده گیسوی معشوقه را « خرمن آتش » فرض کرده از لحاظ سوزندگی «قیر» هم میتواند [ مشبهٌ به ] گیسوی معشوقه شود اما مانند کردن « قیر » به « گیسوی معشوقه » جالب به نظر نمی رسد!
★
مصرع چهارم؛
یا به رخسارهی خورشید که البرز کمینگاهش هست؟
تشبیه کردن « گیسو » به « چهره ی خورشید » به این ماننده است که مثلاً بجای اینکه بگوییم:
لبان معشوقه ی من به غنچه ی گل سرخ ماننده است؛ بگوییم : لبان معشوقه ی من به درخت سرو ماننده است.
در حالیکه «سرو» مظهر آزادگی و ایستادگی است نه [مشبهٌ به] برای (لب)
ضمناً در این مصرع حشو قبیحی به چشم می خورد که برای کامل کردن وزن شعر صورت پذیرفته است:
(که البرز کمینگاهش هست!)
اول اینکه؛
سراینده میبایست تکلیف خود را روشن کند!
آیا میخواهد از «گیسوی معشوقه» سخن به میان بیاورد یا از "جایگاه خورشید"؟
گوینده به علت عدم توانایی در پیوند دادن وزن و قافیه با مفاهیم و مضمون اصلی شعر، هرز میپوید و به بیراهه میرود.
دوم؛
البرز کمینگاه خورشید باشد یا نباشد، ارتباطی به «گیسوی معشوقه» ندارد!
سوم؛
منظور از البرز، استان البرز است یا کوه البرز؟
«البرز» هم نام کوهی است و هم نام استانی و اگر حتا فقط نام کوه هم باشد؛ حتما میبایست همراه «کوه» ذکر شود!
★
مصرع پنجم؛
که تلاجن گوهرش ریخته زرین پرِ من؟
پناه بر خدای بزرگ! عجب مصرع بدیعی!! این دیگر چه پدیدهای است؟
معنای تلاجن: ⤵
نام درختچه ای جنگلی است که در ناحیه های کوهستانی شهرهای شمالی ایران می روید .
و هم گیاه یا بوته ای است ؛ به ارتفاع بیش از یک متر که دارای گلهایی زرد رنگ است !
حال «تلاجن» چه گوهری دارد که [زرین بریزد پر او]؟
مصرع فوق چه معنایی و چه رابطهای با (گیسوی معشوق) دارد؟
★
مصرع ششم؛
یا به آرامی مهتاب که حسنش همه در دست مشیری لغزید؟
تشبیه «گیسو» به مهتاب؟ یا به قول سراینده «آرامی مهتاب» ؟ بیربط است و جالب بهنظر نمیرسد!
معنای آرام: ⤵
بیحرکت. قرار. ساکت. آسایش. امن
آرامی، یعنی: آهسته. بیحرکتی و معنای آرام کننده یا آرامش دهنده را افاده نمیکند.
وانگهی؛
«به آرامی مهتاب» چه معنایی را افاده میکند؟
بد نیست که ایشان بدانند؛ از لحاظ معنوی «بهآرامی» با «آرامش» متفاوت است.
«که حسنش همه در دست مشیری لغزید؟»
یعنی چه؟
یعنی اینکه: فریدون مشیری از زیباییهای «مهتاب» سخن به میان آورده است؟
خیر! مشیری میگوید که در یک شب مهتابی از کوچهای گذر کردم که آسمان صاف و شب آرام و ساکتی بود. به این که نمیگویند؛ تعریف از مهتاب!
سرایندهی محترم، هم معنای شعر دیگران را متوجه نمیشود و هم نمیتواند قطعهای را درست بسراید!
بسیار جالب است ایشان سروده را از مرحوم مهدی سهیلی میرباید و برای رد گم کردن دم از مرحوم فریدون مشیری میزند!
ضمناً فعل گذشتهی «لغزید» بهجای (نوشته شد) ابداً بلیغ و فصیح نیست!
فراموش نشود که تعریف از مهتاب و مشیری هیچگونه ربطی به «گیسوی یار» ندارد و بافندهی سروده بهبیراهه رفته است!
★
مصرع هفتم و هشتم؛
یک فاجعهی ادبی!
یعنی:
ای پریروی زمان!
که زمان برده قرار پریان؟
زمان چگونه قرار پریان را میبرد؟
اگر منظور سراینده گذشت زمان است که عبارت فوق چنین چیزی نمیگوید و در این زمینه بلیغ به نظر نمیرسد، چون فرمودهاند: «زمان» نه «گذشت زمان»
وانگهی کدام پریان؟
این دو مصرع چه ارتباط معنوی ای با یکدیگر دارند و در مجموع این حشو چه ارتباطی با گیسوی معشوقه دارد؟
★
مصرع یازدهم؛
که تُتُق همچو نظامی به سر سرٌ خداوند نشاند ؟
معنای تتق:
چادر. پردهی بزرگ. خیمه. سراپرده
واژهی «تتق» امروزه در گفتارهای محاورهای و شعر پارسی کاربردی ندارد.
این واژه شاید زمانی زیبا به نظر میرسید اما اکنون نازیبا است.
واژگان زیبایی خود را از اندیشهها و احساسات و استفادهی مردم در گفتگوهای روزمرهای کسب میکنند.
حال سوال اینجاست که: نظامی چگونه با گیسوی معشوقه ی خود پرده بر اسرار الهی پوشانده است ؟ علاوه بر بی معنایی ، مصرع فوق از لحاظ ساختاری نیز دارای اشکال اساسی است و سراینده باید میگفت:
همچو نظامی که تتق ...
پایان سخن اینکه؛
مصرع فوق چه ربطی به «گیسوی» معشوقه دارد؟
★
مصرع دوازدهم؛
یا به آتش که در آن خرمن زرینهی دلها گسترد؟
چه معنایی از عبارت فوق اراده میشود؟
اول اینکه؛
[پرواضح است که استفادهی سراینده از واژگان (زرینهی. مانندهی. دندانهی. همهی. رخسارهی)
تنها برای رعایت کردن گردش وزن آنهم بخاطر دو هجای کوتاه پایانی بکار گرفته شده است!]
دوم؛
چند بار «گیسوی یار» میبایست به آتش تشبیه شود؟
سوم؛
در «آتش» یا «گیسوی یار» چگونه میتوان خرمن زرینهی دلها را باز کرد؟
★
مصرع سیزدهم؛
یا به چنبر که به یغمای دل ما رفتند؟
معنای «چنبر»
«حلقه» یا: «هر شی دایرهای شکل»
معنای مصرع فوق یعنی چه؟
ارتباطش با «گیسوی یار» چیست؟
میگوید:
آیا گیسوی تو (و نه حلقهی گیسوی تو) شبیه دایرهای است که دل ما را غارت کردند؟ یعنی دل ما را بردند؟
چرا فعل جمع بسته شده است؟
آیا «چنبر» واژهی مأنوس و زیبایی است؟
مفهوم نهایی مصرع چیست؟
★
مصرع چهاردهم؛
آن چنان کهنه کمندی که هزاران دل دیوانه ببست؟
یعنی:
آیا گیسوی تو شبیه کمند کهنه ای است که دل هزاران عاشق را به بند کشیده است!
یعنی هزاران نفر به معشوقهی ایشان نظر داشتهاند؟
حال جای این سوال باقی است که دیگر از معشوقهی بیچارهی خیالی چه چیزی باقی میماند؟
این چگونه معشوقی بوده که خود را به عالمی نمایانده است؟
چرا سراینده صفت «کهنه» را زیبندهی «کمند» دانسته است؟
آیا برای پر کردن وزن چنین کرده؟
یعنی معشوقه اش در به دام انداختن جوانان سابقه دار بوده؟
★
مصرع نوزدهم؛
به چه مانند کنم شیوهی چشمان ترا؟
جلّ الخالق! پدیدهی غریبِ «شیوهی چشمان»؟ یعنی چه؟
مگر «چشم» آدمی دارای «روش» خاصی است که سراینده گفته «شیوهی چشمان»؟
شاید منظور شیوهی (نگاه کردن) یا طرز (نگریستن) بوده است؟ اما از مصرع فوق چنین مفهومی اراده نمیشود!
★
مصرع بیست و یکم؛
که نَوَر دید در آن جنبش شبهای خمار؟
معنای «نَوَر دیدن»
طی کردن. بریدن. پیمودن. قطع کردن. سپردن. نوشتن
*
معنای (در نور دیدن)
در هم پیچیدن. پیمودن
*
معنای «خمار»
میزده . شرابزده . بادهزده
*
معنای جنبش ⤵
«جنبش»
پسوند «ش» بهاضافهی مصدری است از جنبیدن بهمعنای حرکت. تکان. تغییر و ...
معنی مصرع؛
آیا روش نگریستن تو مانند تودهی ابر کبودی است که در آن حرکت شبهای شرابزده پیموده شده؟
البته از مصرع فوق دقیقاً چنین معنایی استنباط نمیشود و اگر هم چنین معنایی را افاده کند، در نهایت آبستن چه پیامی است؟
اگر سراینده تفسیر بهتری را میتواند، ارائه دهد، مشتاقانه منتظر ملاحظه کردن آن هستیم!
★
مصراع بیست و دو؛
یا به دندانهی اندر صدف کون و مکان؟
به حق چیزهای ندیده و نشنیده و نشناخته!
«کون و مکان» در اینجا چه جایگاهی دارد؟
حشو قبیح است.
معنی «دندانه»
هر چیزی که به دندان شباهت داشته باشد. مانند:
دندانهی ارّه. دندانهی شانه. دندانهی کلید. دندانهی چاقو ارّهای.
معنای مصرع فوق:
آیا ( چشمان ) یا به قول سراینده ( شیوهی چشمان ) تو را به تیغ ارّه یا چاقو ارّهای یا به شانهای تشبیه کنم که در جهان هستی است؟
ایشان «گهر» و «مروارید» را با «دندانه» اشتباه گرفتهاند!
بسیارخب! مفهوم نهایی این مصرع چیست؟ اگر سراینده تفسیر برتری از مصرع فوق و واژهی «دندانه» دارد، بگوید!
و اینکه حال سراینده چرا باید گمان کند، در شعر هرجا که صحبت از «صدف» میشود؛ حتماً در کنارش باید از «کون و مکان» نیز سود جست؟
اگر حافظ هر دو واژه را با هم بکار برده، مفهومی را ارایه کرده است.
به شعر حافظ شیرازی توجه فرمایید:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد!
*
به اعتقاد من در این غزل برخی از ابیات حافظ مانند زنجیر به هم متصل است و برخی نیز جدا و منفصل اما در مجموع از حیث معنوی در همهی ابیات نوعی انسجام مضمون صورت پذیرفته است.
در این غزل منظور از «گهر» همان «جام جم» و در مقام اصالت کلام حافظ شیراز همانا «دل جهانبین آدمی» است!
اما در معنای مصرع فوق میتوان گفت:
جایگاه هر گوهر در دل صدف است که صدف سالیان سال در عمق دریا میماند تا گوهری در درون آن پرورش یابد و این گوهر با کوشش و رنج غواصان از درون صدف دریایی صید میشود!
حافظ میگوید:
گهری کز صدف کون و مکان بیرون است
یعنی: گهری که در دل صدف نیست و حیّ و حاضر است و نیاز به رنج و تلاش غواصان به منظور صید کردن ندارد!
*
معنای «صدف» را همگان میدانند اما ممکن است، معنای «کونومکان» برای برخی از عزیزان ناشناخته و کمی سنگین باشد!
معنای کون و مکان:
جهان و هر آنچه را که در آن است [کون و مکان] گویند.
اما آیا منظور حافظ از «صدف» واقعاً همان «صدف» در دل دریاست؟
و همچنین آیا منظور حافظ از «کونومکان» همان گیتی و داراییهای درون آن است؟
در اینجا حافظ از اضافهی تشبیهی (صدف کون و مکان) بهره برده است و این بدان معناست که نه (صدف) صدف واقعی است و نه (کون و مکان) همین جهان کنونی است که در آن زندگی میکنیم. چون حافظ در شعر خود میگوید:
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
یعنی: آن گوهر خارج از دنیای مادی و مربوط به عوالم معنوی می شود.
منظور حافظ از گهر، گهر معنوی است! یعنی: همان «دل جهانبین» پس پرواضح است «گهر» که همان «جام جم» است؛ به عبارتی دیگر؛ دل خود آدمی نیز قلمداد میشود که توانایی جام جم یا جام جهان نما شدن را دارد!
اما شخص مورد نظر حافظ این را نمی دانست و میان صدفهای تهی که بوسیله ی فشار موج در لب دریا جای گزیده بودند ؛ به دنبال گهر خود می گشت.
حال سراینده ی محترم معاصر می فرماید:
یا به دندانه ی اندر صدف کون و مکان
آیا در دل «صدف» «دندانه» لانه میکند یا «گوهر» جای میگیرد؟
حافط میگوید:
گوهری که از صدف کون و مکان بیرون است اما سرایندهی معاصر معنای مصراع حافظ را متوجه نشده است و به تقلید ناآگاهانه از استاد خواجه حافظ عکس آن را بیان میکند و میگوید:
دندانهای که در صدف جهان است. آیا «شیوهی چشمان» (!) که معنایی هم ندارد، مانند دندانههای ارّه یا شانه یا کلیدی است که در صدف است؟
عبارت فوق چه نقشی را ایفا میکند؟
فراموش نشود که واژهی «اندر» امروزه مورد استفادهی شاعران ادیب قرار نمیگیرد و بهتر است که از استعمال آن در شعرهای امروزی پرهیز شود!
بله! واژهی «اندر» همانند سکههای دورهی اشکانی از گردش خارج شده و سراینده فقط به خاطر رعایت کردن وزن از آن بهره برده است!
در مجموع از آنجا که سطح سواد سرایندهی محترم پایین است؛ گمان میکند، چون خود نمیتواند، سرودهی خوب را از بد تمیز دهد، دیگران هم از چنین کاری عاجزند! از این روی سعی کرده تا با کنار هم چیدن واژگانی که در گذشتهتر در شعر مورد استفاده قرار میگرفته مخاطبین را به شگفتی اندازد!
★
مصرع بیست و سوم:
یا که بر سو، سوی سیارهی مغلوب در انوار شهاب؟
یعنی چه؟
یعنی «شیوهی چشمان» تو مانند سوسوی سیارهی از بین رفتهی بینوری در نورهای شهاب است؟
معنای مصرع واضح نیست!
ضمناً در این مصرع سکتهی قبیح صورت پذیرفته است. یعنی: (سو سوی)
★
مصرع بیست و چهارم
که در آن چشم خمارین همهاش ریخته در جام شراب؟
معنی خمارین ⤵
کسی که چشمانش نیمهباز و در حالت خواب و بیداری است.
به اعتقاد من، اصولاً «چشم خمارین» حشو محسوب میشود. چون واژهی «چشم» در «خمارین» نهفته است.
حال چگونه میشود، همهی چشم خوابآلوده را در جام شراب ریخت؟ یعنی چشم مستآلود؟ اما واضح نیست!
اگر منظور «چشم مست» است که باید گفت: چرا باید «چشم مست» را در جام شراب ریخت؟ مگر چشم را میریزند؟ بر فرض مثال هم بریزند، چه اتفاقی روی خواهد داد؟ یعنی شاعر از «شراب چشم معشوقه مست شده است؟ صد البته شعر این چیزها را نمیگوید:
ضمناً ایشان فرمودهاند که «در آن» چشم خمارین ...
بسیارخب در کجا؟ در سیارهی مغلوب؟ معنای مصرع چیست؟ واژگان تنها برای پر کردن وزن آورده شدهاند!
یعنی سیارهی مردهای که جایگاه شهاب سنگهاست؟
یعنی چشم معشوقه مانند شهاب سنگی است که بر دل مرده فرود میآید؟
اما شعر این چیزها را نمیگوید و این بیشتر حدس و گمان مخاطبین است. سراینده تنها به پردازش واژه اندیشیده است!
★
مصرع بیست و پنجم؛
یا به مانندهی خورشید که سرخاب زند رنگ شفق؟
معنای «سرخاب»
مادهای است، سرخ رنگ که برخی از بانوان به گونههای خود میزنند. سرخاب گاه به صورت گرد است.
*
معنای «شفق»
رنگ سرخ افق از غروب آفتاب تا تاریک شدن هوا
«سرخاب» زدن «رنگ شفق» یعنیچه؟
اگر منظور این است که رنگ شفق خورشید به سرخابی میزند که باید گفت: سرخاب بهمعنای رنگ سرخ نیست، بلکه همانطور که گفته شد وسیلهی آرایش زنان است و ارتباطی به چشم معشوقه ندارد.
آیا تشبیه چشم معشوقه به سرخاب مطبوع و دلپذیر است؟
★
مصرع بیست و ششم؛
«که در آن کِلّهزنان» یعنیچه؟
معنی کِلَّهزنان ⤵
لافزنان
آه سحرگاه مرا خواهی دید؟
بسیارخب! چه ارتباطی با ترکیب بیمعنای «شیوهی چشمان» دارد؟
ضمناً شاعر میتوانست بهجای بهره بردن از ترکیب نامأنوسِ «کِلَّهزنان» از واژهی مرکب «لافزنان» سود جوید!
کوتاه سخن اینکه؛
دیدن آه سحرگاه عاشق ارتباطی به مانند کردن «شیوهی چشمان» (!) ندارد.
انشاءالله شاهد سرودههای بهتری از این آقای عجول بیهدف علاقمند به شعر فارسی باشیم و ایشان که کموبیش بر وزن مسلط هستند، سعی کنند، از این به بعد به روی معنا و مضمون یکدست تمرکز کنند.
فضل الله نکولعل آزاد
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
فردیس کرج. اسفندماه ۱۳۹۵