تعلیل (سببی) در زبان فارسی
"تعلیل" (سببی) در لغت بهمعنای؛ (دلیلآوردن) است و ما در نحو عبارات زبان فارسی برای آفرینش "بیان علت" از حرفهای "ربطی" و "اضافی" و ... : «به»، «چون»، «که»، «تا»، «برای»، «چه»، «از»، «بهر» و ... بهره میبریم و تعابیر ترکیبیِ "سببی" خلق میکنیم! مانند:
«برای همین»، «بهعلت»، «بهسبب»، «بهجهت»، «در اثر»، «بهموجبِ»، «از آنجاکه»، «از آنجهتکه»، «از جهتِ آنکه»، «جهتِ آنکه»، «بدین سبب»، «بهاین سبب»، «بدان سببکه»، «برای آنکه»، «برای اینکه»، «چراکه»، «از آنرویکه»، «از اینروی»، «بهاین منظور که»، «بهاین لحاظ»، «از این لحاظ که»، «زیراکه»، «زیرا»، «بهموجبِ»، «بهدلیلِ»، «بهسببِ»، «بهسبب آنکه»، «از اینجهت»، «بهجهتِ»، «بهجهتِ آنکه»، «جهتِ»، «بدانجهت»، «از آنچه»، «زانچه»، «بهمنظورِ»، «بهلحاظِ»، «از اینلحاظ»، «بهخاطرِ»، «بهواسطهی»، «از آنکه»، «بهعلتآنکه»، «زیرا»، «ازیرا»، «ازیرک»، «ازیراکه»، «بهدلیل آنکه»، «لذا»، «بدان دلیلکه»، «بهخاطر آنکه»، «بدان جهتکه»، «چونکه»، «برای آن»، «بهخاطر آن»، «بهسبب آن»، «بهآن سبب»، «تا آنکه»، «از آنجا»،
اما گاه بهکارگیری حرف ربط یا اضافه در عبارتها و جملهها خود بهتنهایی کفایت میکند که میتوان آنها را بَلاغی نام نهاد. در سرودههای زیر از "تا" معنای "بهدلیل" و "علت" اراده میشود.
●
"تا"ی بَلاغی
در نمونههای زیر "تا" بیانگر "تعلیل" میباشد:
اینکه در شهنامهها آوردهاند
رستم و رویینهتن اسفندیار
"تا" بدانند این خداوندان ملک [برای اینکه، بهخاطر اینکه]
کز بسی خلق است، دنیا یادگار
(سعدی)
*
این حکایت باز نمودم "تا" دانسته آید که این دولت درین خاندان بزرگ برقرار خواهد ماند. [برای اینکه]
(تاریخ بیهقی)
*
بازگشای ای نگار! چشم به عبرت
"تا"ت نکوبد فلک بهگونهی کوبین [بهخاطر اینکه، برای اینکه]
(خجسته سرخسی)
*
مرا کرد خواهدهمی خواستار
بایران برد "تا" کند، شهریار [برای اینکه]
(فردوسی)
*
چنین است رسم سرای سپنج
بدان کوش "تا" دور مانی ز رنج [بهخاطر اینکه، برای اینکه]
(فردوسی)
*
خیز "تا" گل چنیم و لاله چنیم [بهخاطر اینکه، برای اینکه]
پیش خسرو بریم و توده کنیم
"فرخی سیستانی"
●
"که" بَلاغی
در نمونههای زیر حرفهای "که" بیانگر "تعلیل" میباشد:
همه دیانت و دین جوی و نیکرایی کن
[که] سوی خلد برین باشدت گذرنامه
(شهید بلخی)
*
همیگفت کاین رسم کهبد نهاد
از او دل بگردان [که] بس بد نهاد
(ابوشکور بلخی)
*
به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف
[که] مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت
(سعدی)
《هنر، چشمهی زاينده است و دولت پاينده و اگر هنرمند از دولت بيفتد، غم نباشد [كه] هنر در نقش خود دولت است، هنرمند در هرجا رود، قدر بيند و بر صدر نشيند و بیهنر، لقمهچينی و سخت بيند》
(گلستان سعدی)
●
اگر حرف اضافهی «از» بهمعنای؛ «بهدلیل»، «برای»، «بهرِ»، «بهعلّت»، «بهسبب»، «بهجهت» و «در اثر» باشد، بر تعلیل یا سببی بودن آن دلالت دارد! (مرحوم دهخدا)
*
"از" بَلاغی
"از" شدت هیجان سکته کرد! یعنی؛ (بهعلت هیجان شدید ...)
زمین "از" زلزله فرو رفت! یعنی؛ (بهعلت زمینلرزه ...)
این درد هم "از" پیری است! یعنی؛ (علت این درد هم ...)
دندانهایش "از" پیری ریخته بود! (بهعلت پیری)
(بوسلیک)
*
همیداشتی تا برآورد پر
شد "از" مهر شاه از در تاج زر
(فردوسی)
*
روز من گشت "از" فراق تو شب
نوش من شد "از" اندهانْت گبست
(اورمزدی)
*
"از" گهر گرد کردن به فخم
نه شکر چید هیچکس نه درم
(عنصری)
*
شب "از" حملهی روز گردد، ستوه
شود، پَرّ زاغش چو پَرّ خروه
(عنصری)
*
بهخارپشت نگه کن که "از" درشتی موی
بهپوست او نکند طَمْع پوستین پیرای
(کسائی)
*
خواجه ابوالقاسم "از" ننگ تو
برنکند سر بهقیامت ز گور
(رودکی)
*
هر آن کریم که فرزند او فلاده بود
شگفت باشد و آن "از" گناه ماده بود
(رودکی)
●
"از آن"
"از آن" پروریدم من این تار را
که تا دستگیری کند یار را
(فردوسی)
*
بنگه "از آن" گزیدهام این کازه
کمعیش نیک و دخل بیاندازه
(رودکی)
*
اَندوهم "از آن" است که یک روز مفاجا
آسیبی از این دل بفتد بر جگر آید
(فرخی سیستانی)
●
"از آنکه"
از من خوی خوش گیر "از آنکه" گیرد
انگور از انگور رنگ و آرنگ
(مظفری)
*
نمتک و بُسَّد نزدیکشان یکی باشد
"از آنکه" هر دو بگونه شبیه یکدگرند
(قریع)
*
بروز کرد نیارم بهخانه هیچ مقام
"از آنکه" خانه پر از اسپغول جانور است
(بهرامی)
*
و این بیابان را کرکسکوه خوانند، "از آنکه" یکی کوهی است، خرد اندر مغرب این بیابان که آنرا کرکسکوه خوانند و این بیابان را بدان کوه بازخوانند!
(حدود العالم)
●
"از آنچه"
با قاضی شیراز هم بد بود، "از آنچه" باری چند، امیر محمود گفته بود که قاضی را وزارت شاید
(تاریخ بیهقی. چاپ ادیب. صفحهی ۴۰۷)
●
"بدان" بلاغی
که افراسیاب آن بداندیش مرد
بسی پند بشنید و سودش نکرد
"بدان" تا چنین روزش آید بسر
شود پادشاهیش زیر و زبر
(فردوسی)
*
نه بگریست بر وی کسی هیچ زار
"بدان" کش بدی بود آیین و کار
(فردوسی)
*
به مصر اندرون بود یکسال شاه
"بدان" تا بیاسود شاه و سپاه
(فردوسی)
*
همیخواهد از شاه ایران نبرد
"بدان" تا کند روز ما پر ز گرد
(فردوسی)
*
کس از ما نبینند جیحون بخواب
وز ایران نیایند "از این روی آب"
(فردوسی)
●
"چراکه"
بهترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
[چراکه] مصلحت خود در آن نمیبینم
(حافظ شیرازی)
*
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت
"چراکه" حال نکو در قفای فال نکوست
(حافظ شیرازی)
●
"از چه"
دلبرا دو رخ تو بس خوب است
"از چه" با یار کار گست کنی
(عماره)
●
"چونکه"
سیرت او وحینامه به کسری
"چونکه" به آیینش پندنامه بیاکند
(رودکی)
*
سایهی زلف تو چون فر همایست به فال
"چونکه" فال من دلخسته همایون نکند
(فلکی شیروانی)
*
"چونکه" محمول بهی نبود لدیه
نیست ممکن بود محمول علیه
(مولوی)
●
"زیرا"
جهان را نام او "زیرا" جهان است
که زی هشیار چون رخش جهان است
(ویس و رامین)
●
در حکم (درخواست تعلیل) یعنی، پرسش دربارهی دلیل امری
تو گرد "چون و چرا" گر همی نیاری گشت
"چرا و چون" ترا ما بهجان خریداریم
(ناصرخسرو)
*
"چرا و چون" نرسد دردمند عاشق را
مگر مطاوعت دوست تا چه فرماید
(سعدی)
*
مزن ز "چون و چرا" دم که بندهی مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
(حافظ شیرازی)
●
در حالت سوالی نیز؛ «برایچه»، «برایچه منظور»، «بهچهعلت»، چرا»، «از چه»، «از چه روی»، «به چهمنظور»، «از چه لحاظ»، «از چه جهت»، «بهچهدلیل»، «بهر چه»، «بهموجب چه»، بهچه سبب»، از برای چه، به چه جهت، رو چه حساب، که دربارهی موارد فوق نیازی بهذکر شاهدمثال نیست!
*
امروزه در نوشتارها و گفتارها اسم "راز" بهجای "دلیل" بهکار گرفته میشود و یکی دیگر از نشانههای تعلیل بهشمار میرود که توضیح آن را نه جایی خواندهام و نه از زبان کسی شنیدهام. مثلا امروزه در محاورهها و نوشتارها اگر کسی بخواهد بگوید؛
(دلیل اینکه دیشب تا صبح بیداری بودی، چیست)
از معنای مجازی "علت" بهره برده و میگوید؛
(راز اینکه دیشب تا صبح بیداری بودی، چیست)
در حالیکه اصولا طرف مقابل قصدش این نبوده تا آن را در سینهی خود پنهان نگاه دارد و پرسشکننده نیز بدان امر نیز واقف و تنها هدفش دانستن علت بوده است.
شایان ذکر است که تعداد واژگان و ترکیبهای "تعدیل" یا "سببی" و همچنین شاهدمثالها بیش از اینهاست و من تا آنجا که در توانم بود، تنها تعدادی از آنها را در این مجموعه گردآوری کردم!
در پایان باید یادآوری کنم که برای جمعآوری شاهدمثالها از فرهنگ شادروان علامه دهخدا بهره بردهام.
روح بلندش شاد!
فضل الله نکولعل آزاد
کرج ۲۵ مهرماه ۱۴۰۰

آیا این سروده از ایرجمیرزا است؟ 👇
زن نگیر
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شدهام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر
بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر
زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم
تک و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفهی دُردکشان
بودم از جمع خوشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر
ای مجرد که بود، خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگیر، ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم
مستحق لگدم
چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
من گرفتم تو نگیر
من از آن روز که شوهر شدهام خر شدهام
خر همسر شدهام
میدهد یونجه به من جای پنیر
من گرفتم تو نگیر

اخیرا در فضای مجازی به ویژه سایتهای اینترنتی سرودهای سست (نظم مستزادی) به نام ایرجمیرزا نشر یافته که اصولا از ایشان نیست. جالب این جاست که در (گنجور شعر) نیز به نام ایرج میرزا ثبت و ضبط شده است.
شایان ذکر است که در اولین مصرع؛ (ای دوست) حشو متوسط است و ایرجمیرزا جز در مواردی که منادا حشو نباشد، از آن در شعر خود بهره برده است. مانند:
[ای دوست به ذات حق تعالی سوگند]
که منظور او یکی از دوستانش است اما در سرودهی مذکور مشخص نیست که طرف خطاب کیست و پرواضح است که برای پر کردن وزن شعر آمده است.
در مصرع سوم؛ (یکسره) نیز حشو متوسط و آنهم تنها برای پر کردن آهنگ شعر استخدام شده است.
در مصرع ششم؛ واژهی "روز" زیبندهی مصرع نیست و بهتر است به "دوره" بدل شود، چون در مصرع قبل از آن هر چند که ترکیب "یکوقت" مناسب سروده نیست، اما منظور سراینده زمانهایی بوده که نباید آن را تنها یکروز تلقی کرد.
البته نمیگویم؛ مرحوم ایرجمیرزا در سرودن کلام موزون، عاری از هرگونه عیب است اما اینگونه هم نیست که در یک سروده دارای چندین ایراد باشد. ایشان ممکن است در هر بیست یا سی سروده یک اشتباه کرده باشد.
ضمنا یک مصرع مانده به آخر، یک رکن عروضی "فعلاتن" کم دارد و دلیل دیگری بر این مدعاست که سرایندهی سرودهی مذکور ایرج میرزا نیست!
چند مورد قابل بحث دیگر نیز در سرودهی فوق مشاهده میشود که در حوصلهی این مقاله نیست!

یکی از دوستان شاعر زبانشناس ادیبم، در این زمینه میگوید:
سرودهی فوق در [دیوان کامل ایرجمیرزا به کوشش و تدوین دکتر محجوب] یافت نشد و این مطلب لازم است درج شود که علاقمندان تازهکار به شعر فارسی چشم و گوش بسته هر سرودهای را بهنام شاعران مطرح و توانا نپذیرند!
فضلالله نکولعل آزاد. مهرماه ۱۴۰۰ (گنجور شعر آزاد)
نقد اثر یک منتقد
یکی از ادبای گرامی اهل دانش، در یکی از مجلههای ادبی، مطالبی را تحت عنوان (فارسی بنویسیم) نشر داده که بسیاری از مطالب آن مفید است اما اگر به تمامی آن با چشم تعمق بنگریم و بیندیشیم، میبینیم که برخی نیز جای بحث فراوان دارد.
برای نمونه نوشتهاند؛
((([معضل کودکآزاری تاریخچهی درازی در همهی دوران دارد!] تعبیری طولانی است و بهتر است، بنویسیم؛ [کودکآزاری سابقهی تاریخی ممتدی دارد])))
*
این درست که در عبارت اول واژهی "معضل" زاید است اما در ادامهی مطلب هیچگونه ایرادی مشاهده نمیشود که ادیب منتقد عزیز بر آن خرده گرفتهاند. ایشان احتمالا یا ترکیب "تاریخچه" را فقط بهمعنای "تاریخ مختصر و کوتاه" گرفته و پنداشته این واژهی مرکب تنها بهمنظور بیان حوادث کوتاه ضبط شدهی چند روزه بهکار میرود و یا ترکیب دو واژهی فارسی و عربی" را جایز ندانسته و یا اینکه این ترکیب را چون دارای هفت حرف است، جزء درازنویسی فرض کرده است.
*
لغتنامهی دهخدا
تاریخچه
تاریخ کوتاه. تاریخ مختصر
تاریخچهی معادن ایران. تاریخچهی حکومت مشروطه
*
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ مرحوم دهخدا برای بیان پیشینهی (معادن و حکومت مشروطه) از ترکیب "تاریخچه" بهره برده است.
بسیارخب، اگر نقاد محترم با بهکارگیری ترکیب (عربی فارسی) "تاریخچه" مشکل دارد، میتوانست، از واژهی "پیشینه" بهره ببرد.
وانگهی کسی که نام مطالبش عبارت (فارسی بنویسیم) است، باید مخاطبین را به نوشتن واژگان فارسی ترغیب کند، نه بیگانه!
ایشان خلاف عنوان مطالب خود واژگان فارسی را حذف و بهمنظور ویراستاری از واژگان عربی (سابقه. تاریخ. ممتد) بهره برده است که البته بهخوبی میدانیم که از کاربرد واژگان مذکورِ عربی، قرنها میگذرد تا جاییکه دیگر نمیتوان آن را غیر فارسی نامید. [البته برخی واژهی "تاریخ" را برگرفته از واژهی فارسی "تاریک" یا عبارت؛ "گذشتهی سیاه و تاریک" میدانند اما در حال حاضر در فرهنگهای موجود داخل و خارج از مرز و بوم ما به عنوان واژهای عربی ثبت و ضبط شده است]
ایشان احتمالا واژهی پهلوی "دراز" را فقط برای اجسام فیزیکی تصور کرده و یا مناسب دانستهاند و این صفت را برای موصوف "پیشینه" مناسب ندانستهاند که البته واژهی عربی پیشنهادی "ممتد" ایشان نیز به معنای "کشیده شده" یا "دراز شده" است که در معنای درون عبارت مذکور، تفاوت چندانی با صفت "دراز" ندارد، چون از آن معنای "دراز" و "طولانی" نیز اراده میشود و هرچند که منظور ایشان از بهکارگیری صفت "ممتد" این بوده تا بیان کند؛ کودکآزاری موردی است که "تاکنون بهدرازا کشیده شده" اما بهکارگیری صفت "دراز" نیز هیچگونه ایرادی ندارد و از هر حیث مناسب و مطلوب است.
*
فرهنگ فارسی معین
دراز
[ پهلوی] طولانی، کشیده
*
دکتر معین در معنای فوق یکی از معانی "دراز" را "طولانی" میداند. بنابراین به این نتیجه میرسیم که صفت "دراز" تنها برای اجسام فیزیکی بهکار نمیرود!
شاهد مثالهای زیر نمودار موید این گفتار است:
"سفر، دراز" نباشد، بهپای طالب دوست
(سعدی)
که شب وصال کوتاه و "سخن دراز" باشد
(سعدی)
شب عاشقان بیدل چه "شبی دراز" باشد
(سعدی)
که شبی نخفته باشی به "درازنای سالی"
(سعدی)
بستهام بر سر گیسوی تو امید دراز
(حافظ شیرازی)
[در مصرع فوق حافظ واژهی "دراز" را هم صفت برای "امید" قرار داده و هم بهعنوان نایبمناب برای "گیسو"]
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس!
(حافظ شیرازی)
در زلف بتان مپیچ ای دل
کاین "رشته سر دراز" دارد
(امیر خسرو دهلوی)
در بیت فوق، "رشته" جسم فیزیکی نیست و در معنای مجازی بهکار رفته است.
*
دیگر اینکه در دیگر مطلبی گفتهاند؛
(((موج تازهای از مهاجران ... بهسوی ... روانه شد. [داشتن فعلی نامناسب و عدم رعایت تطابق فاعل و فعل] که باید به اینصورت نوشته شود.
موج جدیدی از مهاجران ... به جانب ... روی آورد.)))
از ایشان میپرسم، چرا؟
یعنی اینکه؛ چرا "روانه شدن" مناسب جملهی مذکور نیست و چرا باید صفت فارسی "تازه" را حذف کرد و بهجای آن از صفت عربی "جدید" بهره برد؟
دیگر اینکه؛ چرا واژهی فارسی "سو" باید حذف شود و به جایش از صفت عربی "جانب" سود جست؟
*
در دیگر مطلبی گفتهاند؛
(((میبایست، جادهای احداث کرد که از امنیت کافی برخوردار باشد))) درازنویسی است و باید نوشت:
(((میبایست، جادهای دارای امنیت کافی احداث کرد.)))
*
البته من خود با درازنویسی مخالفم اما بهکارگیری هر ترکیبی را نمیتوان درازنویسی نامید. مثلاً چنانچه در جملهای عبارت "بهعمل آورد" یافت شود، میتوان گفت؛ درازنویسی است و بهتر است، به فعل "کرد" بدل شود، چون آن عبارت نوعی پیچاندن مطلب است و البته جایجای نیز بهکارگیری آن اشکالی ندارد اما ایشان پاسخ دهد، چرا بهره بردن از ترکیب (برخوردار بودن) باید درازنویسی محسوب شود، در حالیکه در سرودهها و متون پیشینیان نیز بهوفور یافت میشود و جدا از واژگان "کامیاب" و "بهرهمند" از آن معنای "دارا بودن" نیز اراده میشود؟ البته میپذیریم، عبارت دوم از حیث طولی کوتاهتر است اما برخی دارای سبکی خاصاند و دوست دارند، از آن بهره برند و حقیقتا جایجای خوشتر از "دارا بودن" در جمله مینشیند. ایشان بگویند؛ پس چه زمان میتوان در نوشتارها و گفتارها از عبارات "برخوردار شدن" یا "برخوردار بودن" بهره برد؟ اتفاقا بهاعتقاد من عبارت اول بهتر میتواند، افاده مقصود کند و صد البته عبارت دوم نیز درست و فصیح است اما مردم در نوشتارها و محاورهها آن جمله را با واژگان بیشتری بر زبان میآورند و مینویسند. یعنی؛ (میبایست، جادهای "که" دارای امنیت کافی "باشد" احداث کرد)
برخی در این زمینه "درازنویسی" چنان دچار وسواس فکری شدهاند که حتا ترکیبهای عادی را نیز زائد یا بهکارگیری آنها را درازنویسی تلقی میکنند و برخی دیگر نیز برای جلوگیری از اطناب ممل دست به ایجاز مخل میزنند که این دیگر یک پدیدهی شگفتانگیز بهشمار میرود!
به سرودههای زیر توجه بفرمایید: 👇👇
پس دراز کن ای سلطان مسعود که خدا مرا بتو "برخوردار گرداند."
(تاریخ بیهقی)
تو عجب داری که من گویم همی
کز جلالت شاه "برخوردار باد"
(مسعودسعد سلمان)
ز وصل یار دلبر برنخوردم
ز هجرش لیک "برخوردار بودم"
(سیدحسن غزنوی)
ز جاه و دولت او خلق شادمانه دلند
ز جاه و دولت خود شاد "باد" و "برخوردار"
(سوزنی)
اگر من برنخوردم از نکوئی
تو برخوردار باش از خوبروئی
(نظامی)
که ازین باغ چون شکفته بهار
که از او خواجه باد برخوردار
(نظامی)
مرا با مملکت گر یار بودی
دلم زین ملک برخوردار بودی
(نظامی)
یا رب الهامت به نیکوئی بده
وز بقای عمر برخوردار دار
(سعدی)
ز گردون نعره می آید که اینت بوالعجب کاری
که سعدی آرزوی دوست برخوردار میبینم
(سعدی)
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
(مولوی)
گاهگاهم بهبوسهای بنواز
تا که گردی ز عمر برخوردار
(حافظ)
البته میپذیریم، در سرودههای فوق از (برخوردار ...) معنای (کامیاب و بهرهمند ...) به دست میآید اما امروزه خدا از معانی فوق، از آن بیشتر معنای (دارا بودن) اراده میگردد. مطلب فوق مرا بهیاد نقد یکی از دوستان ادیبم میاندازد که جملهی: (حقوقها به دوبرابر افزایش یافت) را درازنویسی دانسته و بیآنکه معنای واقعی عبارت را دریابد، بهصدور فتوای ادبی پرداخته که باید اینگونه نوشته شود:
(حقوقها دوبرابر شد!)
بارها در مطالب ادبی خود به این نکته اشاره کردهام که:
خاصیت نثر یا شعر متعالی در این است که با کمترین واژه بیشترین مفاهیم افاده شود، به گونهای که حتا اگر یک واژه از متن نثر یا مصرع شعر کسر گردد؛ خللی در معنای آن پدید آید. منتقد گرامی این نکته را در نظر نگرفتهاند که اگر گوینده لفظ "افزایش" را مورد استفاده قرار میدهد و میگوید: (حقوقها به دوبرابر افزایش یافت) برای این است که غیرمستقیم، منتی هم بر سر مزدبگیران بگذارد و اعلام کند، حقوقتان دو برابر شده و "افزایش" یافته است! هرچند که لفظ "دو برابر شدن" خود افاده معنا میکند اما چنانچه با "افزایش" همراه باشد، این منت نهادن نیز (به دو برابر) افزایش مییابد!
*
منتقد گرامی در مطلبی دیگر گفته است؛
((("کاهش پیشرفت" تعبیری نامناسب است و "کند شدن پیشرفت" درست است)))
*
از نظر من هر دو عبارت دارای اشکالاند، هر چند که هر دو کاربردی فراوان دارند اما منظور منتقد این است که "کاهش پیشرفت" معنا ندارد و "کند شدن پیشرفت" دارای معنی است. به اعتقاد من اگر بگوئیم؛ "کاهش سرعت پیشرفت" یا "کند شدن سرعت پیشرفت" راهی را به خطا نرفتهایم!
فردیس کرج. اول مهر ۱۴۰۰
فضل الله نکو لعل آزاد
جایزالخطا یا ممکنالخطا؟
وما اُبَریُّ نَفسی ولا اُزکّیها
که هرچه نقل کنند، از بشر در امکان است
(سعدی شیرازی)
[وجود خود را مبرّا و پاک نمیشمارم، چون هرچه در مورد انسان بگویند، ارتکابش ممکن است!]
من برای اولین بار در سال ۱۳۵۵ با سوال (انسان جایزالخطاست، یا ممکنالخطا) روبهرو شدم و همان زمان در پاسخ به دوستی مطالبی را عرض کردم که هنوز با گذشت ۴۵ سال از آن بر درستی کلامم ایمان دارم!
"جایزالخطا بودن" بدان معنا نیست که آدمی جواز خطا کردن، داشته باشد و مجاز باشد، دائما اشتباه کند.
بحث مذکور، بحثی فلسفی است. بدین منظور که؛ آدمی بالقوه میتواند، خطا کند، نه بالفعل!
دقت بفرمایید؛
تواناییها و استعدادهای نهفته در کسی را بهمنظور انجام کاری بالقوه میگویند و هنگامی که این تواناییها و استعدادها بروز کند، بالفعل خوانده میشود.
بنابراین، ترکیب جایزالخطا را آنگونه که گروهی کمتعمقِ بهدور از مطالعه تصور کردهاند؛ بهمعنای جملهی (انسان سزاوار این است که خطا کند) نیست، بلکه بهمعنای آن است که آفرینش آدمی بهگونهای صورت پذیرفته که از او گمان خطا میرود یا این قابلیت را دارد که اشتباه کند و بالفعل آن میشود، "ممکنالخطا".
عبارت پیشین بدین معناست که از حیث معنوی "ممکن الخطا" بودن به اشتباه کردن نزدیکتر است تا "جایزالخطا" بودن! زیرا در عبارت "ممکنالخطا" سخن دربارهی عمل (خطاکردن) است اما در عبارت "جایزالخطا" بحث دربارهی قابلیتهای فردی آدمی است، در امر (خطاکردن)!
برخی از مردم متاسفانه ترکیبها را فقط، واژهبهواژه معنا میکنند و صورت ظاهری واژگان را در نظر میگیرند و در معنا کردن کنار یکدیگر قرار میدهند که این حرکت بسیار اشتباه است و یک ترکیب ممکن است، دارای معانی فلسفی و مجازی و عرفی و ... نیز باشد که در دیگر مطالبم نمونههایی را ذکر کردهام. مانند: "عدم وجود" که برخی بیسواد کمتعمق آن را لفظبهلفظ معنا کرده و میگویند؛ "نبودِ بود" چهمعنایی دارد؟
برخی حتا گاهی نیز تمامی معانی یک واژه را در نظر نمیگیرند، مانند بحث مورد نظر ما یعنی؛"جایزالخطا" در حالی که در زبان فارسی، یکی از معانی "جایز" (دارای احتمال) و (امکان اشتباه) است.
یعنی؛ از ترکیب "جایزالخطا" تقریبا چیزی شبیه به همان مفهوم "ممکنالخطا" اراده میشود که در سطرهای پایانیِ این مطلب، تفاوت هر دو را نیز بیان خواهیم کرد.
فرهنگ فارسی معین
جایز
روا. مباح. لغزشپذیر، دارای احتمال و امکان اشتباه
*
لغتنامهی دهخدا
جایزالخطا
آنکه روا بود بر او خطا کردن. آدمی جایزالخطا است. انسان مرتکب خطا میشود. از او خطا سر میزند.
*
شخصی در یکی از سایتهای گوگل نوشته؛
(((دهخدا ترکیب "جایزالخطا" را معنا کرده: "آنکه روا بود، بر او خطا کردن" اما من معتقدم، این درست نیست، بلکه "انسان ممکنالخطا است" و عمل کردن به پیام این عبارت موجب میشود، خطا کردنِ مردم، شدت بیشتری پیدا کند و ...)))
و این در حالی است که در لغتنامهی دهخدا واژهی مرکب "جایزالخطا" لفظبهلفظ معنا شده است. اصولا کار تمامی فرهنگنویسان همین است که در وهلهی اول معنای واژگان را در نظر بگیرند، نه مفهوم فلسفی ترکیبها را اما با این حال باز مرحوم دهخدا و دیگر فرهنگنویسان جایجای پای از حد و مرز فراتر نهاده و دیگر معانی و مفاهیم فلسفی و ... برخی ترکیبها را نیز که در محاورهها میان مردم رایج است، در نظر گرفتهاند. چنانچه علامه در تعریف (جایز بودن) میگوید:
فرهنگ دهخدا
جایز بودن
امکان داشتن. شایسته بودن
(ناظم الاطباء)
*
پس "امکان داشتن" را معنی دیگر "جایز بودن" دانسته است.
همچنین دکتر عمید در تعریف (جایزالخطا) میگوید:
فرهنگ فارسی عمید
جایزالخطا
ویژگی کسی که امکان خطا و اشتباه دارد.
*
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ دکتر عمید نیز معنای دیگر "جایزالخطا" را "امکان خطا" دانسته است.
من نمیدانم، واقعا انگیزهی بعضی از طرح اینگونه موارد چیست؟
برخی گمان میکنند، چنانچه خلاف آنچه که در باور جمهور مردم است، مطلب بنویسند و در فضای مجازی نشر دهند، راه بهجایی خواهند برد و خود را به بهترین نحو ممکن مطرح خواهند ساخت.
من نمیگویم که هر چه در عقیدهی عموم مردم است، کاملا متین و صحیح است، نه اما چنانچه مطلبی یا باوری نادرست بود، میبایست بهوسیلهی منتقدی که کاملا به ادبیات فارسی و امور مربوطهاش مسلط باشد، نقد شود و اگر نقادی مایل است، مطلبی بنویسد و آن را نشر دهد، حتما باید ادیب و مطالبش با شاهدمثال بزرگان همراه باشد و چنانچه شاهدمثالی در اختیارش نبود، دستکم به توجیه دقیق علمی بپردازد!
از این شخص عجول کمتعمق میپرسم؛
چطور ایشان در لغتنامهی دهخدا معنای "جایزالخطا" (آنکه روا بود بر او خطا کردن) را میبیند اما معنای فلسفیاش را که بلافاصله بعد از آن آمده است، مشاهده نمیکند؟ یعنی عبارات؛ (انسان مرتکب خطا میشود) و (از او خطا سر میزند) و همینطور دکتر عمید که میگوید: جایزالخطا؛ (ویژگی کسی که امکان خطا و اشتباه دارد)
بهاعتقاد من کسانی که میان مفاهیم فلسفی و معانی لغوی تفاوتی قائل نیستند، حق اظهارنظر ندارند و بهتر است، سکوت پیشه کنند و سر جای خود بنشینند. اینگونه افراد بسیار گندهگویی میکنند که دربارهی علامهی بزرگی چون دهخدا اینگونه به اظهار نظر غلط مینشینند!
البته ایشان و دیگر همفکرانش میبایست بدانند که هر خطا، لزوما گناه بهشمار نمیرود. مانند اینکه کسی سهوا به علت مشکل فراموشی نماز ظهر خود را سه یا پنج رکعت بخواند که اینگونه خطا اختیاری نیست و گناه محسوب نمیشود! چنانچه دهخدا در تعریف خطا میفرماید:
خطا. سهو و اشتباه
(ناظمالاطباء)
نقیض صواب (یادداشت بهخط مؤلف):
گرت سوی نخجیر کردن هواست
گر از خانه نخجیر گیری خطاست
(فردوسی)
همانطور که مشاهده فرمودید؛ در تعریف "خطا" از "گناه" یاد نشده است.
توضیح بیشتر اینکه؛
اگر کسی در نوشتارها و محاورههای روزمرهی خود از عبارت «انسان جایزالخطا است» بهره میبرد، منظورش این است که آدمی پاک و بیگناه و همیشه هشیار نیست و امکان خطا و اشتباه در کردار و پندار و رفتار او وجود دارد.
تکرار میکنم؛ مفهوم واقعی "جايز" در عبارت "جايزالخطا" "اجازه"، "روا" و "مجاز" نيست بلکه به اين معناست؛ با توجه به اینکه امکان دارد، برخی از مردم ضعیف و سست اراده باشند و شيطان فریبکار هم که در فریب دادن، از توان بالایی برخوردار است، بهفریبکاری بپردازد و عوام هم که گاهی بیاختيار و گاهی هم بهخاطر بیتوجهی غفلت میورزند، دچار خطا شوند اما اينكه آیا اين "جواز" به معنای "مجاز" است یا "امكان" بايد بهعرض برسانم؛ معنای فلسفی "احتمال" یا "امکان"، پنجاهپنجاه یا بهقول معروف "متساویالطرفين" است! یعنی منظور از "امکانالخطا" این است که؛ [از آدمی پنجاه درصد گمان خطا میرود] آیا میزان خطا کردن در همهی افراد یکسان است؟ همه میدانیم که قطعا چنین نیست و در برخی ممکن است، این احتمال با شدت و ضعف همراه باشد. پس "ممکنالخطا بودن آدمی" عبارت دقیق و جالبی بهنظر نمیرسد اما در "جایزالخطا بودن" صد در صد این "قابلیت" در وجود هر شخص پیدا میشود که از او خطایی سر بزند، نه اینکه بهکسی مجوز خطاکاری صد در صدی بخشیده شده باشد! از این روی آن درصد مشخص شدهای كه در معنای واژهی "امكان" نهفته است، در واژهی "جواز" مشاهده نمیشود. بنابر این اگر کسی تمایل داشته باشد، "جایز" را بهطور دقیق بهمعنای "ممکن" در نظر بگیرد، میبایست از آن همان معنای متعارف را اراده کند. در حالیکه مفهوم واقعی، معنای دقیق فلسفی آن است.
از این روی، نمیبایست "جواز" را به معنای "مجاز" قلمداد کنیم، زیرا اینگونه تلقی با آرمانهای خودسازی توفیر چشمگیری دارد.
فردیس کرج. اول مهر ۱۴۰۰
فضل الله نکو لعل آزاد