نکولعل آزاد

ظلم و فریاد
از ظلم سیاه خصم بنياد تو رفت
تا هفت‌‌ورای آسمان داد تو رفت
امروز بگیر جان دشمن فردا؛
شايد كه نفس كشيدن از ياد تو رفت
تهران ۱۳٦۵
فضل الله نكولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

زاييده‌ى طبع
اى طبع لطيف من! بگو تا چه كنم!
با فتنه‌ى سينه‌سوز دنيا چه كنم!
از ماتم اگر لب به سخن وانکنم
زاييده‌ى لطف طبع خود را چه كنم؟
كرج ١٣٩٦/١/٢٨
فضل الله نكولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

ساحل
جز غصه‌ى زندگی غمی در دل نیست
یک لحظه دل از یاد ستم غافل نیست
ای منجی مردمان به فریادم رس!
"دریای غم قلب مرا ساحل نیست" *
*
سرگشته چون موجم ولی دریای غم ساحل ندارد
(رهی معیری)
تهران ۱۳۸۳/٥/١٢
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

لشكر غم
غم تو عاقبت ای دل سرآيد
ز پشت ابر، مه آخر درآید
بكش خنجر به روی سینه‌ى غم
اگر اندوه با لشكر برآيد
تهران ۱۳۸۳/٤/٥
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

خواهش
ای دوست! سراسر اشک و آهم چه کنم؟
با این همه ماتم و گناهم چه كنم؟
در کوچه و شهر و کنج کاشانه‌ى خود؛
من از تو، تو را اگر نخواهم چه کنم؟
تهران ١٣٨٥/٥/١
فضل الله نكولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نکولعل آزاد

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ |

تعریف نظم و شعر

از مجموعه مطالب ادبى (هنر چيست و هنرمند كيست)

آفرینش شعر از اندیشه‌ى شاعر فرمان می‌گیرد و این اندیشه و احساس شاعر است که قالب شعر (وزن و قافیه) را به وجود می‌آورد و به اصطلاح ظرف را در مظروف می‌نشاند.
در تعریف دیروز، شعر تنها كلام خیال‌انگیز موزون بود و حتماً مى‌بايست در آن اتفاقات شاعری صورت می‌پذیرفت تا سخن موزون لفظ شعر را زیبنده‌ى نام خود سازد و در نظر صاحبنظران آن روزگار آنچه که شعر را از نظم جدا می ساخت؛ همانا تخیلات شاعرانه بود که امروزه بسیاری از آن اوهام اگر خالی از احساس باشد، نه تنها مطرود و مهجور بلكه منفور به شمار مى رود. 
بارها در محافل ادبی به این نکته اشاره کرده‌ام، سروده‌اى که دارای وزن اما فاقد تکنیک‌های شعرى باشد، نظم است و شعر تلقی نمی‌شود ولی ارزش يك نظم پرعاطفه بسى بالاتر است از یک شعر خيال‌انگيزِ بى‌تعمقِ خالی از احساس و اندیشه که در آن تنها تخیلات شاعری و استعارات و آرايه‌هاى ادبى صورت پذیرفته است! یعنى؛ اگر شاعرى در نظم خود از فنون شعرى بهره نبرده باشد، قطعاً به این دلیل بوده که تحت تأثیر احساس و اندیشه قرار گرفته است و در حقيقت چنین ناظم عملكردى با تعمق روا داشته است. بنابر این بر همین مبنا به کارگیری تکنیک های شعری و آرایه های ادبی منوط به فرمان پذیری از اوامر صدرنشین بارگاه ذهن که همانا احساس و اندیشه است؛ می باشد! در مجموع آرایه های ادبی «صنایع بدیع» منجمله؛ تشخیص، پارادوکس، حسامیزی، جناس و علم و معانی و بیان و قالب شعر و ... میبایست در خدمت بیان احساس و اندیشه باشد. یعنی زمانی که احساس بر شاعر غلبه کرد، بطور خودکار وزن و قافیه ی شعر، در ذهن شکل میگیرد و آرایه‌ های ادبی چون عروس سپید پوشی در ذهن شاعر به رقص در می آیند. فنون شعر در نهایت میبایست به کوتاه شدن سخن «ایجاز و اختصار کلام» و بیان متعالی تر شعر کمک کند.
عده‌ای به اصطلاح شاعر، گمان می‌کنند که در هر مصرع، حتما باید از آرایه های ادبی بهره برند تا بتوانند به زايیده ی ذهنشان رونق بخشند، ولو تابع احساس و اندیشه نباشد که این طرز تفکر را می بایست در نطفه خفه کرد.
وقتی آرایه های ادبی در مصاریع به وفور بکار گرفته شود اما سروده فاقد معنا باشد، این بدان معناست که در کلام موزون تنها صنعتگری انجام پذیرفته شده است، نه هنر شاعری!
ممکن است در سروده ای، آرایه ها تک به تک معنا و زیبایی خاصی داشته باشند اما در مجموع از آنها معنایی اراده نشود و این هم بدین معناست که زاینده ی اثر، بی هدف به سرودن و ایجاد کلام موزون پرداخته که در چنین صورتی راه به جایی نخواهد برد!
این نوع سرودن به بازی فوتبال تیم ملی ما مانند است که در زمین خود بازیکنان تیم مقابل را بسیار دریبل میدهیم، بدون اینکه که قدمی به دروازه ی حریف یعنی «هدف» یا حتا به زمینشان نزدیک شویم!
 بارها مشاهده شده است که گروهی قبل از بیان احساس، در اندیشه ى به کارگیری آرایه های ادبی اند تا بخواهند گفته ى خویش را زیباتر از آنچه که می بایست در نظر مخاطب تداعی کند، جلوه دهند، ولو بخواهند تکنیک‌های شعری را بی‌مورد و به صورت حشو قبيح در بافته های خويش جاى دهند.
چنين شخص به آن كس ماننده است که گرد خویش سنگهای زیبای مرمرین فراهم می سازد و در عالم خیالات واهی می‌پندارد، برج عظیمی را بنا کرده است.
ظاهراً تعریف دیروز مورد قبول شعرای آن روزگار نیز نبوده است، در غیر اینصورت فردوسی نمی‌گفت:
پى افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
 و یا :
حافظ نمى فرمود:
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد
بسیاری از شاعران دیروز در مقام عمل تفاوتی میان نظم و شعر قائل نبودند و به نظرهای ابن سینا و خواجه نصیرالدین طوسی و رشید الدين وطواط و شمس قيس رازى و ... اهميت چندانی نمی‌دادند. شعر و نظم مى سرودند و هر دو را هم شعر خطاب مى كردند و هم نظم!
و اين بدان معناست كه آنان در درجه ى اول به بيان احساسات بسنده می‌کردند و آنگاه اگر احساسات و اندیشه، پروانه‌ى بکارگیری آرایه های ادبی را صادر مى کرد، از اين آراستگى‌ها بهره مى‌بردند!
 تكرار مى‌كنم؛ ارزش يک نظم و حتا يك نثر پر احساس بسیار بالاتر از یک شعر تکنیکی بی روح است.
نيما هم سبك خود را بر همين مبنا خلق كرد. یعنی بر اساس ابراز بیان احساسات اندیشه!
بسیاری از تعابیر ممکن است که با افزودن آرایه های ادبی خود حجابی بر احساسات شاعر شوند و یا اینکه، عبارات را نامأنوس سازند و نیر امكان دارد پاره ای از عبارات که در افواه عوام جاری است؛ تنها با افزودن وزن و قافیه تأثیرگذار شوند و به زیبایی و معنویت خاصی نیز دست یابند و در واقع بر رونق سخن هم بیفزایند!
همانگونه كه آگاهى داريد؛ شعر بايد به گونه اى سروده شود كه عوام معنای آن را در یابند و خواص از پذیرش آن معذور نباشند. پس اگر معنای واژگان مناسب سروده اى به وسیله‌ی عوام دریافت شد؛ همانا دلالت بر سود بردن از آن واژه می‌کند، نه اينكه آیا آن لغت در محاوره مورد استفاده عوام و یا مورد استقبال شاعران سَلَف و معاصر قرار گرفته و مى گيرد، چرا كه بسيارى از واژگان محاوره نیز کوچه بازاری به شمار می‌روند و براى شعر ابداً مناسب نیستند. گروهی از عزیزان گمان می‌کنند تبدیل نثر به نظم کاری بسیار ساده است و اصولاً امری خطا!
 این نیز هنر است و گاه برتر از یک شعر پر تکنیک افاده مقصود مى‌كند. بر همین قاعده، پس از بیان احساسات چنانچه اندیشه امر کرد؛ استفاده از دانش معانی و بیان و بدیع ضروری به شمار می‌رود.
این درست که زبان شعر باید زبان روز و بقول مرحوم مهدى سهيلى (شاعر باید شاعر زمانه‌ى خویش باشد و نه شاعر زمانه‌ى پیشینیان و نباید به گونه‌ای بسرايد که شعرش در میان سروده هاى سَلَفیان مفقود گردد) اما آيا مى توان تمامى واژگان و اصطلاحات گذشته را کهنه و مطرود شمرد؟ بسياری از واژگان امروز در شعر دیروز هم مورد استفاده قرار می‌گرفت. پس زمانی از برخی از واژگان نمی‌بایست بهره‌ور شد که به گوش نامانوس و در نزد مخاطبين مهجور باشد نه این كه ملاك را بر اين قاعده قرار دهیم که اگر شعراى پيشين از آن سود برده باشند آن واژه كهنه قلمداد می‌شود.
اميد است؛ فراموش نشود كه عبارات هر چه به کلام گفتگو نزدیکتر باشند، دلنشین ترند و البته این طرز اندیشه پروانه ى ورود هر واژه یا عبارت محاوره ای را به قلمرو غزل یا نظم و شعر صادر نمی‌کند اما ....
 برخی از عزیزان هم که با شعر راستين آشنایی کامل ندارند از واژگان کوچه بازاری كه برای غزل مناسب نیستند، سود می‌برند و از ارزش کار خود بشدت مى كاهند كه مى بايست از اين كار اجتناب ورزند !!
 ❇
شعر و نظم
هنر شعر
«الشعراء امراء الکلام»
 سال هاست که دیگر کسی از تفاسیر شمس قیس رازی و رشید وطواط  درباره ی شعر و قوالب آن سخن به میان نمی آورد. چرا که دیرسالی است، دیگر دوره ی آن تعاریف سپری شده و امروزه هم هر کس بنا بر ذوق شخصی خود آن را تفسیر می کند. هيچ کس حق ندارد ذوق شخصی خود را برتر از دیگر سلایق بداند اما این ذوق نمی بایست در تفسیر هنر تأثیرگذار باشد، چرا که قواعد و ارزش ها باید بر مبنای معنای واقعی تفسیر گردند.
به عبارتی دیگر؛ هنر را نمی توان بر اساس ذوق شخصی معنا کرد و در حقیقت ذوقی که در تفسیر هنر تأثیر بگذارد؛ نمیتواند سلیم باشد.
اما بخشی از  تفسیری که ادبای معاصر، بر آن اتفاق نظر دارند؛ این است: شعر امروزی کلامی است موزون (آهنگین) که بر مبنای بیان احساس و اندیشه ی شاعر مبتنی است گاه خيال انگيز و هرازگاهی می بایست آهنگ دلنواز و روحبخش قافیه بر روح آدمی طنین اندازد. در این جا بد نیست اشاره ای کوتاه داشته باشیم به کلام ارزشمند شاعر و نقاد نکته سنج انگلیسی (aber) که می گوید:
تاثیر شعر، همانا انتقال تجارب و احساسات است اما این تاثیر به همین جا ختم نمی شود، بلکه هنرمند می بایست با ایجاد هیجان و تنظیم قوه ی تخیل خود شرایطی فراهم آورد که تجربه اش در ذهن شنونده یا خواننده ی اثر تکرار شود و واژگان «خشک و کلیشه ای» که تنها حاکی از تجربه ی شاعر (در سرودن شعر) است، نام شعر به خود نمی گیرد)
شعر، مجموعه ی واژگانی است که می بایست انتقال احساس و تجربه ی شاعر را در مخاطب به گونه ای پدید آورد که گیرنده ی حس بپندارد آن حادثه برای خود او روی داده است و این دقیقاً همان توقعی است که از دیگر وسائل هنری از قبیل: نویسندگی، نقاشی، نوازندگی و... می توان داشت.
شعر، یکی از وسایل ارتباطی میان انسان ها به شمار می رود و قبل از هر هنر دیگر به موسیقی نزدیک تر است. چرا که کلام موزون، دارای وزن آهنگین و بضاعت گرانمایه ی موسیقی هم همانا آهنگ و ریتم آن است. پس موسیقی کلام موزون شباهت خاصی به نقاشی دارد.همان گونه که تصاویر به وسیله ی هنر نقاشی ترسیم می شوند؛ شاعر نیز می تواند با ایجاد فضاسازی مناسب و سود جستن از آرایه های ادبی و مفاهیم عالیه، تصاویری در ذهن آدمی تداعی سازد.
بر همین منوال، هوراس شاعر رومی در کتاب خود «هنر شاعری» شعر را چون نقاشی فرض می کند. بنابر این شاعری غایتی جز انتقال احساس ندارد.
خاصیت یک شعر  متعالی در این است که با کمترین کلمات بیشترین مفاهیم افاده شود. به گونه ای که حتا اگر یک کلمه از مصرع کسر گردد، خللی در معنای آن پدید آید.
تلطیف معانی شالوده ی لطافت کلام است. یعنی؛ شعر لطافت خود را از لطف معانی کسب میکند. پس به منظور آفرینش یک شعر متعالی و لطیف، باید از توضیح واضحات، اطناب کلام و حشو قبیح اجتناب کرد تا کلام از گزند هر گونه کلمات مخل و زائد در امان بماند. شعر بدون حشو صافی تر و فصیح تر است. مصاریع می بایست از حیث بافت و ترصیع واژگان و تراش کلمات در اوج زیبایی قرار گیرد. چرا که اعتلای معنوی، لطافت و ظرافت اندیشه و زیبایی های مفاهیم مرهون میناگری در تلفیق واژگان است و کلامی که از دل پر احساس برخیزد و هدفمند باشد؛ در  دل و جان مخاطب نفوذ می کند. پس از این روی، گزینش واژه ها می بایست هدفدار باشد تا جملات پر معنا و هدفمندی را تشکیل دهد.
(برای نمونه: آن آهنگ به دل می نشیند که دارای ریتم هماهنگ و در انتقال حس پیشاهنگ باشد. به گونه ای که شنونده بپندارد خود در حال نواختن است. حال اگر پیانیستی بی هدف انگشت خود را به روی کلیدهای پیانو بفشارد و ناهنجار بنوازد، هنرمند به شمار می رود؟ در صورت ایجاد چنین پدیده ای می توان آن ریتم ناهماهنگ را هنر نامید؟ صدایی که هیچ از آن بر نمیخیزد و احساسی را در دل بر نمی انگیزد!)
موسیقی دانان هنرمند خوب می دانند که ریتم ناهماهنگ، آهنگ محسوب نمی شود.
آفرینش شعر از اندیشه ى شاعر فرمان می‌گیرد و این اندیشه و احساس شاعر است که قالب شعر (وزن و قافیه) را به وجود می‌آورد و به اصطلاح ظرف را در  مظروف می نشاند.
در تعریف دیروز، شعر تنها كلام خیال انگیز موزون بود و حتماً مى بايست در آن اتفاقات شاعری صورت می پذیرفت تا سخن موزون لفظ شعر را زیبنده ى نام خود سازد و در نظر صاحب نظران آن روزگار آنچه که شعر را از نظم جدا می ساخت همانا تخیلات شاعرانه بود که امروزه بسیاری از آن اوهام اگر خالی از احساس باشد نه تنها مطرود و مهجور بلكه منفور بشمار مى رود.
بارها در محافل ادبی به این نکته اشاره کرده ام، سروده اى که دارای وزن اما فاقد تکنیک‌های شعرى باشد، نظم است و شعر تلقی نمی‌شود ولی ارزش يك نظم پر عاطفه بسى  بالاتر است از یک شعر  خيال انگيزِ بى تعمقِ خالی از احساس و اندیشه که در آن تنها تخیلات شاعری صورت پذیرفته است. يعنى: اگر شاعرى در نظم خود از فنون شعرى بهره نبرده باشد؛ قطعاً به این دلیل بوده که تحت تأثیر احساس و اندیشه قرار گرفته است و در حقيقت چنین ناظم  عملكردى با تعمق روا داشته است . بنابر این بر همین مبنا به کارگیری تکنیک های شعری و آرایه های ادبی منوط به فرمان پذیری از اوامر صدرنشین بارگاه ذهن که همانا احساس و اندیشه است، می باشد!
بارها مشاهده شده است که گروهی قبل از بیان احساسات در اندیشه ى به کارگیری آرایه های ادبی اند تا بخواهند گفته ى خویش را زیباتر از آنچه که می بایست در نظر مخاطب تداعی کند؛ جلوه دهند. ولو بخواهند تکنیک‌های شعری را بی‌مورد و به صورت حشو قبيح در بافته های خويش جاى دهند. چنين شخص به آن كس ماننده است که گرد خویش سنگهای زیبای مرمرین فراهم می سازد و در عالم خیالات واهی می‌پندارد برج عظیمی را بنا کرده است!
ظاهراً تعریف دیروز مورد قبول شعرای آن روزگار نیز نبوده است. در غیر اینصورت فردوسی نمی گفت:
پى افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
 و یا :
حافظ نمى فرمود :
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
 كه هيچش لطف در گوهر نباشد
بسیاری از شاعران دیروز در مقام عمل تفاوتی میان نظم و شعر قائل نبودند و به نظرهای ابن سینا و خواجه نصیرالدین طوسی و رشیدالدين وطواط و شمس قيس رازى و ... اهميت چندانی نمی‌دادند  شعر و نظم مى سرودند و هر دو را هم شعر خطاب مى كردند و هم نظم!
و اين بدان معناست كه آنان در درجه ى اول به بيان احساسات بسنده می‌کردند و آنگاه اگر احساسات و اندیشه، پروانه ى بکارگیری آرایه های ادبی را صادر  مى کرد، از اين آراستگى ها بهره مى بردند!
تكرار مى كنم، ارزش يک نظم و حتا يك نثر پر احساس بسیار بالاتر از یک شعر تکنیکی بی روح است.
 نيما هم سبك خود را بر همين مبنا خلق كرد. یعنی بر اساس ابراز بیان احساسات اندیشه !
بسیاری از تعابیر ممکن است که با افزودن آرایه های ادبی نامأنوس شوند و نیز امكان دارد پاره ای از عبارات که در افواه عوام  جاری است ؛ تنها با افزودن وزن و قافیه تأثیرگذار شوند و به زیبایی معنویت خاصی نیز دست یابند و در واقع بر رونق سخن بیفزایند.
 همانگونه كه آگاهى داريد، شعر بايد به گونه اى سروده شود كه عوام معنای آن را در یابند و خاص از پذیرش آن معذور نباشند. پس اگر معنای واژگان مناسب سروده اى به وسیله ی عوام دریافت شد؛ همانا دلالت بر سود بردن از آن واژه می‌کند. نه اينكه آیا آن لغت در محاوره مورد استفاده عوام و یا مورد استقبال شاعران سَلَف و معاصر قرار گرفته و مى گيرد. چرا كه بسيارى از واژگان محاوره نیز کوچه بازاری به شمار می‌روند و براى شعر ابداً مناسب نیستند. گروهی از عزیزان گمان می‌کنند تبدیل نثر به نظم کاری بسیار ساده است و اصولاً امری خطا !
این نیز هنر است و گاه برتر از یک شعر پر تکنیک افاده مقصود مى كند. بر همین قاعده، پس از بیان احساسات چنانچه اندیشه امر کرد؛ استفاده از دانش معانی و بیان و بدیع ضروری به شمار می‌رود. این درست که زبان شعر باید زبان روز و بقول مرحوم مهدی سهيلى (شاعر باید شاعر زمانه ى خویش باشد و نه شاعر زمانه ى پیشینیان و نباید به گونه‌ای بسرايد که شعرش در میان سروده هاى سَلَفیان مفقود گردد) اما آيا مى توان تمامى واژگان و اصطلاحات گذشته را کهنه و مطرود شمرد؟
بسياری از واژگان امروز در شعر دیروز هم مورد استفاده قرار می‌گرفت. پس زمانی از برخی از واژگان نمی بایست بهره ور شد که به گوش نامانوس و در نزد مخاطبين مهجور باشد نه این كه ملاك را بر اين قاعده قرار دهیم که اگر شعراى پيشين از آن سود برده باشند آن واژه كهنه قلمداد می‌شود!
اميد است؛ فراموش نشود كه عبارات هر چه  به کلام گفتگو نزدیکتر باشند دلنشین ترند و البته این طرز اندیشه پروانه ى ورود هر واژه یا عبارت محاوره ای را به قلمرو غزل یا نظم و شعر صادر نمی‌کند اما برخی از عزیزان هم که با شعر راستين آشنایی کامل ندارند از واژگان کوچه بازاری كه برای غزل مناسب نیستند، سود می‌برند و از ارزش کار خود بشدت مى كاهند كه مى بايست از اين كار اجتناب ورزند!
قطعه ى كوتاه زير؛ هر چند کودکانه و از  آرایه های ادبى و استعارات و علم معانی و بیان بهره اى نبرده و چيزى شبيه نظم است؛ از دهها به اصطلاح شعر بدون احساس و انديشه اى كه فقط داراى فنون شعر و آرايه هاى ادبى مى باشد سرتر است.
جعفر ابراهیمی «شاهد»
(گربه و جوجه)
آه ای گربه ! چرا؟
جوجه ام را بردی؟
رفتی و روی درخت
جوجه ام را خوردی؟
جوجه ى کوچک من
چه بدی كرد به تو
با تو دیگر قهرم
برو از خانه برو
جوجه ى کوچک من
جوجه ى نازی بود
همدم کوچک من
با تو همبازی بود
زود بردی از یاد
دوستی را تو چرا؟
هم شدم من بی دوست
هم تو ماندی تنهای
فضل الله نکولعل آزاد
Www.lalazad.blogfa.com
Www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com

*
تفاوت شعر و نظم

شعر از نظم سرتر و نظم خیال انگیز از نظم ساده بالاتر و نظم ساده از نثر برتر و در اين ميانه نثر مسجع و نثر شاعرانه و نثری که دارای صور خیال و آرایه های ادبی و بیان کننده ی اندیشه و احساسات نویسنده باشد ؛ برتر و شیواتر از نثرهای ساده و معمولی است !
شعر ؛ كلامى موزون و خيال انگيز است كه گروهى از ادبا قافيه را واجب و گروهى ديگر ، جزئى از شعر ندانسته اند .
  نيما قافيه را ستون و استخوان بندى شعر مى داند اما در كنار خيال انگيز بودن ؛ شعر بايد داراى آرايه هاى ادبى ( دانش بديع . معانى و بيان ) استعارات و تشبيهات بكر باشد.
هر موزونِ مقفاى داراى تكنيك شعرى خيال انگيز شعر محسوب نمى شود. چه بسا كلام موزون مقفاى خوش قالب، پر تكنيك هست اما شعر نيست!
شعر می بایست علاوه بر داشتن تكنيك ها و ريزه كارى هاى شاعرانه بيان كننده ى احساس و انديشه ی شاعر نیز باشد. يعنى : اگر وزن و قافيه و تكنيكهاى شعرى بر شاعر حكمفرمايى كند و او را به اسارت خود در آورد و نظر شاعر را متغير سازد و به عنوان نمونه شاعر به فرمان قافيه ، گاه غمناک شود و گاه سرمست و شاد ، سروده جز خزعبلات چيز ديگرى را برای مخاطب به ارمغان نخواهد آورد.
مرحوم مهدى سهيلى در مقدمه ى مجموعه شعر (اشك مهتاب) مى‌گويد :
قافيه بايد مانند برخورد دو جام گوش شنونده را نوازش دهد
و در کتاب هزار و صد غزل در بخش معرفی فروغ فرخزاد می‌گوید : من سروده ای را که فاقد تکنیهای شعری باشد، شعر نمی‌دانم و همچنین در جایی دیگر می‌گوید: سروده ای که دارای قالبی زیبا و تشبیهات و استعارات باشد اما در مجموع حرفی برای گفتن نداشته باشد؛ صنعت‌گری‌ای بیش نمی‌دانم!

تعریف شعر از زبان بزرگان سخن :
از لحاظ ماهیت نظر در وزن حقیقی تعلّق به علم موسیقی دارد و به حسب اصطلاح و تجربه تعلق به علم عروض دارد و نظر منطقی خاص است به تخیّل !
اعتبار وزن از این جهت است که به گونه ی تخیّلی است . پس شعر در عرف منطقی ، کلام مخیل است و در عرف متاخران ، کلام موزونِ مقفّی !
اما قدما ، کلام مخیل را شعر گفته‌اند و اگر چه موزون حقیقی نبوده است !
« خواجه نصیرالدین طوسی »

شعر اولین فعالیت زیبا شناختی ذهن آدمی است !
« س . اسپرگ »

شعر موسیقی روحهای بزرگ و حساس است .
« ولتر »

شعر یک نقاشی است که زبان دارد و یک زبان است که نقش می انگارد . « مارمونتل »

شعر ، نغمه ی درونی و زبان فراغت و احلام است .
« لامارتین »

شعر آن موسیقی است که هر کس در درون خود دارد .
« شکسپیر »

شعر را ادواتی است و شاعری را مقدماتی که به هیچ کس! شعر در اصل لغت، دانش است و ادراک معانی به حدس صائب و استدلال درست و از روی اصطلاح سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخر آن به یکدیگر ماننده است!
«شمس قیس رازی»

شعر گره‌خوردگی عاطفه و تخیل است !
شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت گوینده ی شعر با شعر خود عملی در زبان انجام می دهد که خواننده میان زبان شعری او و زبان روزمره ی عادی تمایزی احساس کند .
« محمدرضا شفیعی کدکنی »

[ شعر کلامی است مخیل و موزون ] و از دید آنها که حضور وزن را در شعر ضروری نمی‌دانند و اصل موزون بودن را از شعر حذف می‌کنند ؛ شعر ،کلام مخیلی است که متضمن هنجار گریزی‌ های شاعرانه است اما واقعیت این است که امروز دیگر نمی‌توان «شعر» را به درستی تعریف کرد .
« کورش صفوی »

برای فهمیدن شعر خوب باید هویت شعر را تحلیل نمود . شعر نتیجه عواطف و انفعالات و احساسات رقیق یک انسان حساس متفکر است . شعر خوب آن چیزی است که از احساسات، عواطف و انفعالات و از حالات روحی صاحب خود، از فکر دقیق پر هیجان و نگاه گرم تحریک شده یک مغز پر جوش و یک خون پر حرارت حکایت کند!
شعر دانی چیست؟ مرواریدی از دریای عقل
شاعر آن افسونگری کاین طرفه مروارید سفت

صنعت و سجع و قوافی هست نظم و شعر نیست
ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت

شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب
باز بر دل ها نشیند هر کجا گوشی شنفت

ای بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت
وی بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت
« ملک الشعرا بهار »

شعر بدون رسالت و غیر متعهد به اجتماع است
« ژان پل سارتر »

مایه ی اصلی اشعارم رنج من است. به عقیده ی من، گوینده ی واقعی باید آن مایه را داشته باشد. من برای رنج خود شعر می گویم . فرم و کلمات و وزن و قافیه در همه وقت برای من ابزارهایی بوده اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده ام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد!
« نیما یوشیج »

شعر خوب، شعری است که حاوی معنای تازه و زیبایی باشد و این معنی در مناسب ترین و زیباترین قالب بیان ریخته شده باشد. همین که معنی به قالب درآمد، طبعاً تابع قیودی است. شرط اصلی در این قیود آن است که قواعد و حدود آنها برای شنونده قابل ادراک باشد.

اگر کسی شعری بی وزن بگوید و معنی و مقصود را آنچنان که باید زیبا و دلکش و تمام جلوه بدهد ، به گمان من بر کار او ایرادی نمی توان کرد .
« پرویز ناتل خانلری »

شعر محصول بی‌ تابی آدمی است در لحظاتی که شعور نبوت بر او پرتو انداخته است . حاصل بی‌ تابی در لحظاتی که آدم در هاله‌ای از شعور نبوت قرار گرفته است . شاعر بی‌ هیچ شک و شبهه طبعاً و بالفطره باید به نوعی ، دیوانه و زندگی غیر معمول داشته باشد و این زندگی های احمقانه و عادی که غالبا ما داریم ، زندگی شعری نیست . باید همه‌ ی عمر ، هستی ، هوش ، همت ، خانمان و خلاصه تمام بود و نبود وجود را بخشید !
« مهدی اخوان ثالث »

شعر دارای ماده و صورتی است . ماده ی آن معنا و مضمونی است که اساس آن را تشکیل می دهد و صورت آن وزن و آهنگی است که شعر را از انواع دیگر سخن جدا می سازد و ترکیب این دو را شعر می نامند .
« عبدالحسین زرین کوب »

شعر كلامی موزون و پر محتوا و زیبا است که میبایست همواره دارای پيامی مثبت باشد كه اگر مثبت نباشد ؛ ديگر زيبا نيست . شعر ، هنر است ، و هنر يعنی : زيبايی !
« سیاوش کسرایی »

شعر یک زبان کامل است . زبان عالی که به طور ناگهانی شخصیت آدمی را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. روح او را از جنبه‌ی حساس به تصرف در می آورد . گوش او را چون آهنگ موسیقی نوازش میدهد و قوه ی تخیل او را به منتها درجه‌ی عنان گسیخته می‌سازد.
«لامارتین»

شاعر از یک جهت با احساسات و از جهتی دیگر با قوه‌ی مخیله درگیر است! جهان را همواره با نیروی تخیل و با عینک احساسات و تمایلات ویژه‌ی خود می‌نگرد.
به عبارتی دیگر افکار شاعرانه انعکاسی واقعیت خارجی نیست بلکه انعکاس احساسات درونی خود شاعر است.
« مرتضی مطهری »

هنرمند به واقعیت بی اعتنا است و از جنون چندان دور نیست !
«فروید»

شعر تقلید عمل انسان است که با هم آهنگی کلمات و الفاظ و وزن اظهار می شود !
« ارسطو »

و اما نظم ؛
به اعتقاد من یکی از شروط نظم این نیست که حتماً منظومه ای داستانی ، حماسی ، اخلاقی و ... باشد بلکه غالباً اینگونه منظومه ها در قالب نظم بکار می روند !
گروهی نظم را تنها منظومه و فاقد تخیل و آرایه های ادبی قلمداد میکنند اما به اعتقاد من نظم نیز می تواند رنگ تخیل بپذیرد و کلامی خیال انگیز باشد . در نثر معاصر ما حتا آمیزشی از خیال و هنر مشاهده می شود !
« بوف کور » شاهکار استاد بی بدیل صادق هدایت ، نمودار صحیح این گفتار است.
تصاویر خیالی در مثنوی های بلند نظامی بسیار گسترده و برجسته است، به گونه ای که فهم پاره ای از ابیات دیوانش به درک صور خیال آن وابسته است و همین آرایه ها یعنی : تشبیهات و استعارات بکر، کلام او را از نظم متمایز می سازد !
منظومه ی خسرو و شیرین و هفت پیکر نظامی نمودار سالم این واقعیت است !
برای نمونه :
خط هر اندیشه که پیوسته اند
بر پر مرغان سخن بسته اند
و یا :
دو پستان چون دو سیمین نار نوخیز
بر آن پستان گل بستان درم ریز

به مروارید دندانهای چون نور
صدف را آب دندان داده از دور

شب افروزی چو مهتاب جوانی
سیه چشمی چو آب زندگانی

 امروزه در گروههای ادبی مرسوم شده که کلام فاقد آرایه های ادبی یا صنایع بدیع و تکنیک های شعری را بی ارزش می شمارند و هنگام نقد به فحوای نظم نظاره نمی کنند و تنها می گویند : فاقد آرایه های ادبی است . در حالیکه بیشتر سروده های سعدی نظم است و برخی از ابیاتش را با هزار شعر خیال انگیز نمی توان عوض کرد !
مانند :
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
« حافظ شیرازی »

در عفو لذتی است که در انتقام نیست
«ناشناس

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
« حافظ شیرازی »

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
« سعدی شیرازی »

با کدام آرایه های ادبی می توان بهتر از مصاریع فوق سرود ؟
از نظر من باید زمانی از آرایه های ادبی بهره برد که برای بهتر ادا کردن احساس و اندیشه بدان نیاز باشد . یعنی ایجاد آن به اقتضا و فرمان احساس و اندیشه صورت بپذیرد و گرنه شعر خیال انگیز دارای آرایه های ادبی که بویی از بیان احساس و اندیشه نبرده باشد ؛ صنعتگری ای بیش نیست و چنین سروده از درجه ی اعتبار ساقط است ! در حقیقت اینجاست که ارزش یک نظم پر احساس مشخص می شود !
چه بسا نظم هايى هستند كه ارزششان بيش از يك شبه شعر است ! چرا كه شعر واقعى می بایست بيان كننده ى احساس شاعر باشد ! يعنى اينكه تمام قواعد و تكنيكهاى شعرى را مى بايست جلوى احساس سر بريد ! البته اين بدين معنا نيست كه آرايه ها و تكنيكها بى ارزش هستند نه، ابداً ! در نظر من سروده های فاقد تكنيكهاى لازمه ، شعر محسوب نمى شوند اما تمامى آن مى بايست در خدمت بيان احساس و انديشه باشد . يعنى احساس بر قلمرو فنون و علوم شعرى حكومت كند .
 پس نظم دارای احساس شاعرانه مى تواند ؛ از به اصطلاح شعر سبقت گيرد .
مانند نظم ساده ى ابراهيمى شاهد كه اشك از ديدگاه بر گونه های هر پدر و مادر دلسوخته ى فرزند از دست داده اى روان مى سازد !

جعفر ابراهیمی ( شاهد ) ⏬
 ( گربه و جوجه )

آه ای گربه ! چرا ؟
جوجه ام را بردی ؟
رفتی و روی درخت
جوجه ام را خوردی؟

جوجه ى کوچک من
چه بدی كرد به تو
با تو دیگر قهرم
برو از خانه برو

جوجه ى کوچک من
جوجه ى نازی بود
همدم کوچک من
با تو همبازی بود

زود بردی از یاد
دوستی را تو چرا ؟
هم شدم من بی دوست
هم تو ماندی تنها !

ظاهراً نظر شعراى پيشين در مقام عمل با نظرهاى عالى جنابان خواجه نصير الدين طوسى ؛ ابونصر فارابى . ابن سينا . شمس قيس رازى . رشيد وطواط ، متفاوت بوده و ميان نظم و شعر تفاوتى قائل نبودند . چرا كه فردوسى با به كارگيرى اينهمه آرايه ى ادبى لف و نشر و ايهام و استعاره و.... نمى فرمود :
پى افكندم از نظم كاخى بلند
كه از باد و باران نيابد گزند

و يا همين گونه حافظ :
كسى گيرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد
و ...

اگر بافته هاى بسيارى از معاصرين را كه سروده هايشان را به چاپ رسانيده اند و يا در همين گروههاى ادبى نشر مى دهند ؛ بخوانيد مى بينيد تكنيكهاى شعرى بكار برده اند اما ابيات بدون بيان احساس و انديشه خلق شده اند و از لحاظ معنوى مانند زنجير به يكديگر متصل نيستند و فقط مشتى آرايه هاى ادبى پوچ و بى روح و بى معنا هستند كه در اين زمينه نمونه بسيار است .
شايان ذكر است كه سبك نيمايى نيز بر همين اساس (بيان احساس و انديشه) پديد آمده است و اين بدين معناست كه شعر بدون احساس، بازى با آرايه‌ها است و شعر دروغين محسوب مى‌شود.
براى مثال خود در قطعه شعر جدايى از زبان يك دختر كه از درد قهر كردن مادر خود مى‌نالد، در قالب نيمايى گفته‌ام؛
اميد رفته از دستم؛
تو چون از من رفتی
کدامین دست گرمى را
به جای دست تو بر سينه بگذارم

اگر حمل بر خودنمايى و تعريف پنداشته نشود ؛ نوشته ى فوق به ساده ترين و مأنوس ترين و بهترين شيوه ى ممكن بيان شده حال با كدام تكنيك شعرى و آرايه ى ادبى مى توان سرود كه لطيف تر و دلنشين تر و گوياتر از اين بيان باشد؟
در پایان نتیجه می‌گیریم؛
سروده های بدون آرایه های ادبی را نظم مینامند اما این بدان معنا نیست که نظم بی ارزش و کم بها تلقی شود بلکه در جای خود گاه از یک شعر رفیع‌تر و برتر است. شعر بدون پیام، صنعتگری‌ای بیش نیست و در برابر آن نظمی که بیان کننده‌ی احساس باشد؛ جایگاه ویژه‌ای را در ادبیات به خود اختصاص می‌دهد.
*
جان کلام اینکه؛
آرایه‌های ادبی مصنوعی موجود در سروده‌ها که در جهت بیان احساس و اندیشه‌ی بافندگان‌شان تحقق نپذیرفته و ‌در نتیجه از زور زدن شاعران شعرنشناس پدید می‌آید، به‌ مدفوع افرادی ماننده است که یبوست دارند و به زور به دفع فضولات می‌پردازند!
تنها تفاوتی که میان دو عمل موجود است؛ این است که در نمونه‌ی دوم؛ شخص با رنج و سختی به دفعِ مدفوع میپردازد اما در نمونه‌ی اول سراینده‌ی این‌گونه آثار به‌راحتی به دفع موالید خود تن در می‌دهد و هیچ‌گونه رنجی را متحمل نمی‌شود.
فضل الله نکولعل آزاد
تهران ۱۳۶۵. کرج ۱۳۹۴
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

 

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۶ |

سادگى بيان. فصاحت کلام و بلاغت كلام

يكى از خواص چندگانه‌ی يك شعر يا يك نثر متعالى در اين است؛ به گونه‌اى سروده و پرداخته شود كه عوام مفهوم آنرا دريابند و خواص بپذيرند اما چگونه بايد سرود تا جمهور مردم (يعنى: عوام و خواص) از درك آن عاجز نمانند. از اين روی مى‌بايست دو اصل اساسى زبان فارسى را در نظر گرفت!

فصاحت در لغت به‌معنای؛ روان بودن سخن. تیززبانی؛ زبان‌آوری. در دانش بدیع؛ دور بودن سخن از تنافر، ضعف تٲلیف، پیچیدگی و تعقید لفظی و معنوی است و چنین پدیده‌ای می‌تواند، در تمامی گفتارها و نوشتارهای هر زبانی که در سراسر گیتی به‌چشم می‌خورد، شکل گیرد و ویژه‌ی هیچ زبانی به‌شمار نمی‌رود.
اگر منظور نویسنده یا گوینده‌ای با لفظی روشن و روان بیان شده باشد، تا جایی‌که با شتاب هرچه تمام‌تر در خاطر مخاطب بنشیند و به‌گونه‌ای دلنشين با گوش سلیم شنونده آشتی كند، می‌توان کلامش را فصیح نامید! از این روی چنین پدیده‌ای می‌تواند، در همه‌ی زبانها روی دهد.
چگونه می‌توان عبارت‌های فصیح را شناخت!
عبارات هرچه سريع‌تر درك شود، بدین معناست که دارای فصاحت است.
بلاغت كلام:
بلاغت معناى رسا، روشن و كامل و دقيق عبارتى است که از سوى گوينده یا نویسنده صادر مى‌شود.

فصاحت کلام:
به نوشتاری گفته می‌شود که از حیث معنا، روشن و از تنافر کلام، پیچیدگی بیان، ضعفِ تألیف، اطناب کلام، ایجاز مخل و حشو قبیح به دور باشد و فصاحت کلمه روشنی و شفافیت کلام را گویند که از تنافر، پیچیدگی و ابتذال و مهجور و نامأنوس بودن و خلاف اشتقاق کلمه خالی باشد.

بدیهی است، فصاحت و بلاغت رابطه‌ی تنگاتنگی با یکدیگر دارند و هر کلام بلیغ مى‌بايست فصیح و هر کلام فصیح نیز می‌بایست بلیغ باشد.
همان‌گونه که بارها گفته شده است، یکی از شاخص‌های یک شعر متعالی در این است که با کم‌ترین واژه بیشترین مفاهیم افاده شود. گاه مشاهده می‌شود که با حذف بسیاری از واژگان جمله ناب می‌گردد. یعنی؛ یک واژه ممکن است، در جای خود آرایش دهنده باشد و بر رونق سخن بیفزاید اما در جای نامناسب موجب اختلال شود که می‌بایست به تیغ پیرایش سپرده شود!
در مجموع به واژه‌ای فصیح می‌گویند که فاقد عيوب زیر باشد:
الف _ تنافر حروف
اگر ساختار واژه‌اى يا واج‌های كلامى به شكلی باشد که به لفظ درآوردن آن برای گوينده دشوار باشد. پرواضح است كه بار تشخيص این نقيصه بر دوش دارنده‌ی طبع سالم و ذوق سلیم است.
شايان ذكر است كه اين تشخيص از قاعده‌ى ویژه‌ای فرمان نمی‌پذيرد.

در جواهر البلاغه مثالی درباره‌ی تنافر کلام در زبان عربی آمده است؛
((واژه‌ی "هُعْخُع" نام‌ گیاهی است که شتر آن را می‌چرد و این واژه متنافر است!))
بنابراین برخلاف عقاید آن دو تن در زبان عربی هم واژگان غیر فصیح مشاهده می‌شود!
همین‌گونه؛ ((واژه‌ی «ظش» كه به معنى جاى ناهموار است و مانند واژه‌ی «هعخع» كه به معنى گياهى است كه شتر در آن می‌‏چرد و اين گرفته شده است، از سخن عرب باديه‌‏نشينى كه گفت: «تركت ناقتى ترعى الهعخع» يعنى شترم را رها كردم تا در «هعخع» بچرد.
واژه‌ی «تقنقه» كه بر آواى غوك‏ها به كار می‌‏رود و مثل كلمه‌ی «نقاخ» كه به معنى آب گوارا و زلال است و مانند كلمه‌ی «مستشزرات» به معنى برآمده‌‏ها
))
ب _ غرابت استعمال
اگر واژه‌ای برای شنونده يا خواننده‌اى غامض، معقد، مهجور، نامأنوس يا به عبارتى ديگر پیچیده و دور از ذهن بود، بايد به این نتیجه رسید كه اين واژه‌ی ملفوف دارای نقيصه‌ى غرابت است و نویسنده و گوينده‌اى كه مدعى فصاحت در كلام است، بايد از آن دورى گزيند.
به‌معنای اعم؛ غرابت استعمال به واژه‌ای گویند که از روشنى معنایی به‌دور و‌ در پس پرده‌ى ابهام قرار گرفته باشد و در نتیجه مفهومِ آن برای گروهی روشن اما برای برخی دیگر نامألوف و نامأنوس به‌نظر برسد.
بر همين قاعده ادیبان غرابت كلام را به دوگونه بخش كرده‌اند:
يك - غرابت معنوی
این نوع غرابت ناشی از استعمال واژگانى است كه داراى دو یا چند معنى مى‌باشد. مانند واژه‌ی "عین" عربی که به‌قول برخی دارای هفتاد معنی است!
دو _ غرابت لفظی
این نوع غرابت نيز نشأت گرفته از به‌كارگيرى الفاظی است که براى درك معنی آن مى‌بايست به فرهنگ واژگان دهخدا. معين. عميد و گاه به (برهان قاطع و منتهى‌الآمال) رجوع كرد!
سه _ تنافر كلام
عوامل ایجاد کننده‌ی تنافر در كلام سه چيز است
يك _ ضعف تألیف:
چنان‌چه واژه‌اى برخلاف قاعده‌ى نحوى باشد. مانند مقدم كردن صفت‌ها و ضميرهاى محاوره‌اى بر صفت‌ها و ضماير راستين ادبى
دو _ تعقید لفظی يا معقد بودن كلام:
تعقید در لغت به معنای پیچاندن و گره انداختن است.
و در علوم فصاحت؛ كلام پيچيده‌اى است که ترتيب واژه‌ها به خاطر پس و پيش شدن از بين رفته و در نهايت مفهوم کلام براى خواص و عوام دشوار و پیچیده بنظر مى‌رسد.
سه _ تعقید معنوی
تعقيد يا پیچیدگی معنوى کلام بى‌آنكه عدم ترتيب و نوعى بی‌نظمی ظاهری الفاظ در آن روى داده باشد و تفسير كلام گوینده شفاف و روشن نباشد.
انواع بلاغت:
سخن بلیغ، سخن فصیحی است كه ويژگی‌هاى عبارات آن با ادراك مخاطب موافق است.

تهران ١٣٩٥. فضل الله نكولعل آزاد
http://lalazad.blogfa.com
http://faznekooazad.blogfa.com
http://fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
http://f-lalazad.blogfa.com
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com
http://www.nekoolalazad.blogfa.com
http://nazarhayeadabi.blogfa.com.
http://nekooazad.blogfa.com
اینستاگرام. مطالب ادبی lalazad-40


@
.

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۶ |

برگ گل سرخ
تویی عطر گل سرخ بهارم
تویی برگ گل و من تیغ خارم
تویی نازک‌تر از برگ گل یاس
ترا بیش از دل و جان دوست دارم
تهران ۱۳۸۳/۵/۱
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ |

نکولعل آزاد

دل
خوشا آن‌كس برافروزد دلى را
ز جانش وارهاند مشکلی را
خوشا آن‌كس كه با سوز دل خود
برافروزد چراغ محفلى را

فضل‌الله نكولعل‌آزاد
تهران ١٣٦٨/١٢/١٩

www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ |

نشانه‌ى تفضیلی (تر)

نشانه‌ى تفضيلى (تر) جز موارد استثنایی تنها به روى صفت ساده مى‌نشيند اما گروهی با استناد به این ابيات:
((نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوست‌تر دارند / جوانان سعادتمند پند پير دانا را)) حافظ شيرازى
((ترك يار كردى و من همچنان يارم ترا / دشمن جانى و از جان دوست‌تر دارم ترا)) هلالى جغتايى
((گر برود جان ما در طلب وصل دوست / حيف نباشد كه دوست، دوست‌تر از جان ماست)) سعدى شيرازى
((شايد كه در اين دنيا مرگش نبود هرگز / سعدى كه تو جان دارد بل دوست‌تر از جانت)) سعدى شيرازى
گمان كرده‌اند، مجازند كه نشانه‌ی صفت تفضيلى "تر" را به روى هر اسم كه خواستند؛ بنشانند!
در شعر امروز:
(تو شعرترين، شعرترين شعر زمينى) گوينده: (؟)
كه در سروده‌ى فوق؛ گوينده پا را فراتر از مرز (صفت تفضيلى) نهاده و به‌مرز (صفت عالى) ورود كرده است!!
و يا ترانه‌ی معروفی كه به سال ١٣٥٣ به صورت ترانه اجرا شد:
(انگار با من از همه كس آشناترى / از هر صداى خوب برايم صداترى) اردلان سرفراز
يا:
(اى ناخداى وجود من! اى از خدايان خداتر)
حسين منزوى
كه البته مرحوم منزوى در اين شعر از "خداتر" معنای "برتر" يا "بالاتر" را اراده كرده است.
و كمى گذشته‌تر:
((دلم ز خجلت بى‌ظرفى آب شد بيدل / به ياد باده‌ترى‌ها از اين سفال گذشت))
بيدل دهلوى
البته در دستور زبان فارسی اسم‌هایی‌اند که نشانه‌ى صفت تفضیلی بر آن می‌نشیند، مانند: "بالا. پايين" كه هر دو جای‌جای اسم و صفت‌اند (البته از آنجا كه اين دو اسم، نشانه‌هاى صفات تفضيلى و عالى را هم مى‌توانند، دارا باشند، دکتر معین این دو اسم را صفت نام نهاده كه این نامگذارى دقیق نیست)) چراكه اگر بخواهيم، بالا و پایینِ محدوده‌اى را مشخص كنيم، چاره‌اى نداريم، جز اين‌كه از نشانه‌ی (تر) بهره ببريم و اين امر در دستور زبان فارسى مستثناست.
همان‌گونه كه عوام در محاوره؛ اسم "مرد" را صفت به‌شمار مى‌آورند و آنرا "مردتر" خطاب مى‌كنند. صد البته که اين‌گونه اقدام در زبان فارسى نادر و كمياب است!
همين‌طور عكس آن؛ صفاتى‌اند كه نمى‌توانند، نشانه‌ى تفضيلى "تر" را بعنوان پسوند بپذيرند.
مانند: صفت "پرستار" كه نمى‌توان گفت: "پرستارتر"
اما با وجود اين دلیل نمی‌شود که شاعران مجاز باشند تا از اسم، صفت بسازند و آنرا به صفت تفضيلى يا عالى بدل کنند! ((مگر موارد استثنا كه در افواه عوام و خواص جارى است))
پرواضح است، آقایان؛ حافظ، سعدى و هلالى جغتايى از هيچ اسمى به عنوان صفت ياد نكرده‌اند تا آنرا به صفت تفضيلى بدل سازند. يعنى: واژه‌ى (دوست‌تر) در ابيات این سه شاعر که در بالاتر امده، مصدر است، نه اسم! در حقيقت (دوست‌تر داشتن) به‌معنای؛ (بيشتر دوست داشتن) است و صفت نیست بلکه مصدر است و به‌معناى (رفيق) و (يار) نيست!
اما قبل از شعراى بنام (حافظ و سعدى) مولانا مولوى از اسم؛ صفت ساخته است:
(گرچه اندر پرورش تن مادر است / ليك از صد دشمنت، دشمن‌تر است) مولوى
كه مولوى در اينجا از اسم (دشمن) صفت ساخته است
و يا خاقانى:
((پس چو دولت روى برتابد ترا از هر كه هست / دوست‌تر گشت، آنكه بود، از ابتدا دشمن‌ترت)) خاقانى
خاقانى نيز چنين كرده اما شاعران امروزی می‌بایست تا همین محدوده که پیشینیان مجاز دانسته‌اند، هنجارشکنی کنند و پا را فراتر ننهند.
بدیهی است، چنین پديده‌ای در شعر امروزى پذيرفته نيست.
به هر روی مى‌بايست، براى حفظ زبان فارسى، جز موارد يادشده‌ى بزرگان سلف از تک‌روی‌های مشابه آن دوری كرد.


اولی. اولی‌تر. اولی‌ترین
صفت تفضیلی واژه‌ی عربی «اولی» در لغت به معنای؛ سزاوارتر، ارجح، برتر، مقدم و ... است و نیاز به نشانه‌ی فارسی صفت تفضیلی (تر) ندارد! (تنها از حیث کاربرد واژگان و زایایی زبان که مربوط به علم زبان‌شناسی است، می‌توان در واژگان عربی دخل و تصرف کرد) اما در گذشته شاعران فارسی‌زبان از آن معنای صفت ساده اراده کرده‌اند و بر آن نشانه‌های دستوریِ فارسیِ (تر. ترین) افزوده‌اند که این مربوط به دانش زبان‌شناسی است و کار پیشینیان کاملا درست بوده، مانند:
ترک احسان خواجه «اولی‌تر» (سعدی شیرازی)
ایزد او را پی سالاری ملک آفرید
زو که «اولی‌تر» به گنج و لشکر و تاج و نگین (فرخی سیستانی)
بدین سبب "اولی‌ترین" روزگاری به دارو خوردن روزگار خزان است (کتاب پزشکی ذخیره‌ی خوارزمشاهی، نویسنده؛ اسماعیل جرجانی)
گفت او را نیست الا درد لوت

پس جواب احمق اولی‌تر سکوت
از آنجا که در گذشته جمهور مردم از واژه‌ی (اولی) معنای صفت ساده را اراده می‌کردند؛ افزودن نشانه‌ی صفت (تر. ترین) بر آن اشکالی نداشت اما چون امروزه این واژه به معنای عربی خود بازگشته لذا بهتر است، از افزودن نشانه‌های فارسی (تر. ترین) به آن پرهیز شود.

فضل الله نکولعل آزاد. بهار ۹۶

www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶ |

فارسی‌تر(؟)

یکی از دوستان ادیب من، در کانال تلگرامی ادبی خود نوشته است:
((استفاده از «احتراماً» نادرست نیست و در نامه‌نگاری اداری پذیرفته شده‌است؛ با این حال، برای این‌که فارسی‌تر(؟) بنویسیم، «بااحترام»(؟) را پیشنهاد می‌کنیم.))
*
پاسخ:
اینجاست که زنگ خطر زبان فارسی می‌بایست به صدا درآید!
این‌که، این دوست عزیز، در کنار آموزش (درست نویسی) خود، برخی واژگان را غلط بنویسند؛ چه دردی از تشنگان ادب فارسی را دوا می‌کند؟
این به آن ماننده است که برای فقیر گرسنه‌ای بهترین خوراکی را تدارک ببینیم و بجای نمک در غذایش میخ ریز بریزیم! چراکه؛ خطر غلط نویسی دستوری به مراتب بیشتر از سود جستن از واژگان عربی در نوشتارهاست!
از کی تا کنون اسم خاص "فارسی" صفت شده که این دوست‌ عزیزمان نوشته‌اند: "فارسی‌تر"؟ البته در سروده های پیشینیان گاه مشاهده می شود که شاعران از "اسم" اراده‌ی "صفت" کرده‌اند اما در مطالب آموزشی (صفت و موصوف) توضیح داده‌ام که اینها همه استثنا هستند و توضیح بیشتر در حوصله‌ی این مقالت نیست اما ایشان می‌توانستند، بنویسند: برای اینکه از استخدام قواعد زبان عربی در نوشتارهای به زبان فارسی‌ جلوگیری کنیم، بهتر است ....

این دوست ادیب در پایان فرموده‌اند:
((برای این‌که "فارسی‌تر"(؟) بنویسیم، "با احترام" (؟) را پیشنهاد می‌کنیم!))

درست است که عوام در محاوره برای خلاصه کردن سخن، به جای (با تقدیم سلام) می گویند: (با سلام) اما بهتر است؛ در عبارات فصیح به جای (با احترام) بگوییم: (با تقدیم احترام)
هر کس ممکن است اشتباه کند اما برخی از اشتباهات فاحش ادبی دوستان قابل گذشت نیست و مخاطب توقع این اشتباهات ابتدایی را از آموزگار مجربی چون ایشان ندارد!
من هم گاه در حین نوشتن مطالب آموزشی گاه اشتباه می‌نویسم اما زمانی که به اشتباهم پی ببرم، تلاش می‌کنم، بلافاصله نوشته‌ام را اصلاح کنم!

فضل الله نکولعل آزاد. فردیس کرج
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ |

(تفاوت صفت و موصوف با مضاف و مضاف اليه)

چگونه می‌توان صفت و موصوف را از مضاف و مضاف‌الیه شناخت؟
*
صفت و موصوف:
صفت کلمه‌ای است كه خصوصیات، اندازه و حالت اسم را بیان می کند و وابسته به اسم است!
مانند: (گل زیبا) كه در اینجا (زیبا) صفت است و (گل) موصوف!
*
موصوف: اسمی است که به وسیله‌ی صفت توصیف می‌گردد!
*
مضاف و مضاف الیه:
مضاف و مضاف اليه دو اسم كاملاً مجزا از هم‌ديگرند كه هر كدام به‌تنهايى، مستقل و داراى وجود خارجى مى‌باشند اما نوعى ارتباط ملكى نيز ميان‌شان موجود است.
هر اسمی که بعد از اسم دیگر بیاید تا توضیحی را درباره‌ی آن ارائه كند و در نتيجه عبارت را کامل سازد؛ مضاف‌اليه می‌گویند. يعنى: مضاف اليه اسمى است كه ارتباط مضاف را با خود نشان مى دهد!
مانند: زنگ خانه
در اینجا "خانه" كه مضاف‌اليه است؛ ارتباط ملكى مضاف {يعنى: زنگ} را نسبت به خود نشان داده است.
*
تفاوت میان [صفت و موصوف] و (مضاف و مضاف الیه)
چندین راهکار برای شناختن مضاف و مضاف‌الیه و صفت و موصوف موجود است که از این راهکارها می‌توان به چهار نوع مهم آن اشاره کرد:
*
راهكار اول؛
علامت صفت تفصیلی (تر) و صفت عالی (ترین)
که اين نشانه‌ها را می‌توان به صفت افزود و برای مثال گفت: (این گل از آن گل زیباتر است) يا (این گل زیباترین گل است) اما اين علامت‌ها را نمی‌توان به مضاف‌الیه اضافه كرد. مانند: (زنگ خانه) که نمی‌توان گفت: (زنگ خانه تر) يا (مدرسه ترين)
*
راهکار دوم؛
قرار دادن افعال (است) يا (بود) و ... پس از صفت!
براى نمونه: به‌منظور معرفى صفت و موصوفِ "گل زيبا" می‌توان كسره را از اسم موصوفِ (گل) برداشت و پس از صفت ، فعل قرار داد و گفت: (آن گل° زيباست) اما نمى‌توان گفت: آن زنگ°خانه است!
*
راهکار سوم؛
پس از موصوف می‌توان از (ياءنسبی و یاء وحدت) بهره برد. مانند: (گلی زيبا) اما پس از مضاف نمی‌توان اين نشانه‌ها را به‌كار برد. برای مثال: نمی‌توان گفت: (زنگى خانه)
*
راهکار چهارم؛
پس از مضاف، يعنى: قبل از مضاف اليه، می‌توان از صفت اشاره‌ى (این و آن) بهره برد اما پس از موصوف، يعنى: قبل از صفت، نمی‌توان از اين صفات اشاره استفاده کرد.
برای مثال می‌توان گفت: (زنگِ این خانه) اما نمی‌توان گفت: (گلِ این زیبا)
*
چنانچه به (مضافٌ‌الیه) اشیا‌ء پسوند "ی" افزوده شود؛ اضافه به "ترکیب وصفی" یا "صفت بیانی‌نسبی" بدل می‌شود: مانند: کمربند چرمی، گردنبند طلایی، استکان چینی)
*
تفاوت صفت با قید
همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، صفت وابسته به اسم است اما قید تنها و مجرد است!
در عبارت: آموزگار ما "خوب" درس می‌دهد. در اینجا "خوب" نقش قید را ایفا می‌کند، چون بدون اسم آمده‌ است.
اما در عبارت: آموزگار ما گل زیبا را دوست دارد‌. "زیبا" صفت است، چون همراه اسم آمده است‌.

فضل الله نکولعل آزاد
تهران. ۱۳۶۵

www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶ |

شاندور پتوفى

Book cover for شاندور پتوفی، شاعر انقلابی مجار

معرفی یک شاعر:
شاندورپتوفى (شاعر انقلابى مجارستان)

شاندورپتوفی (الكساندر) بزرگترین شاعر ملى‌گرا و انقلابى كشور مجارستان است. او در اولين روز ژانويه‌ى ١٨٢٣ در روستايى كوچك به‌نام [كيش كوروش] ديده به جهان گشود. در آن روزگاران یعنی: قرن نوزدهم، مجارستان تحت نفوذ و استعمار امپراتوری اتریش بود. شاندورپتوفى بعدها دريافت كه قبل از دوران تجاوز اتریشی‌ها، مجارستان بیش از صد و پنجاه سال ديگر نيز تحت سلطه و نفوذ و استعمار ترک‌های عثمانی قرار داشت و اين بر احساسات ميهن‌پرستى او افزود. آزادى‌خواهى و وطن‌پرستى پتوفى در شعرش به خوبى آشكار است. او در كلامش اربابان زورگو را مورد شماتت قرار مى‌داد و از طبقه‌ى محروم و مظلوم دفاع مى كرد. در سنین نوجوانی به‌ خدمت یکی از نشریه‌های ادبی و سياسى، اجتماعی بوداپست درآمد. از آنجا که خود از طبقه‌ى محروم و روستازاده بود؛ لذا از وضعيت و حال محرومان خبر داشت و اشعارش نیز مؤيد این واقعیت است.
او پانزدهم مارس ١٨٤٨ به‌روى یک بلندى‌ قرار گرفت و سرود‌ه‌ی حماسى ملى خود را قرائت كرد كه به‌روى مردم تأثير به‌سزايى گذاشت و در همان دوران به يكى از رهبران انقلابات مردمى مشهور شد .
محمود تفضلى در كتاب خود مى گويد:
((((((در سال ۱۳۵۲ هجری شمسی برابر با ۱۹۷۳ میلادی به توصیه‌ى سازمان علمی و فرهنگی ملل متحد یونسکو به‌ مناسبت صد و پنجاه و نهمین سال تولد شاندور پتوفی در سراسر جهان از او تجلیل شد. در ایران هم به همین مناسبت مجلسی در دانشگاه تهران برپا گردید که در آن استاد دانشمند و نویسنده و شاعر گرانمایه آقای دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن درباره‌ى "پتوفی" سخن گفت و دو قطعه از ترجمه‌ى اشعار او را نیز عرضه داشت)))))))
ترجمه‌ى اشعار پتوفى را خانمی مجارستانی به‌نام آنجلا بارانی كه به‌زبان فارسی و فرانسه آشنایی داشت؛ بر عهده گرفت و آقاى محمود تفضلى اسفندماه ۱۳۳۱ در تهران مجموعه اشعار او را چاپ و منتشر کرد و آن‌را به آقايان: هوشنگ ابتهاج [سايه] و احمد شاملو [بامداد] و سياوش كسرايى [كولى] هديه كرد. او در آن كتاب ۱۷ صفحه درباره‌ی زندگى شاندور پتوفی نگاشته است.
((((((((((از "پتوفى" قطعه شعرى به‌جا مانده به‌نام: آواز سگ‌ها و گرگ‌ها كه شادروان مهدى اخوان ثالث با همان مضمون و با همان نام دوبيتى‌هاى پيوسته‌اى ساخته كه هم اكنون بخش كوتاهى از آن از نظر شما مى‌گذرد: ↘
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابر ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارشی مثقال مثقال
فرستد پوششی فرسنگ فرسنگ
سرود کلبه‌ی بی‌روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه‌های باد پیداست
که شب مهمان طوفان است امشب
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و طوفان خشمناک است
كشد مانند گرگان باد زوزه
ولی ما نیک‌بختان را چه باک است
کنار مطبخ ارباب آنجا
بر آن خاک‌اره‌های نرم خفتن
چه لذت‌بخش و مطبوع است و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن
ولی شلاق این دیگر بلایی است
بلی اما تحمل کرد باید
درست است اين‌كه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید))))))))))
مهدى اخوان ثالث

اين‌حقير نيز قطعه شعرى سروده‌ام كه مضمونش را از {شاندور پتوفى} به عاريت گرفته‌ام و يا به معناى اعم؛ ترجمه‌ى شعر او را به‌صورت شعر فارسى «سبك نيمايى» درآوردم. [توضيح اين‌كه؛ شاندور پتوفى در اين قطعه از آرايه‌ى ادبى جانبخشى بهره برده و كاخ و كلبه را جاندار فرض كرده است]

قطعه‌ی شعر كاخ و كلبه (پتوفی) به‌صورت شعر نیمایی
ز چه رو مى‌نازى؟
به خود اى كاخ بلند زيبا؟
از درخشندگى اربابت
يا كه از هيبت پوشالى او
اين چنين مغرورى؟
آن‌كه خود را پشت
سيم و زر پوشانده است؟
و در اين دوره‌ی ظلم بشرى؛
در دلش آتش كين بنشانده است؟
تو چه مى‌دانى، اى قصر بزرگ؟
از حقيقت دورى!
اگر او سيم و زر از چهره‌ى خود بردارد؛
زشتى چهره‌ى او؛
آشكارا گردد
آه ...اى كاخ بلند
صاحب ظالم تو
مكنتى جاذبه دارد اما
دل او عريان است!
اگر آگاه شوى از هدف شوم و پليد ارباب
طينت ناپاكش _
پيش چشم تو هويدا گردد.
آن‌زمان ديگر از اين وهم و خيال؛
پاى در راه حقيقت بنهى!
آه ... اى كاخ سپيد زيبا!
كاين چنين سخت به خود مى‌بالى:
آرزويم اين است؛
كه ببينم روزى
پايه‌هاى سستت؛
سخت در هم شكند
و تو اى كلبه‌ى ويرانه‌ى شهر
ز چه رو مى‌نالى؟
تا به كى مى‌خواهى
پشت اين كاخ بزرگ؛
زير يك شاخه‌ى سرسبز بلند
شرم‌آلوده و پرغصه و درد
خويش پنهان دارى؟
فاش‌گو سينه‌ى خود را خواهى؛
پشت اين كاخ سپيدى كه درونش تار است
تا به كى چون علف هرز پريشان دارى؟
غم بيهوده به دل راه مده!
مهراس از ستم و شوكت كاخ بيداد
دل زيبا به از آن چهره‌ى آراسته باد!

فضل الله نكولعل آزاد
دانشگاه پیام نور كرج ١٣٩٦/٢/٦
منبع: کتاب شعر شاندور پتوفی؛ محمود تفضلی

Www.lalazad.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ |

ناظر
هرچند که غم با دل تو همراه است
در دیده‌ات اشك و در دل تو آه است
غافل مشو از خدا كه او ناظر توست
داننده به هر چه می‌کنی آگاه است
تهران  ١٣٨٣/٥/٢٣
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۶ |

سى‌وپنج وزن رايج و معروف در شعر فارسی

یک. وزن رباعى: مفعولُ مفاعلن مفاعيلن فع
بحر هزج مثمن اخرب مقبوض ابتر
با فاع به جاى فع: اخرب مقبوض ازلّ
يا: مفعولُ مفاعيلُ مفاعيلن فع
بحر هزج اخرب مكفوف ابتر
با فاع به جاى فع: اخرب مكفوف مجبوب
يا: مفعولُ مفاعيلُ مفاعيلُ فَعَل
بحر هزج مثمن اخرب مكفوف مجبوب
يا: مفعولُ مفاعلن مفاعيلُ فَعَل
بحر هزج مثمن اخرب مقبوض مكفوف مجبوب

دو. وزن متفاعلن. متفاعلن. متفاعلن. متفاعلن
بحر كامل سالم

سه. وزن مفاعلتن. مفاعلتن. مفاعلتن. مفاعلتن
بحر وافر سالم

چهار. وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
 بحر رمل مثمن مخبون محذوف

پنج. وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فَعَلن
 بحر مجتث مثمن محذوف

شش. وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف

هفت. وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
 بحر رمل مثمن محذوف

هشت. وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
بحر هزج مثمن سالم

نه. وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن
بحر هزج مسدس محذوف

ده. وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
بحر مضارع مثمن اخرب

یازده. وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن
بحر هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف

دوازده. وزن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر خفیف مخبون محذوف

سیزده. وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مسدس محذوف

چهارده. وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن
بحر رجز مثمن مطوی مخبون

پانزده. وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن
بحر هزج مثمن اخرب

شانزده. وزن فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن
بحر رمل مثمن مشکول

هفده. وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن
بحر مجتث مثمن مخبون

هجده. وزن مفعول مفاعلن فعولن
بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف

نوزده. وزن فَعْلَن فعولن فَعْلَن فعولن
بحر متقارب مثمن اثلم

بیست. وزن مفتعلن فاعلات مفتعلن فع
بحر منسرح مثمن مطوی منحور

بیست و یک. وزن مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
بحر رجز مثمن سالم

بیست و دو. وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن
بحر منسرح مثمن مطوی مکشوف

بیست و سه. وزن فاعلات مفعولن فاعلات مفعولن
بحر مقتضب مثمن مطوی مقطوع

بیست و چهار. وزن مفتعلن مفتعلن فاعلن
بحر سریع مطوی مکشوف

بیست و پنج. وزن فعولن فعولن فعولن فعولن
بحر متقارب مثمن سالم

بیست و شش. وزن فعولن فعولن فعولن فعل
بحر متقارب مثمن محذوف

بیست و هفت. وزن مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن
بحر رجز مثمن مطوی

بیست و هشت. وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن
 بحر رمل مثمن مخبون

بیست و نه. وزن فعلاتن فعلاتن فعلن
بحر رمل مسدس مخبون محذوف

سی. وزن مفاعیل مفاعیل مفاعیل فعولن
بحر هزج مثمن مکفوف محذوف

سی و یک. وزن فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن
بحر خفیف مثمن مخبون

سی و دو. وزن مفعول مفاعلن مفاعیلن
بحر هزج مسدس اخرب مقبوض

سی و سه. وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
بحر رمل مثمن سالم

سی و چهار. وزن مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن
بحر بسیط مثمن مخبون

سی و پنج. وزن مستفعلن مستفعلن فع‌لن
بحر رجز مسدس احَّذ

معانى اصطلاحات عروضى⏬
مخبون: تبديل فاعلاتن به فعلاتن
محذوف: حذف آخرين هجاى بلند يعنى: تبديل مفاعيلن و فاعلاتن و مفعولن به ترتيب به: فعولن، فاعلن، فَعْلَن
اخرب: انداختن (م) و (ن) {مفاعيلن} كه ﴿فاعيل يا مفعول﴾ باقى بماند
مكفوف: تبديل مفاعيلن به مفاعيلُ
مشكول: تبديل فاعلاتن به فعلات
مقبوض: تبديل مفاعيلن به مفاعلن
اثلم: تبديل فعولن به فَعلَن يعنى: حذف اولين هجاى فعولن
منحور: تبديل مفعولات به فع
مطوى: تبديل مستفعلن به مفتعلن
مكشوف: تبديل مفعولات به مفعولن و فاعلن
موقوف: تبديل متفاعلن به مفاعلن
مقطوع: تبديل مستفعلن به مفعولن
مقصور: تبديل مستفعلن به مستفعلُ
مجبوب: تبديل مفاعيلن به فَعَلُ
مرفوع: تبديل مستفعلن به فاعلن
مخلع: تبديل مستفعلن به فعولن
احَّذ: تبدیل مستفعلن به فع‌لن
زحافات مركب
مخبون محذوف: تبديل فاعلاتن به فَعَلَن
مطوى مشكوف: تبديل مفعولاتُ به فاعلن
مرفوع مخبون: تبدیل مستفعلن به فَعَلَن
مثمن: در عروض هشت ركنى. براى نمونه بحر هزج مثمن يعنى: ٨ بار مفاعيلن در يك بيت (دو مصرع)
مسدس: شش ركنى طبق قاعده‌ی فوق

كرج. بهار ١٣٩٦
نوشته‌ی: فضل الله نكولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۶ |

عشق . نکولعل آزاد

غم دوری
تقدیم به خواهر از دست رفته ام! خدایش رحمت کناد!
*
غم هجر
رفتی و غم دوری تو در دل ماست
از هجر تو گريه‌هاى شب حاصل ماست
گفتم كه: کجایی ای گل رفته ز دست!
گفت: آینه‌ی دل شما منزل ماست
شهرک قائمیه ۱۳۸۳/٥/٢٣
فضل الله نكولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

عهد
در كوچه‌ى عشق عهد با من بستى
زنجیر سکوت خویش را بگسستی
گفتى كه به‌جز تو بر كسى دل ندهم
دل دادى و عهد خويش را بشكستى
تهران. مرداد ١٣٥٧
فضل الله نكولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

دفتر عشق
صد دفتر عشق در سرای دل ماست
روح غزل شبانه در منزل ماست
ما عاشق شعر عاشقانه هستیم
برپایى صد بزم غزل حاصل ماست
شهرک قائمیه ۱۳۸۳/٥/٢٦
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

اميد
از درگه کردگار مأيوس مشو
در دام خیال خویش محبوس مشو
مأيوس مشو كه نااميدى كفر است
هشدار! اسیر دام کابوس مشو
تهران ١٣٦٥/٥/٢٩
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

زندگى
خداوندا ز شاديها جدايم
سراسر غصه‌اى بى انتهايم
از اين مرگى كه نامش زندگانى است
رهايم كن، رهايم كن، رهايم
تهران ١٣٦٧
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۶ |