نيم نگاه

آمد به ناز یک نظر از چشم ما گذشت
گويى غریبه بودم و ناآشنا گذشت

سرمست از شراب غرور و نگاه ناز
با غمزه آمد از ره و بى‌اعتنا گذشت

لطفى نكرد تا كه دل از غم رها شود
با كبر و ناز و گوشه‌ی چشمى ز ما گذشت

یک لحظه تير ناز نگاهش به دل نشست
بس پرغرور آمد و پرادعا گذشت

یک بوسه بر لبش بنهادم ز روی عشق
از دیده ريخت اشك غم و بی‌صدا گذشت

موج سرشك در نگهش نقش بسته بود
داند خدای عشق که بر من چه‌ها گذشت

آهسته از کنار من آن شب گذشت و رفت
آرى گذشت از برم آن بى‌وفا گذشت
شهرک واوان ۱۳۸۴/٦/١٢
فضل الله نکولعل آزاد
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ |

ایا صیاد! شرمی کن، مرنجان نیم‌جانم را
پر و بالم بکن اما مسوزان آشیانم را
ابوالقاسم لاهوتی
*
صیاد
تو ای صیاد! رحمی کن به جانم
بکن شرم از سرشک دیدگانم
پر و بالم مچین ای تشنه‌ی خون!
بکن رحمی، مسوزان استخوانم
فضل الله نکولعل آزاد
صومعه سرا ١٣٦٧/١/١٩
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ |

نکولعل آزاد

قطره و دریا

ای قطره‌ای که از دل ابری چکیده‌ای!
دریا شوی اگر که به دریا رسیده‌ای!

مایل به رودخانه به دریا نمی‌رسد
آیا مسیر برتر خود برگزیده‌ای؟

هرگز به ادعا نتوان شد مرید حق
با بال عشق سوی حقیقت پریده‌ای؟

بر خاک گور خلق قدم می‌نهی به‌ناز؟
ای آدمی* که روی پرند آرمیده‌ای!

بر مسند غرور نشستی و شر شدی؟
از کبر جان خویش، به چاهی خزیده‌ای؟

دوران کودکیّ تو در یاد مانده است؟
اکنون چرا ز عاطفت دل، بریده‌ای؟

گردن‌کشی مکن به‌کسی، بعد مرگ تن؛
در گور تنگ واقعه گردن خمیده‌ای!

اندیشه‌ای به عاقبت خود نکرده‌ای!
از شاخه‌ی خرد ثمری هم نچیده‌ای!

هرگز به راه غیر خدا پا منه، بگو!
آیا بزرگتر ز خداوند دیده‌ای؟

شان تو در صعود روان است و معرفت
گر بگذری ز خود، به خدایی رسیده‌ای

تهران ۱۳۶۸/۸/۱
فضل الله نكولعل آزاد

www.lalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

عزیزی در ستون نظرها برای این حقیر پیغامی بدین مضمون فرستاده:
با درود فراوان در بیت زیر؛
بر خاک گور خلق قدم می‌نهی به‌ناز؟
ای (آدمی) که روی پرند آرمیده‌ای!

و هم‌چنین در سروده‌‌ی‌تان (مادر):

ای (آدمی) که می‌روی با ناز از این راه
پا را به‌روی خاک‌ گور آرام بگذار

باید عرض کنم "آدم" اسم خاص حضرت آدم ابوالبشر است و با افزودن حرف "ی" به آخر آن به شکل "آدمی" به معنای "انسان" نمی‌شود و چنین کاری خطا و غلط اندر غلط است. در این زمینه شاهدمثالی هم موجود نیست!

پاسخ؛
نمی‌دانم، چرا برخی حتا زحمت جستجو را هم به خود نمی‌دهند. چرا شاهدمثال نیست؟ در متون کهن و جدید و شعرهای پیشینیان و امروزی هست الی ماشاءالله

اما در ابتدا اجازه دهید، کمی درباره‌‌ی ساختمان "آدمی" توضیح دهم و سپس ببینیم مرحوم دهخدا در این‌باره چه گفته است. چون شما فرموده‌اید؛ معنای "انسان" نمی‌دهد.

اول اینکه‌ "آدم" اسمی بیگانه است:
فرهنگ فارسی عمید
آدم 'ādam
اسم و معرب، مٲخوذ از عبری

دوم اینکه؛ زایایی زبان یعنی همین؛ گرفتن واژگان و مفردات زبان بیگانه و دخل و تصرف در آن! یعنی؛ همان کاری که عرب‌زبان با واژگان زبان فارسی و دیگر زبان‌های جهان کردند. برای نمونه، آنان واژ‌گان؛ (میدان، استاد، دیوان) را از زبان فارسی گرفتند و به؛ (میادین، اساتیذ، دواوین) جمع بستند یا واژه‌ی (قاضی) را از (کادی) اوستایی ما گرفتند‌ و مشتقاتی نظیر (قضاوت) خلق کردند.
بنابر این، گرفتن اسم "آدم" و تبدیل آن به "آدمی" آنهم به معنای "انسان" کار خطایی نیست. به ویژه اینکه از حیث زبان‌شناسی دارای کاربرد فراوان است.

لغت‌نامه‌ی دهخدا
آدمی
انسان، بشر
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ معنای "انسان" می‌دهد.
اکنون به شاهدمثال‌ها توجه فرمایید:
دمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
حافظ

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

رسد آدمی به‌جایی که به‌جز خدا نبیند

تن آدمی شریف است به جان ادمیت
سعدی

شیب تو با فراز و فراز تو با نشیب
فرزند آدمی بتو اندر بشیب و تیب
رودکی

هر آنکو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمرش زآدمی
فردوسی

خرد اصل و مایه‌ی امتیاز آدمی از دیگر جانوران است

آدمی جائزالخطاست؛ همه‌کس را سهو و خبط و گناه بی‌اراده تواند بودن

آدمی چون بداشت دست از صیت
هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت
سنائی

مردم را صفات آدمی باید
آدمی را از مرگ چاره نیست
(تاریخ بیهقی)

همه‌کس را مرگ دریابد
آدمی را بتر از علت نادانی نیست
سعدی

تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشایدکه نامت نهند آدمی
سعدی

هر آنکو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمرش زآدمی
فردوسی

نه در وی آدمی را راه رفتن
نه در وی آبها را جوی فرکند
عباس (از فرهنگ اسدی، خطی)

جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است
(تاریخ بیهقی)

آدمی را از مرگ چاره نیست
(تاریخ بیهقی)

و این است عاقبت آدمی
(تاریخ بیهقی)

چه از سلطان کریم‌تر و شرمگین‌تر آدمی نتواند بود
(تاریخ بیهقی)

آدمی معصوم نتواند بود
(تاریخ بیهقی)

آدمی از چهارچیز ناگزیر بود، اول نانی، دوم خلقانی، سوم ویرانی، چهارم جانانی
(قابوسنامه)

هر آنکس که پیدا شود زآدمی
فراوان نماند بروی زمی
شمسی (یوسف و زلیخا)

هرگز من و پدران من به‌مثل مورچه‌ای را نیازرده‌ایم تا به‌هلاکت آدمی چه رسد
(تاریخ برامکه)

آدمی به‌عیب خویش نابینا بود
(کیمیای سعادت)

آدمی را [لذات] بیهوده از کار آخرت بازمی‌دارد.
(کلیله و دمنه)

بشناختم که آدمی شریف‌تر خلائق و عزیزتر موجودات است.
(کلیله و دمنه)

و آدمی در کسب آن چون کرم پیله است.
(کلیله و دمنه)

زآدمی ابلیس صورت دید و بس
غافل از معنی شد آن مردود خس
مولوی

قیمت هر آدمی به‌اندازه‌ی همت اوست.
(تاریخ گزیده)

امثال:
آدمی از زبان خود ببلاست.
مکتبی

آدمی از سنگ سخت‌تر و از گل نازکتر است.
آدمی از سودا خالی نباشد؛ هر کسی را هوسی خاص است.
آدمی به امید زنده است؛ امید مایه‌ی تشویق به‌کار و تحمل مشقات حیات باشد.

آدمی بی‌خرد ستور بود
سنائی

خرد اصل و مایه‌ی امتیاز آدمی از دیگر جانوران است.
آدمی جائزالخطاست؛ همه‌کس را سهو و خبط وگناه بی‌اراده تواند بودن

آدمی چون بداشت دست از صیت
هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت
سنائی

آدمی‌خوارند اغلب مردمان
مولوی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به‌دست
آدمی از نو بباید ساخت وز نو عالمی
حافظ

آدمی را آدمیت لازم است

مردم را صفات آدمی باید

آدمی را از مرگ چاره نیست
(تاریخ بیهقی)

آدمی را بتر از علت نادانی نیست
سعدی

آدمی را به رسن دیو فرا چاه نباید رفت. (مرزبان نامه)

آدمی را در این کهن برزخ
هم ز مطبخ دری است در دوزخ
سنائی

آدمی را عقل باید در بدن
ورنه جان در کالبد دارد حمار
سعدی

آدمی را عقل می‌باید نه زر
(جامع‌التمثیل)

آدمی را کس کجا گوید بپر
یا بیا ای کور و در من درنگر؟
مولوی

آدمی را نسبت به‌هنر باید نه به‌پدر

آدمی سربه‌سر همه عیب است
پرده‌ی عیبهاش برنائی است
مسعودسعد سلمان

آدمی فربه ز عز است و شرف
مولوی

آدمی فربه شود از راه گوش
مولوی

آدمی گرچه بر زمانه مه است
زآدمی خام دیو پخته بِه است
سنائی

آدمی مخفی است در زیر زبان
مولوی

آدمی یک بار پایش به‌چاله می‌رود؛ از تجارب پند و عبرت گیرند

آن به که خود آدمی نزاید
مسعودسعد سلمان

آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی
یک شکم در آدمی نگذاشتی
سعدی

اگر آدمی به‌چشم است و دهان و گوش و ابرو
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟
سعدی

به‌شهر خود است آدمی شهریار
نظامی

به صورت آدمی بودن بی‌سیرت آدمی به‌چیزی نیست

به صورت آدمی کرده ست نقاش

تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
سعدی

در زمانه ز هرچه جانور است
تا نشد پخته آدمی بتر است
سنائی

ده آدمی بر سفره‌ای بخورند و دو سگ بر جیفه‌ای بسر نبرند
(گلستان)

سر نهد از دامن پر آدمی
پله چو پر گشت ببوسد زمی
امیرخسرو دهلوی

سگ بدان آدمی شرف دارد
که دل مردمان بیازارد
سعدی

آدمی بعض مردم دوستی قدیم فراموش کنند

آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
پروین اعتصامی

Www.lalazad blogfa.com


برچسب‌ها: قطره و دريا
نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ |

بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
[هنر پرظرافت حافظ شیرازی]

استاد سخن حافظ شیرازی در غزلی می‌فرمایند:
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

به می عمارت دل کن

این بیت جدا از معنای ظاهری معنای باطنی نیز دارد اما ممکن است، عده‌ای تنها به معنای ظاهری آن بیندیشند و در نتیجه از تأویل آن دور بمانند و حافظ را به می‌خوارگی متهم سازند [که ساخته‌اند] و گمان کنند او عوام را به باده‌نوشی دعوت می‌کند اما نه، حقیقت امر این است که معنای ظاهری این بیت، یعنی: [با نوشیدن باده غم را از دل بیرون کن و دلی شاد برای خویش بساز که این روزگار ویران کننده قصد دارد جان ما را بگیرد و از خاک ما خشت بسازد] به باور من آن معنایی نیست که مدنظر حافظ باشد. حال اگر با دیده‌ی تعمق به تفسیر این بیت بنگریم، می‌بینیم، حافظ از دانش معانی و بیان بهره برده و معنای باطنی را زیر پوشش معنای ظاهری پنهان و اندیشه‌ی ظریف خود را به‌گونه‌ای دیگر بیان کرده است!
آیا حقیقتا حافظی که در جهان به نازک‌اندیشی و ظرافت اندیشه شهره است، چنین معنایی را می‌خواهد، افاده می‌کند؟ یعنی او نمی‌داند، شراب مستی‌زا اندوه دل را نمی‌زداید بلکه فقط برای مدتی کوتاه انسان را از حالت عادی خارج می‌سازد و در نتیجه از اندیشیدن به غم باز می‌دارد!
این گمان نمی‌رود که حافظ به‌جای رویارویی با مشکلات و غلبه بر آن راه نادرستی پیشنهاد دهد و صورت مسئله را پاک کند، آن هم حافظی که در کلام نویدبخش خود مردمان غمگین را به مقاومت فرا می‌خواند و به فائق آمدن بر مشکلات مژده می‌دهد:
یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

و یا:
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی‌خار کجاست

و یا:
سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

حافظ در ابیات فوق، مردم را به امیدوار بودن و دعا و صبر پیشه کردن دعوت می‌کند و در نتیجه مژده‌ی پیروزی می‌دهد و همین‌طور در بیت اول، یعنی:
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

باور من بر این است که در بیت فوق نیز منظور واقعی حافظ چنین است:
دل قوی دار و ایمان خود را بیشتر کن و در نتیجه امیدوار باش و برای این دو روزه عمر غم مخور که جهان فانی را اعتبار نیست و زمان می‌گذرد و به زودی عمر به پایان می‌رسد.

بزرگواری فرموده‌اند؛



((با درود
در مورد حافظ عرض کنم، چرا نباید قبول کنیم، شراب می‌خورده است؟ چرا تفسیرها همیشه برخلاف بیان ظاهری غزل حافظ است؟ حافظ خود می‌گوید؛
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد / ورنه اندیشه‌ی این کار فراموشش باد
یا؛
شراب تلخ می‌خواهم که مرد افکن بود زورش / که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شرو شورش
بله عارف هم شراب می‌خورده، همان‌طور که حافظ گفته
غزلهای حافظ همین معانی را دارند که شما از آن به عنوان معنای باطنی یاد کرده‌اید.
))
پاسخ؛
در مورد مطلب ارسالی بالا عرض شود که حافظ فرموده؛ «صوفی» نه «عارف»!
تفاوت میان عارف و صوفی از زمین تا آسمان است.

ایشان که خود را باهوش‌تر از دیگران فرض کرده، بر این باور است؛ حافظ به اندازه شراب می‌خورده و مردم را به نوشیدن باده دعوت می‌کرده است و این در حالی است که در شعر حافظ چنین پیامی به چشم نمی‌خورد! دست بر قضا روزی در یکی از گروه‌های حافظ‌شناسیِ تلگرام، هم‌وندی در پاسخ به این حقیر نوشت؛
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ورنه اندیشه‌ی این کار فراموشش باد

(اگر آدمی شراب را به اندازه بنوشد، نوش جانش باد اما اگر بخواهد، بیش از حد بنوشد و مست شود، باید نوشیدن شراب را برای همیشه به باد فراموشی بسپارد)
حال جای این سوال باقی است که آیا مورد خطاب حافظ مردم بوده یا صوفی؟
ساده‌اندیشان یک نکته را فراموش کرده‌اند و آن این‌که؛ هنر حافظ در سرودن غزل‌ خیال‌انگیز کردن آن و به‌کارگیری آرایه‌های ادبی از قبیل استعاره‌ها، تشبیه‌های بکر، جان‌بخشی و ... است، حال آیا اگر غزل‌های او ظاهری و بدون در نظر گرفته شدن تشبیه‌ها، استعاره‌ها و در نهایت تخیل‌هایش تفسیر شود، آثارش از شعر به نظم تنزل نمی‌کند؟ آیا حافظ این‌گونه می‌سرایید؟ همین باطنی و چند لایه بودن معانی ابیات حافظ است که غزل‌هایش را از نظم جدا می‌کند. آیا شراب انگوری اندوه دل را می‌زداید یا همان زمان بر افسردگی آدمی می‌افزاید که حافظ با آن بخواهد از شر و شور دنیا یک‌دم بیاساید؟
خوردن شراب می‌تواند، پس از مستی افسردگی آدمی را افزایش دهد.
اصولاً شراب انگوری کاهش‌دهنده‌ی اندیشه‌های مثبت است و این بدان معناست، خوردن شراب می‌تواند موجب رنج‌های روحی بیشتری شود.

پرواضح است، منظور حافظ از صوفی شخصیتی است، به‌مراتب پایین‌تر از عارف که نباید در ادعاها و نظرها پای خود را بیشتر از گلیمش دراز کند و اگر از شراب عشق و معرفت به اندازه‌ی ظرفیتش بنوشد و زیاده‌روی نکند، گوارای وجودش باشد و اگر حد خود را نشناسد، باید اندیشه‌ی عشق ورزیدن، سیر و سلوک را از خاطر خود پاک کند و به باد فراموشی بسپارد.)
نظر یکی از دوستان حافظ‌شناسم دکتر نسرین سید زوار را در این باره جویا شدم، فرمودند؛
((همان‌طور که شما فرمودید؛ نمی‌توان با معنا کردن واژگان به کار گرفته شده در غزل‌های حافظ و در نتیجه تفسیرهای سطحی به عمق معانی اصلی پیام این شاعر بزرگ پی برد. ما از زندگی حافظ آگاهی چندانی نداریم و تنها می‌توانیم، از نمادها و اندیشه‌های حافظ و منابعی که به کار گرفته به منظور اصلی حافظ پی ببریم.
این که بخواهیم بیت ذکرشده را واژه به واژه معنا کنیم که این تفسیری ضعیف و سطحی است. باید دانست که حافظ هم فیلسوف، هم رند و عارف است. صوفی در نظر حافظ متشرع و اهل شریعت است و در مقامی پایین‌تر از عارف قرار دارد اما حافظ اهل عرفان است و این دو با هم فاصله دارند و منظور حافظ این بوده که صوفیان نباید در دانش خود به مبالغه بپردازند و این‌که می‌گوید؛

شراب تلخ می‌خواهم که مرد‌افکن بود زورش
که تا یک‌دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش


جهان‌بینی عمیقی پشت واژگان بیت ذکرشده، نهفته است.
«شراب تلخ» یعنی عشق الهی و زمانی که می‌گوید، شراب تلخ می‌خواهم، هرچند که ظاهر واژگان به شراب انگوری می‌خورد اما حافظ شراب زمینی را جست‌وجو نمی‌کند. این شراب الهی است که آدمی را از پای می‌اندازد و به عشق و نشاط می‌کشاند. اما آدمی با خوردن شراب، دچار افسردگی و اختلالات روانی بیشتری می‌شود. حافظ می‌گوید؛ با عشق الهی می‌خواهم، دنیا را سه طلاقه کنم،))

در یک گروه تلگرامی شخصی به تفسیر سطحی بیت ذکرشده پرداخت و «شراب تلخ» را همان شراب انگوری نامید و هرگز به تاویل و چند لایه بودن بیت‌های حافظ نیز اعتقادی نداشت.
در پاسخ باید گفت؛ اصولاً هیج‌گونه نیازی به تفسیر و تأویل مشاهده نمی‌شود، چراکه حافظ خود در سروده‌ای می‌گوید؛
خرّم دلِ آن‌که همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد

«شراب الست» باده‌ای است که از ازل و گذشته‌تر از «باده‌ی انگوری» بوده و همان «شراب عشق و معرفت» است که یک شب ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با خواجه حافظ شیرازی نوشیدند؛
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده‌ی مستانه زدند

حال جای این سوال باقی است که آیا فرشتگان آسمانی با خواجه حافظ شراب انگوری نوشیدند؟
چه خوب است، داعیه‌داران بی‌تعمق تهمت‌زن کمی به خود بیایند و با تفاسیر بی‌تعمقانه آبروی خود را نبرند.
از این‌ها که بگذریم، وزن قطعه‌ی فوق [مفاعلن، فعلاتن، مفاعلن، مفعول] است اما در جشن حافظ، آوازه‌خوانی جوان «همایون شجریان» بدون موسیقی مصرع دوم آن را این‌گونه خواند:
بر سر آن است که از خاک ما بسازد خشت

یعنی با اشتباه خواندن، وزن را به [مفتعلن، مفاعلن، فاعلات، مفعولات] تغییر داد.
حال اگر خواننده‌ی محترم برای ایجاد ریتم مورد دلخواه، دست به چنین کاری زده، باید اذعان کرد که کاری غیراصولی را انجام داده است. زیرا برای تن
ظیم ریتم ترانه نباید وزن غزلی را برهم زد. یعنی نباید اثری را به بهانه‌ی به‌وجود آوردن اثر هنری دیگری متلاشی کرد! البته در ترانه‌های معمولی که وزن عروضی ندارند، برای تنظیم ریتم مناسب می‌توان هجاهای کوتاه و بلند را به صورت کشیده و همین‌طور سیلاب کشیده را به‌صورت بلند ادا کرد اما این در مورد غزل که دارای وزن عروضی است صدق نمی‌کند، علی‌الخصوص که غزل، حساس و از حافظ شیرازی باشد!
نکته‌ی جالب اینجاست که در غزلی دیگر؛ همانند قرائت نادرست گروهی افراد عامی و حتا ادبا و اشتباه چاپی بعضی از ناشران این مصرع امیرخسرو دهلوی:
ابرْ باران و من و یار ستاده به وداع
را این‌گونه خوانده است:
[ابر و باران و من یار ستاده به وداع]
تا این زمان کم‌تر دیده‌ام کسی این مصرع «امیرخسرو دهلوی» را به‌طور صحیح قرائت کند!
یعنی؛ در جُنگ شعرها، در كتاب‌ها، رادیو، تلویزیون، روزنامه‌ها، ماهنامه‌ها و ...!
در اینجا باید پرسید:
ابر و باران همراه شاعر و یار چه می کرده و اصولا این عبارت چه معنایی در پی دارد؟
منظور امیرخسرو از: (ابرْ باران) این بوده:
ابر در حال باریدن و من و یار در حال وداع ایستاده‌ایم!
علی‌الخصوص که شاعر در مصرع گذشته‌تر می‌گوید:
(ابر، می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا)
پس بارش باران مدنظر شاعر بوده است!
اما اگر به رسانه‌ها و پایگاه اينترنتی رجوع كنيم؛ مى‌بينيم كه (ابر و باران درج شده و مى‌شود! این اشتباه‌ها سابقه‌ی طولانی دارد و حتا در گذشته‌تر (دهه‌ی شست) مرحوم مهدی سهیلی در یکی از کتاب‌هایش این مورد را ذکر کرده است!
استاد سعید نفیسی نیز در کتاب تصحیح دیوان امیرخسرو دهلوی در اولین صفحه به اشتباه مصرع مذکور را (ابر و باران و من و یار ستاده به وداع) ثبت می‌فرمایند:⤵

ابرْ باران و من و یار ستاده به وداع

و این در حالی است که اصل آن غزل در دیوان امیرخسرو دهلوی در چاپخانه‌ی (مُنشی‌ نِوَل کِشُور) بدین‌گونه است:⤵

به می عمارت دل کن

که البته در نمونه‌ی دوم بر همایون شجریان نمی‌توان خرده گرفت، چون ایشان استناد کرده‌اند، به ثبت استاد سعید نفیسی و دیگر چاپ‌ها!
چه بسا در شعر با جابه‌جا کردن و افزودن و حذف واژگان، وزن شعر، معنا و یا تکنیک شعر دگرگون شود. مانند این مصرع از حافظ:
بسته‌ام بر سر گیسوی تو امید دراز

حال اگر کسی آن‌را مثلا این‌گونه بخواند:
بسته‌ام بر سر گیسوی دراز تو امید

فاجعه‌ی ادبی روی خواهد داد!
از آنجا که آوازه‌خوان مذکور از علم ادبیات سر رشته ندارد، هرگز متوجه نخواهد شد که در مذهب شعری چه گناه نابخشودنی را انجام داده است اما واقعیت امر این است هر دو مصرع صحیح است اما در مصراع اول هنر شاعرانه‌ای نهفته که در مصرع دوم چنین چیزی مشاهده نمی‌شود!
به قول استاد نكته‌سنج و نقاد، مرحوم مهدى سهيلى، در مصرع اول حافظ (درازی) را صفت (امید) قرار داده نه (گیسو) تا بدین وسیله به‌طور غیرمستقیم آن‌را به (گیسو) هم نسبت دهد و این بدان معناست که از لحاظ دستوری، حافظ صفت (دراز) را جانشین برای (گیسو) قرار داده، یعنی اگر حافظ (امیدِ درازش) را به (گیسو) بسته، پس (گیسوانش) هم مانند (امیدش) دراز است. چون در نزد شاعر (امید و گیسو) یکی است. پس این بدان معناست که حافظ هم (درازی امید) را بیان کرده و هم (درازی گیسو) را!
حال اگر به هر منظور در بیت فوق تغییر مذکور صورت پذیرد، دیگر خود بهتر می‌دانید، چه حادثه‌ای روی خواهد داد.
حافظ در قطعه شعری دیگر می‌گوید:
شرابی تلخ می‌خواهم که مرد‌افکن بود زورش
که تا یک‌دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

در این قطعه هم ممکن است گروهی تنها به معنای ظاهری جمله توجه کنند و از تأویل آن دور بمانند!
این درست که [شراب تلخ] همان [باده‌ی انگوری] است. [چون "تلخی" صفت شراب انگوری است] و با عبارت [مردافکن بود زورش] و در نتیجه با مصرع دوم یعنی: [آسودن از غم‌ها به وسیله‌ی نوشیدن باده] هم‌خوانی دارد اما آیین شرابخواری با اندیشه‌های حافظ سخت منافات دارد و بسیار دور از واقعیت و جوانمردی است که معنای باطنی بیت فوق را در نظر نگیریم و تنها به معنای ظاهری آن بیندیشیم!
اصولا این وصله‌ها به حافظ نمی‌چسبد و شاعر آینده‌نگر، به این برداشت‌های غلط پاسخ‌های لازم را داده است!
[شعر حافظ "همه" بیت‌الغزل معرفت است]
و یا :
(هر چه) کردم (همه) از دولت قرآن کردمهمان‌طور که می‌دانید، حافظ به تیزهوشی و نازک‌اندیشی و ظرافت خیال در جهان معروف است. بدون تعمق، کلامی بر لب نمی‌راند، دروغ نمی‌گوید، علاوه بر آن وعده‌های سر خرمن نمی‌دهد.
از این روی در مصرع اول حافظ تمام اشعار خود را "بیت‌الغزل معرفت" یعنی: تک‌تک ابیات اشعارش را عرفانی می‌نامد و در دومین مصرع اذعان می‌کند که تمام آثارش برگرفته از کتاب آسمانی است تا جلوتر به شبهات مغرضان پاسخ‌های لازم را داده باشد!

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت

آیا کسی که قرآن را به چارده‌ روایت می‌داند و آن‌را از برمی‌خواند، نمی‌داند که خدای متعال دست‌کم در یکی از این روایات آدمی را از نوشیدن باده منع کرده است؟
همان‌طور که ملاحظه فرمودید؛ در ابیات فوق حافظ تمام اشعارش را عرفانی می‌نامد! بنابر این نمی‌توان با تفسیرهای ظاهری به عمق مفاهیم برخی از اشعار او پی برد.
ضمنا در بیت فوق [تلخی شراب] مدنظر حافظ نبوده بلکه او می‌خواسته بدین وسیله شدت اندوه خود را بیان کند. به ویژه که می‌گوید: [مرد افکن بود زورش!] یعنی نیروی [شراب تلخ] تا حدی باشد که حتا مرد نیرومند را سست کند و از پای درآورد. اعتقاد من و بسیاری از ادبا بر این است که حافظ گاه پاسخ‌های مناسبی برای پاره‌ای از سوالاتی که به ذهنش راه می‌یافت، پیدا نمی‌کرد [که وقوع این حادثه برای همه‌ی محققین طبیعی است] و به دنبال علوم و پاسخ‌های کوبنده و مناسبی برای مجهولاتش بود که او را ارضا و از فهم سرمست کند. بنابر این شراب تلخ یا باده‌ی ناب را به گونه‌ای می‌توان دانش متعالی مطلوب حافظ فرض کرد!
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه‌ی نامحرم زد

شهريور ١٣٩٥ كرج
فضل الله نكولعل آزاد

Www.lalazad.blogfa.com

www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۶ |

مرمرین

ا‌ندام مرمرین
لبان سرخ تو چون غنچه زیباست
دو چشم آبی تو رنگ دریاست
بنازم مرمرین اندام نرمت
که موج قامت تو بس دلاراست

۱۳۸۳/۴/۱۹ تهران
فضل‌الله نكولعل‌آزاد

www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com


برچسب‌ها: اندام مرمرين
نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۶ |

ایمان

انگشتری دل
آن‌دل که به حق یقین ندارد
انگشتری‌اش نگین ندارد

بر درگه حق تقربش نیست
چون باور راستین ندارد

شرمی ز خدا ندارد افسوس
«کافر» هنری جز این ندارد

چون عقل سلیم در سرش نیست
عشق و دل آتشین ندارد

از شرک، هراس در دلش نیست
چون علم در آستین ندارد

آن، مست و خرابْ‌اعتقاد است*
بت، کار به شرک و دین ندارد

مشرک نرسد به قرب خالق
کز جهل دلش یقین ندارد

هر کس که به راه حق نظر کرد
در سینه دلی غمین ندارد

حق ناظر ماست، لیک جایی
در عرش و رخ زمین ندارد

آغاز و تمام نیست در او
چون اول و واپسین ندارد

من صید کلام ناب شعرم
احساس دلم کمین ندارد

نظمم غم تلخ روزگارست
با کس سر بغض و کین ندارد

تهران ۱۳۸۴/۸/۲۸
فضل الله نكولعل آزاد

www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

دو مصرع زیر مربوط به بیدل دهلوی است که من بر ضرورت
بیان اندیشه، تحریف کوچکی در آن به وجود آوردم!
* ما و تو خراب اعتقادیم
بت، کار به کفر و دین ندارد

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ |

تاب بنفشه می‌دهد طرّه‌ی مشک‌سای تو
پرده‌ی غنچه می‌درد خنده‌ی دلگشای تو
(حافظ شیرازی)

قطعه‌ی زیر به‌ منظور طبع‌آزمایی صورت پذیرفته است و ممکن است، پیام یک شعر امروزی را نداشته باشد. به هر روی امید است مورد قبول طبع لطیف و نکته‌سنجتان قرار بگیرد!

داغ شکوفه

داغ شکوفه می‌نهد آتش بوسه‌های تو
عمر دوباره می‌دهد بوسه‌ی جانفزای تو

ای گل سرخ ناز من! پا به حریم گل منه
غنچه چو شرم می‌کند از لب دلربای تو

در دل و جان مرده‌ام شعله‌ی عشق می‌دمد
بوسه‌ی آتشین تو گرمی سینه‌های تو

هر نفسی که می‌کشم یاد تو زنده می‌شود
چون همه لحظه قلب من می‌تپد از برای تو

نیمه‌ی شب که می‌رسد، اشک دلم شود روان
چون‌که شبانه می‌کند طفل دلم هوای تو

سینه‌ی عطرخیز تو بوی بهار می‌دهد
بهر تو جامه می‌درد عاشق مبتلای تو

هر نگه تو روح و جان در تن مرده می‌دمد
در همه جای این جهان کس نرسد به پای تو

عقربه‌ی تمایلم نیست به سوی دیگری
گوش سلیم من فقط می‌شنود صدای تو

ای مه تابناک من! چشم به‌ناز وا مکن
این همه لطف می‌رسد از طرف خدای تو

تهران ۱۳۶۹/۵/۱
فضل الله نكولعل آزاد

www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com
Www.lalazad.blogfa.com

نوشته شده توسط فضل الله نکولعل آزاد در شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ |