
ان شاءالله سال ۱۴۰۰ سال شادی برای مردم ایران زمین باشد و تمام مردم دنیا در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنند.

کارت تبریک فوق دقیقا مربوط به صدسال پیش است!
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com

فریاد بیصدا
فریاد بیصدایم مرده درون نایم
در این زمانه بوده، هر دم غم آشنایم
دردی کشیده جانها از فتنهی زمانه
این فتنهجوی بیرحم زنجیر کرده پایم
با حیله نان شب را از سفرهام ربودند
از اوج بینوایی در کنج انزوایم
از بند ماتم فقر روح مرا رها کن
یارب تو چارهای کن این درد بیدوایم
دیگر چه اعتمادی بر دهر میتوان کرد؟
زین مدعای نااهل شد زندگی عزایم
بارید برف سنگین بر کوه اعتمادم
ویرانه شد ز بهمن کاخ امیدهایم
فضل الله نکولعل آزاد
فردیس کرج ۱۴۰۰/۱/۱ ساعت ۱۳/۸ دقیقه
www.lalazad.blogfa.com
www.fazlollahnekoolalazad.blogfa.com
Www.f-lalazad.blogfa.com
Www.faznekooazad.blogfa.com
Www.nazarhayeadabi.blogfa.com
www.nekooazad.blogfa.com
**
.....

درخت زندگی
درخت زندگی بیبرگ و ریشه است
غمم در سینهام چون ضرب تیشه است
مزن با سنگ غم بر سینهی من
نمیدانی دلم از جنس شیشه است؟
فضل الله نکولعل آزاد
فردیس کرج ۱۴۰۰/۱/۱ لحظهی تحویل سال ۱۳۹۹/۱۲/۳۰ ساعت ۱۳/۰۷ دقیقه
*
فضل الله نکو لعل آزاد
بسم الله الرحمن الرحیم. وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونٞ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرٞ لِّلۡعَٰلَمِينَ

سعدی به روزگاران ...
(رئالیستی یا ایدهآلیستی؟)
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه آید روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شبنشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزهداران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مِهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح اینقدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
سعدی شیرازی
☆
گروهی از سینهچاکان ادب فارسی (در چند سایت ادبی گوگل) با نام منتقد ادبی، یکی از سرودههای سعدی شیرازی را آنچنان باحوصله تکهتکه و نقد کردهاند که هرکه علم شعر نداند، گمان میکند، شیخ اجل در ابتدای فراگیری الفبای زبان فارسی و در زمینههای گوناگون ادبی تازه بهدوران رسیدهای ناتوان بوده است. (حشو ملیح در شعر سعدی) (من آن مورم ...)
نقدها آنچنان تند و بیپروا صورت پذیرفته بود که یک لحظه گمان کردم، نقد تازهشاعری در گروه ادبیاتیِ تلگرامی است. دقایقی در بهت و حیرت فرو رفتم تا جاییکه در دل با خود گفتم: اگر اینان وقتی را که در فضای مجازی صرف نقدهای ناشیانهی خود کرده و میکنند، صرف مطالعه میکردند، تاکنون علامهی روزگار شده بودند.
اینکه یک محصول هنری پس از نشر دیگر متعلق به صاحب هنر نبوده، بلکه سند مالکیتش به نام مردم جامعه گره میخورد و هر شخص آگاه میتواند، به نقد آن بپردازد، در آن شکی نیست اما منتقدین محترم میبایست به این نکتهی اساسی واقف باشند که با چه میزان پیشینه اطلاعات ادبی میخواهند، به نقد اثر مراجع ادبی بپردازند!
چند سال پیش در یکی از بهاصطلاح نقدها خواندم، خانمی صریحا گفته بود، حافظ، سارق ادبی است. بسیارخب، ایشان جز اینکه خود را مضحکهی عام و خاص کرده باشد، چه کار دیگری انجام داده است؟
کسی که دلیل وامگیریهای حافظ و دخل و تصرفهای او در سرودههای دیگر شاعران را نمیداند و بهشدت به او حملهور میشود، همان بهتر که تا ابد در جهل خود باقی بماند!
هنر پرظرافت حافظ شیرازی 👇👇👇
(http://lalazad.blogfa.com/post/143)
برخی گمان میکنند، همرتبهی سعدی و حافظ هستند که هرچه دلشان خواست میتوانند بار آن سلاطین شعر کنند!
به کسانی که آنان را از نقد کوتهنظرانهی بزرگان، منع کنند، لقب بیوجود عنایت کرده و در برابر آن خود را شجاع و دانا معرفی مینمایند و این در حالی است که اظهار نظر دربارهی آثار خداوندان سخن حافظ و سعدی کار هر شخصیتی نیست، چه رسد، به اینکه کسی بخواهد، به نقد آن هم بپردازند!
البته اینکه هر ادیب صاحبنظر چهمتقدم و چه متاخر در هر پایه و مایه ممکن است، خطا رود، دور از انتظار نیست، چراکه بهقول معروف؛ انسان بهضرس قاطع جایزالخطا است اما این نکته را به جرات میتوان گفت؛ نقدهای غیراصولی ادیبنمایانِ تازه به دوران رسیده از مراجع سخنی، همچون؛ رودکی، فردوسی، سعدی، عراقی، حافظ و ... نه نشانهی شجاعت و فقاهت، بلکه نشانهی جهالت و سفاهت است!
هنگام سیل انسان عاقل پشت سیلاب توقف میکند تا با اندیشیدن برای خود راه گریزی بیابد اما آدم سفیه، بیمحابا خود را به سیل میزند! بسیارخب، این نشانهی شهامت است یا حماقت؟
در حقیقت چنین بهاصطلاح منتقدان با نقدهای مضحکشان دانستهها و ندانستههای خود را برملا و خود را رسوا میسازند.
در این مبحث تلاش ما بر این است، به ذکر چند نمونه از آن نقدها اشاره کنیم، چراکه اشارت به یکیک آن از حوصلهی این مقال و مجال بیرون است و اعصاب و خیال ما نیز سخت سرنگون!
دربارهی بیت اول فرمودهاند:
((سعدی بایستی میگفت؛
بگزار تا بگریم ...
نه؛
بگذار تا بگریم ...
مگر چیزی جابجا شده که سعدی گفته؛ بگذار
چون "بگزار" بهمعنای اجازه دادن و رخصت دادن است، نه "بگذار" چنانچه خود در سرودهای میگوید:
بگزار تا مقابل روی تو بگذریم!!))
☆
منطق و استدلالی استوار با دقت نظری بسیار!!!
به حق چیزهای ندیده و نشناخته!
اول اینکه؛
فعل امر "بگذار" بهمعنای؛ "اجازه دادن" است، نه "بگزار" اتفاقا علامه دهخدا علاوه بر معنا کردنِ واژهی مورد نظر، همین بیت شیخ اجل را بهعنوان شاهدمثال آورده و میگوید:
گذاشتن:
اجازه دادن. رخصت دادن:
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
(سعدی)
(البته در فرهنگ دهخدا میبایست مطالب فوق را در میان دیگر معانی ذکر شده، جستجو کرد!)
دوم اینکه؛
واژهی مورد نظرشان "بگذار" همین گونه در کتابها بهچاپ رسیده است، نه "بگزار":
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
(سعدی) 👇👇👇

سوم اینکه؛
معنای مصدر «گزاردن»
در فرهنگ دهخدا اینگونه آمده است:
ادا کردن، انجام دادن، بجا آوردن
●
دربارهی مصرع چهاردهم؛
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
به اظهار نظر پرداخته و خرده گرفتهاند؛
از حیث واقعیتگرایی دارای اشکال است که انشاءالله در سطرهای پایینتر پاسخهای لازم داده خواهدشد!
●
دیگری گفته بود؛
احوال آب چشمم؟ یعنی چه؟
بایستی میگفت؛ احوال اشک چشمم!
●
دیگر منتقد باسوادتر از شیخ اجل نیز ضمن تایید گفتار هماندیشان خود با اعتماد به نفسی کامل از وزن هفتمین مصرع ذکرشدهی این استاد عظیمالشان؛
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
نیز ایراد گرفته و در نهایت رضایت دادند که احتمالا با گذشت زمان این اشکال در کتابت وارد شده است.
این شخص تازهوارد همینکه دیده تنور انتقاد آتشین است، برای اینکه از همپالکیهایش عقب نماند، با اعتماد به نفسی شگرف خمیر نقد را چسبانده؛
((در مصرع هفتم؛ "بگذاشتند" در وزن شعر دو بخش(!) کم دارد. شاید اینچنین بوده:
بگذاشتهاند و ما را در دیده آب حسرت
و یا؛
بگذشتهاند و ما را در دیده آب حسرت
که احتمالا اشکال وزنی از سوی کاتبان بوده است))
☆
همانطور که خودشان غیرمستقیم اعتراف کردهاند، ایشان تقطیع عروضی را با بخش کردن دوران ابتدایی دبستانی اشتباه گرفتهاند. یعنی بهزعمشان تقطیع؛ ("بُگ" "ذاش" "تَند") درست است و این در حالیاست که تقطیع؛ (بُگ ذا ش تن د) صحیح است و ایشان تفاوتی میان هجاهای کوتاه و بلند و کشیده قائل نشده و هجاهای کشیده را مد نبخشیدهاند، همانطور که از نمونههای پیشنهادی ایشان که میان "بگذاشتهاند" و "بگذشتهاند" تفاوت نگذاشتهاند، میتوان به این واقعیت دست یافت!
●
سرتان را به درد نیاورم، نقدهای بهاصطلاح فنیادبی منتقدان لحظهبهلحظه بیشتر و بیشتر شد تا جاییکه گویا همه با هم متفقالقول شده و به این نتیجه رسیده بودند که سعدی شاعری بیتعمق است و سرتاسر سرودهاش دارای اشکال اساسی!
گاه با خود میاندیشم؛ اگر سعدی در طول شاعری خود تنها چند تن از این چنین منتقدان باریکبین و نکتهسنجی را در اختیار داشت، بدون تردید به اوج کلام میرسید و تمامی عیوب ادبیاش برطرف میشد اما ای دریغا ای دریغ ... عمرش کفاف نداد تا شاهد چنین روزی باشد!
البته باز جای شکرش باقی است، نگفتند؛ سرتاسر غزلیات، دیوان اشعار، پندها، بوستان و گلستان دارای اشکال اساسی است!
●
منتقدی دیگر در ادامه فرموده:
((یعنیچه: "الا" بهروزگاران؟
سعدی باید میگفت؛ "حتا بهروزگاران"
این اشتباه بزرگ از سعدی بعید است! برای چه خواسته مهر کسی را از دل بیرون کند که دوستش داشته؟ یعنی این شاعری که او را حکیم خطاب میکنند، نمیدانسته این ناجوانمردی و دور از انصاف است؟ یعنی نمیدانسته، عشق با گذر زمان از دل بیرون نمیرود؟!!))
☆
حکم را ملاحظه فرمودید؟ اینجاست که بحث فنی میشود و تکلیف سعدی روشن! بههمین راحتی، تنها با یک فتوای سادهی ادبی بدون توجیه علمی! اینکه چه باید بگوید و چه نباید بگوید!
●
دیگری نقد کرده بود:
((بله، موافقم! بزرگان ادب فارسی درست گفتهاند؛ سعدی بیدقتی کرده که گفته؛ "الا به روزگاران" باید مانند شاعر معاصر میگفت:
گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم:
بیرون نمیتوان کرد "حتا به روزگاران"))
☆
حال این انسان شریف خبر ندارد، سلطان سخن سعدی گرانمایه و امثالهم مراجع کل دانشگاههای ادبیاتی کشور ایران و دیگر کشورهای فارسیزبانند و شاعران و ادیبان فارسیزبان منکر این واقعیت نیستند و خود بهتر میدانند که نمیتوانند، به این آسودگی به نقد آثار استادِ سخن، سعدی شیرازی بپردازند، مگر اینکه بخواهند، ذوق خود را بیان کنند! ایشان بهگونهای شعر حکیم بزرگ سعدی را نقد کردهاند که گویی با شعر یک طفل دبستانی روبرو شدهاند.
منتقد گرامی بداند که اصولا ایشان از سعدی ایراد نگرفته، بلکه تنها ذوق خود را در معرض نمایش قرار دادهاند! قطعا این فرهیخته بهتر از ما میدانند که سعدی بیگدار به آب نمیزند. آنهم استاد ادیبی که در دانشگاهها همیشه از مقام سعدی تجلیل کرده است.
●
دیگری گفته بود؛
((معشوقهای که به سعدی خیانت کند و به دیگری دل بندد و بعد متواری شود، نتیجهاش همین میشود. سعدی چرا نباید او را فراموش کند؟ مسلم است که میبایست مهرش را از دل بیرون کند!))
☆
توهّم پشت توهّم!
بله، چنانچه خیانتی در کار باشد و سعدی بخواهد، او را فراموش و مهرش را از دل بیرون کند، گناه کبیرهای مرتکب نشده و نباید در غم از دست دادن کسی که او را زمانی دوست داشته، روح خود را بیازارد و تا ابد بگرید! بر فرض مثال، سعدی از معشوقهاش خاطراتی لطیف و مهرآمیز دارد و میبایست آن را از دل بیرون کند و به باد فراموشی بسپارد و بهخوبی میداند که دل کندن ناگهانی میسر نیست، از این روی اگر بگوید؛
(بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران)
اشتباه نکرده اما منتقد عزیز بداند اینها تماما فرضیات است. ما از سرودهی ایشان همینقدر درمییابیم که مضمون مورد نظر سعدی جدایی بوده، نه بخاطر مرگ کسی یا قهر و خیانت! چیزی روشن نیست، بنابراین تنها از روی حدس و گمان میتوان نظر داد. منظور سعدی میتواند این هم باشد؛
《اگر هم کسی بخواهد، مهری را که ذرهذره وارد دلش شده، به زور از دل بیرون کند، این امر بهطور ناگهانی میسر نیست. چون آرامآرام وارد شده، بیرون کردنش نیز میبایست آهستهآهسته صورت پذیرد》
●
دیگری میگفت:
((سعدی اشتباه کرده، گفته؛
سعدی بهروزگاران «مِهری» نشسته در دل
باید میگفت؛
سعدی به روزگاران «داغی» نشسته بر دل))
☆
بسیارخب، چه داغی؟ خواننده که علم غیب ندارد و در اینباره چیزی نمیداند!
وانگهی کدام داغی است که "آرامآرام" یا بهقول شاعر، "بهروزگاران" بر دل مینشیند؟
به حق حرفهای نسنجیده!
پرواضح است، سعدی در شعر خود صحبت از "جدایی" کرده، نه "مرگ" اینکه معلوم نیست، دلیل جدایی چیست. آیا ترک کردن عاشق است یا خیانت و متواری شدن یا مرگ معشوقهای یا عزیز از دسترفتهای و یا ...
شنونده یا خواننده همین قدر میداند، منظور سعدی "جدایی" است و این توهّم برخی از شنوندگان یا خوانندگان است که بهزعمشان، معشوقهای در کار بوده و به سعدی خیانت کرده و سپس متواری شده یا با سعدی خداحافظی کرده و یا همسر یا پدر و مادر یا یکی از اعضای خانوادهی سعدی فوت کرده و شاعر را بر آن داشته تا دربارهاش شعری بسراید!
●
یکی دیگر گفته بود؛
((سعدی چرا گفته؛ "الا" بایستی میگفت؛ "الی" ضمنا نباید میگفت؛ "سعدی به روزگاران" باید میگفت؛
آری به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمیتوان کرد آن را به روزگاران))
☆
نقد پشت نقد و تکالیف پشت سر هم، بدون وقفه تاکید و ابلاغ میشود!
واقعا نمیدانم، چه بگویم! آیا کسی که بهمعنای دو واژهی "الّا" و "الی" واقف نباشد، در این زمینه حق اظهار نظر دارد؟
●
برخی دیگر گفته بودند؛
((هدف سعدی این بوده تا مهر از دسترفتهی خود را فراموش کند. آخر چرا؟ این دیگر چه کار زشتی است؟))
☆
ملاحظه فرمودید؟
آخر میان این همه بهاصطلاح منتقد یک روشنفکر نباید به نقاد اعتراض کند و بگوید؛ سعدی چرا و به چه دلیل باید بخواهد تا با گذشت زمان مهر عزیز از دسترفتهی خود را از دل بیرون کند؟ این تعابیر و تفاسیر چیست؟ مگر سعدی خدای ناکرده از شدت غم از دست دادن عشق خود یا هر کس دیگر دچار ناراحتیهای فکری شده یا اینکه عقلش را به کل از دست داده؟ خود در سرودهای میگوید:
عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
حالا بیاید و بگوید؛ باید بدون دلیل مهر عزیز از دسترفتهام را با گذر زمان از دل بیرون کنم و به دیگری دل ببندم و ...
آیا این نوع برداشت از سرودهی حکیم سعدی بیحرمتی به او و دور از ادب و دانش نیست؟
همانطور که در سطرهای بالاتر عرض شد: این کار زمانی میسر است که سعدی از شخص مورد نظر خود متنفر باشد و بخواهد خاطرات گذشتهای را که با او داشته، بهباد فراموشی بسپارد اما این هم مانند دیگر اظهار نظرها تنها یک فرضیه است.
معنای بیت مورد بحث ما میتواند، در مورد ارزش نشستن مهر در دل نیز باشد، بدین معنا که؛ مهر چیزی نیست که بتوان آن را به راحتی از دل بیرون کرد! در حقیقت هرکس به ظن خود چیزی میگوید!
●
حال آنکس که این دوبیتی؛
گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم؛
بیرون نمیتوان کرد حتا به روزگاران
را به عنوان جایگزین کردن بیت مورد نظر ما پیشنهاد داده باید بداند؛ بیت ذکر شده با ویژگیهایی که دارد، نمیتواند، جای بیت مورد بحث ما (سعدی به روزگاران ...) را بگیرد. چراکه اصولا مستقل نبوده، بلکه ابتر و از حیث معنوی نارسا است! بدیهی است، از ایننظر وابسته است، که تا کسی این بیت معروف سعدی؛
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
را به آن سنجاق نزند، نمیتواند، معنای (گفتی به روزگاران ....) را دریافت کند. ابتر از این نظر که منظور شاعر و مقصد "مهر" در شعر مشخص نیست. یعنی؛
اول اینکه؛ (گفتی به روزگاران)
بسیارخب، چه کسی گفت؟ منظور شاعر یا شخص مورد نظر خود است، یا صاحب اصل بیت یعنی؛ "شیخ سعدی" اما شعر این چیزها را نمیگوید، بلکه دانستهی ما چنین چیزی را دریافت و بیان میکند.
دوم اینکه؛ (مهری نشسته)
بسیارخب، کجا نشسته؟ مقصد مشخص نیست و البته میدانیم "در دل" اما این را سعدی میگوید، نه آن بزرگوار گرامی!
سوم اینکه؛ (گفتم) به چه کسی گفتی؟ همه میدانیم منظورِ شاعر یا شخص مورد نظر خودشان است و یا "سعدی علیه الرحمه، اما سروده این را نمیگوید!
چهارم اینکه، (بیرون نمیتوان کرد)
بسیارخب، از کجا نمیتوان بیرون کرد؟ همه میدانیم، "از دل" اما این را سعدی میگوید، نه آن بزرگوار گرانمایه!
تغییر مصرع فوق، ذوق شخصی ایشان بهشمار میرود و قطعا مربوط به نقد سرودهی حضرت سعدی نمیشود، چراکه خود، بهتر از ما میدانند، سعدی در چه جایگاه و مقام بلندپایهای قرار دارند!
صد البته چون ما از شرایط آن زمان شیخ اجل خبر نداریم و مضاف بر آن نمیتوانیم، جای سعدی نیز قرار بگیریم، بنابراین کسی نمیتواند، بهطور دقیق حکم براند!
دیگر اینکه، در معنا کردن سرودههای سعدی هیچکس ایجازهای معروف او را در نظر نمیگیرد. اگر کسی آثار سعدی را با تعمق مطالعه کرده باشد، بهخوبی درمییابد؛ سعدی بهمنظور فصیح کردن کلام، دارای ایجازهایی است که این ایجازها گاه موجب تعقید در درک معنا میشود و این بدان معناست که از سعدی بزرگ بههمین راحتی نمیتوان ایراد گرفت!
حال اگر بخواهیم مبنا را بر ایجاز سعدی قرار دهیم، باید با ذکر نمونه، منظور خود را افاده کنم:
سعدی در بوستان خود، (باب اول؛ عدل و تدبیر و رای
بخش شانزده؛ حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبتشان) میگوید؛
یکی بر سر شاخ بن میبرید
خداوند بستان نظر کرد و دید
و این در حالی است که مصرع اول بیت فوق نیاز به عبارات: (نشسته بود یا ایستاده بود و ...) دارد! یعنی مثلا؛ یک نفر بر سر شاخه نشسته بود و داشت همان شاخه را از ریشه میبرید و با ایجازی (به قرینهی حالی "معنوی") که صورت پذیرفته، درک معنا کمی سخت میشود اما با همین ایجازها شگفتی و شاهکاری عظیم خلق کرده است.
این بیت شیخ را در غزل شمارهی ۹۶ مشاهده بفرمایید که دربارهی آن میتوان گفت؛ افراط شاعر در ایجاز، موجب بهوجود آمدن تعقید در معنا شده است:
ز هرچه هست گزیر است و ناگزیر از دوست
بهقول هرکه جهان مهر بر مگیر ای دوست
ایجازهای سعدی در نزد ادیبان مشهور است اما جایجای به منظور فصاحت کلام، چنان سخن را موجز میکند که از حوزهی ادراک آدمی فاصله میگیرد و فهم معانی مشکل میشود.
شاعر در مصرع اول میگوید؛
از هرچه که در جهان وجود دارد، میتوان گذشت اما دوست را نمیتوان نادیده گرفت و همانطور که مشاهده فرمودید؛ ضمن اینکه؛ حرف "و" عطف، بَلاغی است و نقش "اما" را ایفاء میکند، بسیاری از واژگان نیز حذف شده است.
و در مصرع دوم؛
سعدی بهمنظور ایجاز کلام از بیان دو تا سه واژه چشم پوشیده شده و آن را حذف کرده است.
یعنی؛ (بهقول هرکه در جهان هست) یا؛ (وجود دارد) که واژهی "در" و فعل "هست" یا فعل مرکب "وجود دارد" به قرینهی حالی [معنوی] حذف شده که اینگونه موارد را فقط یک ادیب حرفهای درمییابد!
در اینجا هم چنین پدیدهای روی داده، سعدی در بیت ماقبل؛
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
میگوید؛
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
اینطور بهنظر میرسد، سخنان فوق دربارهی نه بیرون راندن مهر از دل، بلکه فراموش کردن غم واقعه است. یعنی اینکه چگونه باید خاطرات گذشته، بیتابیها و بیقراریها را کمکم از خود دور کرد و غمِ از دست دادن عشقی را که ذرهذره در دل جایگزیده، آرامآرام به باد فراموشی سپرد و اگر برخی معتقدند؛ سعدی دربارهی مرگ عزیز از دسترفتهاش سخن میگوید، باید عرض کنم میتوان اینگونه هم معنا کرد؛ پذیرفتن تدریجی مرگ عزیز از دسترفتهای و اندکاندک بهبود یافتن حالت روحی داغدار!
حال گروهی که معتقدند؛ مرحوم سعدی بویی از وفا نبرده و میخواهد، بدون دلیل با بیرون کردن مهرِ عزیزِ از دسترفتهاش از دل و جان خود، به دیگری دل ببندد، بیآنکه خود بدانند، خود را تباه ساختهاند!
باز بر فرض مثال اگر منظور سعدی این باشد که با گذشت زمان مهر در دل آدمی کمرنگ و کمرنگتر میشود، دروغ عرض نکرده است!
منتقدی که در سطرهای بالاتر گفته بود؛ این مصرع سعدی از حیث واقعیتگرایی دارای اشکال است، بداند که اتفاقا عکس نظریهاش صادق است. شیخ اجل حضرت سعدی علیهالرحمه رئالیستی اندیشیده و واقعیت را در نظر گرفتهاند و موافقان مصرع؛
(بیرون نمیتوان کرد حتا به روزگاران)
رویایی و ایدهآلیستی!
یک سوال؛
کدام عاشق را سراغ دارید که پس از جدایی، عشقش کمرنگ و کمرنگتر نشده باشد؟ این نوعِ خلقت پروردگار است که آدمی با فراموش کردن گذشتهی خود و کمرنگ شدن مهر در سینهاش کمکم غبار غمها را به باد فراموشی بسپارد. اگر چنین نبود، هیچ انسانی با مرگ یا جدا شدن از همسرش که او را دوست داشته، نباید همسر دیگری اختیار میکرد یا میبایست کسی با مرگ یکی از عزیزان خود تا دم مرگ دائما در حال بیقراری و ناله و زاری باشد! درست است که خاطرات گذشته اجازه نمیدهد تا عشق و مهر بهطور کامل از دل بیرون رود اما باید دانست، قطعا کمرنگ و کمرنگتر میشود و چون ما نمیدانیم، منظور سعدی از جدایی چه نوع جدایی است لذا نمیتوانیم، به درستی قضاوت کنیم و به اظهار نظر بپردازیم.
بنابراین جایگزین کردن "حتا" بهجای؛ "الّا" تنها ذوق شخصی شاعر بهشمار میرود!
حال ممکن است، منتقدان دروغین فوق که در سایتهای گوگل دربارهی شیخ سعدی سر و صدا و هیاهو و جنجال بپا کردهاند، ناراحت شوند که چرا نقدهایشان مورد انتقاد دیگران قرار میگیرد!
من در طول مطالعههای ادبیام، همیشه اعتقادم بر این بوده، کسی که آثار بزرگان سخن را بیمحابا نقد میکند و از این کار شرم و ابایی ندارد، میبایست خود نیز نقدپذیر باشد و در این راه تفاوتی نیز میان شخصیتهای منتقدان قائل نیستم!
نهاینکه کسی حق ندارد، در آثار بزرگان غور و غوطه زند و نظری ارائه دهد، نه! ابدا چنین پدیدهای مورد نظر من نیست اما دستکم میبایست در زمینهی مربوطه دارای اطلاعات و دانش کافی باشد و بیگدار به آب نزند که خود را ضایع کند و صدالبته این نکته چون روز بارز است که گاه بزرگان اهل ادب نیز در تفسیر شعرهای متقدمان دچار اشتباه میشوند!
☆
بله، ذکر "حتا" بهجای 'الا" بهقول خود شاعر با نوعی ذوق همراه بوده، نه ایراد گرفتن از حکیم سعدی شیرازی!
همچنانکه خود در《رستاخیز کلمات. صفحهی ۳۹۵ انتشارات سخن سال ۱۳۹۱》دربارهی طبع لطیف مردم فارسیزبان که منجر به تغییر واژگان در سرودههای شاعران متقدم میشود، از جمله؛ تغییر بیت معروف سعدی از (کز سنگ گریه آید) را به (کز سنگ ناله خیزد) این شاعرِ ادیب مثال میزند، میگوید:
《کمتر فارسیزبانی است که چند بیت شعر فارسی در حافظه داشته باشد و یکی از برجستهترین محفوظاتِ او این بیت شیخِ اَجَلّ سعدیِ شیرازی نباشد:
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداعِ یاران
این بیت به همین صورتی که نقل کردم بر سرِ زبانهاست، یعنی کز سنگ ناله خیزد و از عجایب اینکه در هیچ یک از نسخههای اصیل و قدیم دیوانِ او به این صورت دیده نمیشود. در تمام نسخههای کهن و اصیل «کز سنگ گریه آید» است و باید پذیرفت که سعدی نیز به همین صورت گفته است. این تصرّفِ هنرمندانهی ذوقِ جامعه بوده است که صورت «کز سنگ ناله خیزد» را جانشین سخن سعدی کرده است》
☆
اما جسارتا برخلاف فرمایش این بزرگوار، این تغییر نه هنرمندانه بوده و نه ذوق جامعه و چنانچه پیشزمینه و توجیهی باشد، برای تغییر "الا" به "حتا" که کمکم در افواه جای افتد، باید عرض کنم؛ ابدا ایدهی جالبی نیست. ضمنا عبارت "ناله خیزد" هم از ذوق سلیم شخصِ سعدی است! چراکه "ناله" و "خیزد" نیز از یکی از مصاریع سعدی اخذ شده است. منتها با جابجایی در دو عبارت:
سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید
سعدی مایل بوده، واژگان "ناله" و "خیزد" را در همان غزل بکار برد، نه در غزل مورد بحث ما یعنی؛ (بگذار تا بگریم) چون دقیقا "گریستن" مد نظر سعدی بوده، نه "نالیدن" و در همین غزل سعدی خود بدان اعتراف کرده که انشاءالله در سطرهای پایینتر بدان اشارت خواهد شد!
ضمنا عبارت (ناله خیزد) تقریبا با (گریه آید) هممعنا است. عبارت اول از حیث آهنگ لطیفتر از عبارت دوم است اما سعدی که خود قبلا در سرودههایش از آن عبارت با اندک جابجایی سود جسته، قطعا از وجود چنین پدیدهای غافل نبوده و چون سخن از گریستنِ خود بوده، خواسته در شعر خود از جملهی (کز سنگ گریه آید) بهره جوید و میبایست حرمت شیخ اجل را نگاه داشت و رعایت امانت کرد.
همانطور که میدانید، هیچ واژهای از حیث معنا دقیقا مانند دیگر واژه نیست، چون اگر چنین بود، یک واژه به شمار میرفتند، نه دو واژه! یعنی مترادفها از همه لحاظ شبیه یکدیگر نیستند. بنابر این مصادر "نالیدن" و "گریه کردن" نیز از این قاعده مستثنی نبوده و هر دو تحقیقا و دقیقا یک معنا را افاده نمیکنند!
لغتنامهی دهخدا
نالیدن
زاریدن. با آواز بیان اندوه خویش کردن
(حاشیهی برهان قاطع. چاپ معین)
فریاد و فغان کردن. گریستن
(آنندراج)
*
لغتنامهی دهخدا
گریه کردن
اشک ریختن. گریستن
(آنندراج)
☆
پس با توجه به هر دو معنا از "نالیدن" بیشتر معنای "فریاد و فغان کردن" اراده میشود تا گریستن. چون نالهی بدون گریستن نیز وجود دارد اما سعدی خواسته توجه مخاطبین خود را تنها به گریهی خود معطوف دارد، نه بیان کردن اندوه دل و شکوه و شکایت، چنانچه خود در همین غزل در دو مصراع جداگانه میگوید؛
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران (یعنی؛ ناله سر ندادم)
پس سعدی خواسته تنها بگرید، بدون اینکه نالهای سر دهد و اندوه دل را بیان کند. بهعبارتی دیگر؛ منظورش این است؛ غمها را در سینه نگاه داشتم، خون دل خوردم اما دردم را به کسی نگفتم و تنها گریستم!
برای همین است که (ناله خیزد) را نمیتوان مدنظر شیخ سعدی دانست! (البته این نظر شخصی من است و به دیگر نظرها نیز احترام میگذارم!)
و در بخش دوم مطالب ایشان باید عرض کنم؛ اصولا منظور مرجع ادبی فارسیزبانان حضرت سعدی علیه الرحمه این نبوده که شکاف برداشتن سنگ در همه اوضاع با جاری شدن آب همراه است و آبِ فوران کرده، استعارهای برای گریه بهشمار میرود، بلکه سعدی خواسته این منظور را افاده کند که در روز خداحافظی یاران و عزیزان حتا سنگ هم که مظهر سختی و بیرحمی است، دلش میشکند و به گریه میافتد، چه رسد، به آدمی که دلش از سنگ نیست و در چنین مواقعی زودرنج، بیتاب و بیقرار و دارای دلی نازک است! با نگاهی دیگر منظور سعدی از "سنگ" همانا "دلِ سنگ" است!
در ادامه میفرمایند:
《به لحاظِ معنایی هم، شکاف برداشتن سنگ در همه احوال ملازم با جاری شدن آب و مجازاً گریه نیست. درست است که در بعضی آیات قرآن کریم و در داستان موسی از شکافتن سنگ آب برمیجوشد اما در همهجا و همهوقت چنین نیست. وقتی میگوییم کز سنگ ناله خیزد، از امری جهانی و عامّ سخن گفتهایم و هر سنگی که بشکند، نالهاش قابلِ شنیدن است. تصوّر میکنم، سعدی، در سرودن این بیت نظر به همان مصادیقی داشته است که در آنها از شکستن و شکاف سنگ، آب بیرون میجوشیده است اما جامعه در تجربهی تاریخی و هنری خود چشماندازِ دیگری داشته است که بر معیارِ آن، شعر سعدی را مورد تصرّف هنرمندانهی خود قرار داده و به تعبیرِ صورتگرایانِ روس یک مایگانی را جانشینِ مایگانیِ دیگر کرده است و فرمِ درونیِ شعر را کمالِ بیشتر بخشیده است و یک هنرسازه دیگر را «انگیزشِ» بیشتر داده است.
در بیت مورد بحث، تصویری که سعدی آفریده است دو مشکل اساسی داشته است که ذوق جامعه آن را حل کرده است: تلفّظ «کز سنگ گریه» که در آن دو "گ" پشتِ سر هم قرار میگیرد، مانع از روانیِ شعر است. اما وقتی بخوانیم (کز سنگ ناله) " گ" و "ن" در کنار هم تلفظِ بسیار روان و دلپذیری دارد و موسیقی شعر به کمال میرسد. اینجا ذوقِ جامعه، در قلمروِ فرمِ بیرونیِ شعر تصرف کرده و آن را به سخنِ صورتگرایانِ روس انگیزش بیشتر بخشیده است》
☆
اصولا بحث سعدی، ربطی به ماجرای حضرت موسا و آب برخاستن از سنگ ندارد و مضاف بر آن دربارهی شکسته شدن سنگ و صدای ناله برخاستن از آن هم نیست. ایشان در این زمینه چطور با اطمینان خاطر سخن بر زبان میرانند؟ سعدی میگوید؛
کز سنگ گریه آید روز وداع یاران
یعنی؛ در روزِ خداحافظیِ یاران، حتا سنگ سخت نیز بهگریه میافتد. نه اینکه میشکند و از درد شکستن ناله سر میدهد که ای داد، فریاد، خرد شدم و ...!
اگر منظور سعدی این باشد (یعنی استعارهی خود را از ماجرای حضرت موسا دریافت کرده باشد) که باید عرض کنم؛ این استعارهای سست، بارد و بینمک از آب درمیآید.
حال ممکن است، با تغییر دادن "گریه آید" به "ناله خیزد" خوش ننشستن "گ" در پایان "سنگ" و ابتدای "گریه" از میان برود اما سعدی در اینجا نگاه اندیشمندانهی خود را به بیان احساس و اندیشهی خود معطوف داشته، نه زیبایی آهنگ! یعنی؛ عامدا قید خوشآهنگی را زده و به بیان احساس خود روی آورده و صد البته در کارش نیز موفق بوده است. چراکه، او که خود استاد واجآرایی است، بهتر میدانسته که وجود دو "گ" در کنار هم میتواند، موجب خوش ننشستن "سنگ" و "گریه" در کنار هم شود اما خوشآهنگی را قربانی بیان احساس و اندیشهی خود کرده است. بنابراین هرگز تصرف مذکور، تصرفی هنرمندانه نبوده و مهمتر اینکه، نمیتوان آن را به حساب ذوق جامعه دانست!
●
یک نکتهی مهم دیگر اینکه؛ در برخی از نسخهها؛ (بگذار تا بگرییم) آمده و در برخی نسخ دیگر؛ (بگذار تا بگریم) اما کدام نظر سعدی بوده است؟ اگر از من بپرسید، به جرات میگویم؛ بدون کوچکترین تردید "بگریم" مد نظر استاد سخن سعدی بوده است، نه "بگرییم" آنهم به دو دلیل،
اول اینکه؛
در اینجا سعدی از گریهی خود سخن بر زبان میراند، نه گروهی خاص! چنانچه در گذشتهتر میگوید
با ساربان بگویید احوال آب چشمم!
در اینجا مشخص میشود که گریهی شاعر جنبهی شخصی دارد، نه عمومی!
دوم اینکه؛ سعدی به دوری بودن وزن؛ (مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن مضارع مثمن اخرب) اعتقادی نداشت و اگر هم معتقد بود که نبود، به منظور لطافت بخشیدن بیشتر در وزن شعر، به آن پایبند نبوده و در این زمینه بسیار حساس بود. با تحقیق و تفحص دریافتم سعدی در کلیات خود در بیست غزل که تعداد ابیات آن مجموعا ۲۱۷ بیت میشود، در هیچ شعری، پایان بند اول را به هجای کشیده مختوم نکرده، مگر اینکه به همزهی بعد وصل کرده باشد که این عدم اعتقاد او را به دوری بودن وزن مذکور بیشتر جلوه میدهد! (از همین روی؛ "بگرییم" و "حتا" به منظور عدم لطافت وزنی (مفعول فاعلاتن ۴ بار) با معیارهای عروضی سعدی سر سازگاری نداشته، هرچند که از حیث وزن ذکر هر دو ایرادی ندارد.
به تکرار استدلال خود میپردازم؛ "بگرییم" به همزه وصل نمیشود و "ح" در "حتا" نیز نمیتواند، به "د" در فعل "کرد" اتصال یابد) و یا اینکه، سعدی سهواجیهای انتهای مصاریع را با "ن" بهپایان رسانیده که این اقدام از امتداد مصوت بلند (یا ارزش زمانی) ماقبل خود میکاهد که همین نیز موجب لطافت بیشتر در وزن شعر میشود. مانند؛ (خوبرویان، شبیخون، نوشین، جانان) و انشاءالله در پایان همین مقالت با ذکر نمونههایی به آن اشارت خواهیم کرد اما اجازه دهید در وهلهی اول توضیح کوتاهی دربارهی این وزن ارائه کنیم!
وزن دوری چیست؟
وزن دوری یا متناوبالارکان، وزنی است كه هر مصراع آن از دو بند تشكیل میشود و دو بند زوج دیگر تکرار وزنی همان دو بند فرد است. در حقیقت هر نیممصرع حكم همان یك مصراع را دارد. مانند؛ مفعول فاعلاتن
هر وزن دوری دارای ارکانی متناوب است اما هر وزن متناوبالارکان را نمیتوان یک وزن دوری تلقی کرد.
وزنهایی دوریاند که هر مصرع آن، حداقل میبایست دارای چهار رکن باشد تا بتوان آنرا به دو بخش تقسیم کرد.
نکتهی بسیار مهم و اساسی این است که در پایان رکن متناوب دوم هر نیممصراع، درنگ یا توقفی وجود دارد که میتواند آخرین هجای آن از بلند به صورت کشیده بیان شود. مانند:
باشد که باز «بینیم» دیدار آشنا را
(حافظ شیرازی)
همانطور که ملاحظه فرمودید؛ هجای آخر «بینیم» کشیده ادا شده است که نشان از دوری بودن وزن دارد اما اگر کسی دقیقا و تحقیقا به کنکاش و تفحص در آثار سعدی بپردازد، به وضوح مشاهده خواهد کرد که سعدی هرگز میان دو بند مصرع از هجای کشیده بهره نبرده، مگر آن را به همزه وصل کرده باشد و یا ...
توضیح اینکه، از آنجا که ذکر هر بیست غزل در این مقاله میسر نبود، لذا تنها به ذکر مطلع غزلهای مربوطه اشاره میکنیم تا چنانچه تحقیقکنندهای مایل بود، در این زمینه به اطمینان کامل دست یابد، با مطلعهای ذکرشده، غزلهای مربوطه را پیگیری کند:
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را
خوش میروی به تنها تنها فدای جانت
مدهوش میگذاری یاران مهربانت
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد
دریای آتشینم در دیده موج خون زد
با کاروان مصری چندین شکر نباشد
در لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد
ور گویمت که ماهی مه بر زمین نباشد
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
خاک وجود ما را گرد از عدم برآید
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم
وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه آید روز وداع یاران
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی درده می شبانه
ای باد بامدادی خوش میروی به شادی
پیوند روح کردی پیغام دوست دادی
چون است حال بستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری
عمری به بوی یاری کردیم انتظاری
زآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری
هر سلطنت که خواهی میکن که دلپذیری
در دست خوبرویان دولت بود اسیری
عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی
وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن که دارد با دلبری وصالی
صاحب نظر نباشد در بند نیک نامی
خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
نشنیدهام که ماهی، بر سر نَهَد کُلاهی
یا سرو با جوانان، هرگز رَوَد به راهی
●
مصاریع زیر مربوط به استخدام واژگانی است که هجای آخر پایانی مصاریع آن به "ن" مختوم و عمل تقلیل در مصوت بلند ماقبل "ن" انجام شده است. (توضیح اینکه این بخش بسیار تخصصی است)
پیغام وصل (جانان) پیوند روح دارد
مشغول عشق (جانان) گر عاشقی است صادق
در روز (تیرباران) باید که سر نخارد
کز دست (خوبرویان) بیرون شدن نیارد
بازم به یک (شبیخون) بر ملک اندرون زد
با تیر چشم (خوبان) تقوا سپر نباشد
تو مست خواب (نوشین) تا بامداد و بر من
کز خوان (پادشاهان) راحت بود گدا را
بازآ و جان (شیرین) از من ستان به خدمت
در کار (نازنینان) جان نازنین نباشد
ای صبح (شبنشینان) جانم به طاقت آمد
سعدی به (روزگاران) مِهری نشسته در دل
من ترک مهر (اینان) در خود نمیشناسم
بشکیبد اسب (چوبین) از سیف و تازیانه
ور نه به شکل (شیرین) شور از جهان برآری
یا مشک در (گریبان) بنمای تا چه داری
در بند (خوبرویان) خوشتر که رستگاری
ملک آن توست و (فرمان) مملوک را چه درمان
ای باد صبح (بستان) پیغام وصل جانان
گر یار با (جوانان) خواهد نشست و رندان
سعدی نظر (بپوشان) یا خرقه در میان نه
چون است حال (بستان) ای باد نوبهاری
ای دردمند (مفتون) بر خد و خال موزون
قدر وصالش (اکنون) دانی که در فراقی
چند از حدیث (آنان) خیزید ای جوانان
تا در هوای (جانان) بازیم عمر باقی
حور از بهشت (بیرون) ناید تو از کجایی
چون رزق (نیکبختان) بیمحنت سؤالی
همچون بر آب (شیرین) آشوب کاروانی
گر جوهری به از (جان) ممکن بود تو آنی
ابری که در (بیابان) بر تشنهای ببارد
باز از شراب (دوشین) در سر خمار دارم
وز باغ وصل (جانان) گل در کنار دارم
در دست (خوبرویان) دولت بود اسیری
یا سرو با (جوانان) هرگز رَوَد به راهی
سروِ بلندِ (بُستان) با این همه لطافت
هر روزش از (گریبان) سر بَرنَکرد ماهی
روزی چو (پادشاهان) خواهم که برنشینی
خیلی (نیازمندان) بر راهت ایستاده
از حالِ (زیردستان) میپرس گاه گاهی
●
در این بخش به ادغامهای همزه توجه بفرمایید که از هجای کشیده بهره نبرده، مگر اینکه آن را به همزه وصل کرده باشد:
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
دیوانگان نترسند از صولت قیامت
چون گل روند و آیند این دلبران و خوبان
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
هر جا که عاقلی بود این جا دم از جنون زد
ما را نظر به خیرست از حسن ماهرویان
هر کو به شر کند میل او خود بشر نباشد
در پایهی جمادست او جانور نباشد
ور نه به هیچ تدبیر از تو گذر نباشد
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
بی شک نگاه دارند از فتنهی زمانت
ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
او را نمیتوان دید از منتهای خوبی
ما خود نمینماییم از غایت حقیری
ما نیز توبه کردیم از زاهدی و پیری
کامروز آتش عشق از وی نبرد خامی
شیراز در نبستهست از کاروان ولیکن
ما را نمیگشایند از قید مهربانی
خرم تنی که محبوب از در فرازش آید
همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه
خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی
●
سعدی در این وزن آنچنان از حیث لطافت سنگ تمام گذاشته که حتا حاضر نشده، مصاریع شعر خود را به هجای کشیده مختوم سازد اما در این سهمصرع به طور استثنا در پایان مصاریع (و نه در میان دو بند فرد و زوج) از هجای کشیده بهره برده (که البته در پایان رکن آخر هر وزن بهره بردن از هجای کشیده هیچ اشکالی ندارد اما در اینجا بحث بر سر بهره نبردن سعدی از هجای کشیده در پایان دیگر مصاریع وزن مذکور است) که همگی به "ت" مختوم شدهاند. این حقیر معتقدم؛ سعدی از اینکار منظوری داشته که در پی تحقیق و توجیه علمی آن هستم. که یکی از توجیهات علمی این است که در دو ساکن آخر نیز عمل تقلیل انجام شده اما چنانچه به یک ساکن هم ارتقا یابد باز دارای مدّ و کشیده است اما همین در نظر سعدی لطیف آمده است.
هر درد را که بینی درمان و چارهای هست
روی امید سعدی بر خاک آستان است
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت
که از سر اجبار چنین کرده است و صد البته همانطور که در چند سطر بالاتر عرض شد، اشکالی بر آن وارد نیست و کاملا صحیح است اما بد نیست بدانیم، سعدی این اقدام را در وزن (مفعول فاعلاتن) فقط و فقط در همین سه مصرع انجام داده است!
●
در این بخش نیز با تقلیل در مصوت بلند قبل از "ن" چنین آورده است. سعدی که میتوانسته از هجای کشیده بهره برد، نبرده و نمونههای ذکر شده بر عدم پایبند بودن او به دوری بودن وزن مفعول فاعلاتن صحه میگذارد!
چند از حدیث آنان خیزید ای جوانان
ای دردمند مفتون بر خد و خال موزون
دیگر کسش نبیند در بوستان خرامان
ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
●
در این یک بیت نیز بهجای بهره بردن از "ای" از "کسره سود جسته که البته ربطی به بحث ما ندارد!
یا سَعْدُ کَیْفَ صِرْنا فی بَلدَةٍ هَجَرْنا
مِن بَعْدِ ما سَهِرْنا وَ الاَیْدی فِی العِناقِ
بعد از عراق جایی خوش نایدم هوایی
مطرب بزن نوایی زان پرده عراقی
●
فضلالله نکولعلآزاد ۲۱ اسفند ماه ۱۴۰۱ کرج)
http://lalazad.blogfa.com
http://faznekooazad.blogfa.com
http://fazlollahnekoolalazad.blogfa .com
http://f-lalazad.blogfa.com
http://karshenasaneadabiatefarsi.blogfa.com ›
http://www.nekoolalazad.blogfa.com
http://nazarhayeadabi.blogfa.com.
http://nekooazad.blogfa.com
http://www.sadivahaafez.blogfa.com/
اینستاگرام. مطالب ادبی lalazad-40












@
@
«»